آلیسوم

آلیسوم

نیمی من و نیمی همسرم
آلیسوم

آلیسوم

نیمی من و نیمی همسرم

آنان که خاک را به قدم کیمیا کنند / آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

شعر از حافظه بقیه غزلش اینه:

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی /باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد / هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست / آن به که کار خود به عنایت رها کنند
بی معرفت مباش که در من یزید عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند
حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود
تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم
ترسم برادران غیورش قبا کنند
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خیر نهان برای رضای خدا کنند
حافظ دوام وصل میسر نمی‌شود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند


خاصیت پنهانی حافظ اینه که ایهام ایجاد می‌کند و راحت حرفهای عرفانی را در قالب شعر بیان می کند: در مسیر وصال به مقصود جانان حق، خدای تعالی، مراقب باش که آنان که واصل نشده و چهره مقصود ندیده اند و دنبال معرکه گیری و شیادی افتاده اند حتی به فرض محال چهره مقصود بر انها نمایان شود چه ادعاهایی که نخواهند داشت.

حال حافظ با ایهامی که ایجاد کرده است کلی نظر هست. مثلا میگن بیت اول اشاره به  شاه نعمت الله ولی بوده، و با یک احتمال بالایی که خب الله اعلم.


فونت داستانان ای نهنگ

روز اول مدرسه و جلسه اولیا و مربیان

موزه آرامگاه فردوسی مشهد

از اون روز که گفتم دنبال قاب پرده تا شاهنامه 14 رفتم یکی دو ماه میگذره. بالاخره بچه ها راهی مدرسه شدند.

ما هرچی به حکمت میگیم ماشین همیشه هم خوب نیست. به هر دلیلی که بهش میگیم گوش نمیکنه. انواع و اقسام ماشین های اسباب بازی رو خریدیم و این هربار یکی دیگه میخواد. فرقی هم نمیکنه ماشینش چی باشه، مترو و قطار باشه، هواپیما باشه یا هرچی. فقط یک مسافری رو جابجا کنه برایش کافیه که بخوادش.

فامیلمون اومده میگه برامون پرده بدوز. من فقط یک پرده جوان پسند ارزان قیمت تو این گرونی ها پیدا کردم و این شد مقدمه خیاطی. حالا من نمیخواهم براشون پرده بدوزم. من چشم بذارم و اینها نخواهند پولش رو بدهند که نمیشه.

من زیاد سعی میکنم که به ماهان بگم پاک کن هایش رو گم نکنه. همین امسال، یک جعبه مدادرنگی 24 رنگه برایش خریدم شده 796 هزار تومان. همون روز رفته دو تایش رو گم کرده. بچه باید بچگی کنه و مال خودش بوده. دو تا دفتر برایش خریدم و همه لوازم تحریرش رو آماده کردم ماهان رفته مدرسه. همون روز پاک کنش رو گم کرده. اصلا یادم نمی آید خودم انقدر اهل گم و گور کردن بوده باشم. با این وجود یادمه که بابام به دفترها حساس بود. من نصف شب بلند میشدم یک برگه از دفتر پاره کنم و این بلند میشد و نشونم میداد که دیدم.

ما حکمت رو آماده کردیم ببریم مهد، مدرسه ماهان ما رو دعوت کرد جلسه. خیلی فعال هستن. تو جلسه یک گزارش از طرحی دادن که قراره از طرف مدرسه بچه ها رو برای کلاس علوم ببرند اردو. اردو هم جاهای مختلفی بود که پیشنهاد چند نفر بیشتر این بود که ببرندشون اردوگاه جنوب مشهد. یک اردوگاهی هست که معمولا بچه ها اونجا تو کمپ ها وسایلشون رو میگذارند و ناهار بهشون میدهیم و مدرسه هم رفت و برگشت می بره و می آردشون. یکی از خانم ها تو جلسه حرف موزه رو زد که امسال بچه ها رو ببرند موزه. گفت کار فرهنگی خوبی هست و از این نظر که هر سال بچه ها رو یک جای تکراری نبرند خوبه.

من یادم افتاد به موزه های جای آرامگاه فردوسی. یک چند موزه مثل موزه شه لا فتی (زورخانه)، موزه نان و پارک ژوراسیک (موزه طبیعت) که تو این مدت رفته بودیم آرامگاه پیدا کرده بودیم و خودم تو پیشنهاد دادنشون کمک کردم.

یکی دو نفر هم مخالفت کردند و گفتن راهش نسبت به جنوب مشهد دوره. جنوب مشهد یک قدم راهه و آرامگاه فردوسی 25 کیلومتری با جای مدرسه فاصله داره. نگرانی خانم ها هم به جا بود و بنظر من هر چه راه نزدیکتر باشه در نتیجه بهتر میشه. خانم اصلی که این پیشنهاد رو داد از پیشنهادش کوتاه اومد، ولی یکی از خانم های دیگه گفت درسته دوره ولی موزه آرامگاه رو حداقل بچه ها باید یک بار ببینند. به خاطر اینکه چیزهایی داره که هیچ جای دیگه دیده نمیشه و به درسهاشون هم کمک میکند. یکی گفت پس هفته بزرگداشت فردوسی بچه ها ببریم موزه. آخرش قرار شد هر وقت زمانش رو اوکی بود بچه ها رو ببرند. چون هفته بزرگداشت شلوغه قرار شد هر زمان که مناسب بود.

از زندگی آلیسوم چه خبر؟

از دیروز که به طور اتفاقی فهمیدم بلاگ اسکای دوباره برگشته، عزمم رو جزم کردم تا یک پست آلیسومی بنویسم، ولی انقدر سرم شلوغ بود که فقط الآن وقت کردم بنویسم.

این چند وقت سر خودم رو شلوغ کردم. تو خونه جوری شده که همه کارها رو خودم تنها باید بکنم. یعنی مساله همراهی که برایم مهم بود دیگه مثل قبل نیست. الآن برایم مهم اینه که کار انجام بشه. حتی بعد از خانه تکانی و پرده عوض کردن و خریدهای جورواجور.

 اون اوایل ما خیلی خودخواه بودیم و این خودخواهی خودمان را هم با خودمان و با حرف و حدیث های اطرافیان آوردیم به خانه. این رو از روی انصاف میگم، ولی حس میکنم خودخواهی همسرم هم بیشتر بود.

یادمه، آن موقع که ماهان خیلی بچه بود، مادرم برای خودش پرده خرید. من هم آنجا بودم و آن پرده سبزهای تیره که ارزان بودن رو صرفا سر ارزانی خریدم. بعد که آوردمشان خونه، همسر یک طوری نگاهم کرد که انگار حقم بوده رنگ روشن برای پرده نداشته باشم. این گذشت و من هم آن پرده ها رو گذاشتم کنار تا همین روزها بالاخره یک نگاهی که به کمد انداختم پیداشون کردم و خواستم برای منظره بیرون که یک درختی هم از کنار پنجره داره، پرده عوض کنم.

کلی اینترنت را زیر و رو کردم تا یک قاب متناسب با این پرده پیدا کنم. آن پرده ارزان، یک قاب ارزان هم میخواست. همین شد که تا بازرگانی پرده ماهان که آدرسش انتهای شاهنامه بود رفتم. چون هم اسم ماهان خوشم آمد.

قاب پرده هایش رو تو اینترنت معرفی کرده بود و یکی مثل این عکس به نظرم خوب اومد:

پرده رویایی آلیسوم

این طوری آن پرده ها که خریده بودم قشنگ هم دیده میشدن.

خلاصه اینکه رفتم تا آدرس را یاد بگیرم. هیچ کس دیگری هم همراهم نبود و با یک مترو و یک اتوبوس خودم را رساندم به شاهنامه 42. یک عمارت تاریخی آنجا بود که درش بسته بود. من میخواستم سریعتر به مرکز فروش پرده برسم، ولی به انبار فرش رسیده بودم. با کلی پرس و جو، گفتن که اگر بوستان ارکیده شمس آباد رو بگذرونم میرسم به این بازرگانی.

بوستان ارکیده: یک بوستان قدیمی که به آرامگاه فردوسی نزدیک بود و از قدمت تابلویش معلوم بود که خیلی وقت هست که اینجا هست. فقط کمی کچلی گرفته بود و نیاز به رسیدگی داشت.

من رفتارم مثل بابامه. به خاطر همین دل به دریا زدنم هام میگم. اصلا چه دلیلی داشت که این همه راه رو بکوبم و برم تا این سر شهر برای یک قاب پرده؟

از همان اول یک پرده خوش رنگ تر میگرفتمو  نیازی هم به قاب پرده منحصر به فرد پیدا نمیکردم. حالا داشتم چی کار میکردم؟

دور خودم میگشتم. به هر حال، مشکلی نیست. فقط کمی گرمه و گرم ترین روزهای سال رو سپری میکنیم.

ماهان و رضا

از همان 17 دی که باید شب ها پاسبانی میدادیم، اوضاع همینطوره. احساس خطر خیز میزنه، مثل دشمن شمشیر به دست، و بعد جان سالم که به در بردی، آرام میشه. این احساس از سمت گوشی هامون شروع میشه و به در و دیوار و پنجره ها و زمین و هوا و هرجا که فکرش را بکنی میرسه.

نمونه اش همین دیشب که صبح بلند شدیم و احساس کردیم سرما خورده ایم. دو-سه روز بیرون نرفته بودیم و نمیدونم این ویروسش از کجا آمد. کلی هم هرجا این دشمن آمریکایی صهیونی دستش رسیده بمباران کرده، از بیمارستان ها گرفته تا مدرسه ها و کلانتری ها و هر جا که بشه گفت کنترل اوضاع رو میتونستیم دستمون بگیریم. کلی فرمانده، رئیس کل ستاد نیروهای مسلح و مردم عادی و زیرساخت های حیاتی کشور. پدافندها هر چند وقت یکبار مشغول کارند و پهپادها در آسمان مشغول رهگیری جنگنده های دشمنند.

رهبری (سیدعلی خامنه ای) هم که همون اول، ده اسفند زبان روزه شهید کردند. ماه رمضان را انتخاب کردند که ما در حالیکه دوست داریم روزه باشیم، ندونیم چی کار کنیم، بدویم یا بایستیم.

حالا باز جای شکرش باقیه که یک هفته ماها رو تعطیل کرده اند و این ماهان و بچه های دیگه رو تعطیل کرده اند. من البته از چند جهت باید شکر کنم، چون یکیش اینه که این ماهان رو ببینم مدرسه چطوری تربیت کرده.

من یکی که از نحوه تربیتش شرمنده ام. یعنی آخر کجا من این همه فحش یادش دادم! از خودم هم تعجب میکنم. هر روز میشینم و پا میشم میگم آمریکا اینجا رو زد، آنجا رو زد، آن وقت این وسط حرفام اومده میگه رضا خوب بود.

رضا کیه؟ همون رضا پهلوی که الآن داره برای دو سه تا سرباز آمریکایی مرثیه میخونه که گرفته جوانان ما رو به خاک و خون کشیده. هر رضایی که رضا نمیشه.

این رضا یک اشک برای آن 160 دختر زیر آوار مدرسه رفته میناب، نریخته.

طوری به این بچه القا کرده اند که رضا رضا، انگار منجی عالم بشریته.

این ماهان من هم که یک مقداری به باباش رفته. دنبال راه حل از بیرون میگرده. یادش رفته که آن روزهای کرونا هم شرایط همین طور و بلکه بدتر بود. جریانش هم از درون حل شد. روحانی که دوره اش تمام شد، شهید رئیسی که آمد رفت کلی واکسن کرونا از چین خرید و فکر چاره ای برای این بیماری نوظهور کرد. آن فرانسه داشت ماسک های اسپانیایی ها رو میدزدید و این یکی مرزهایش رو به روی آن یکی بسته بود.

قدر اینها رو بدانیم و به بچه هامون هم بگیم. من تو خونه فقط یک اشاره به رضا نکرده بودم، این بچه انقدر ذهنیتش نسبت به این مار خوش خط و خال خوب بوده، وگرنه هر روز داشتم میگفتم آمریکا این رو زد، آمریکا آن را زد. اینجا رو خراب کرد و آنجا رو خراب کرد.

البته، بخشیش هم تقصیر این شنودهاست. یک کتابی این جورج اورول دهه شصت میلادی مینویسه به اسم 1984، و منظورش این شنودها و وسایل ارتباط جمعیه که برای کنترل مردم ساخته شده اند. از یکطرف تلویزیونه و از یک طرف هم بازخورد میگیره که چیزی که نشون داد نتیجه اش چی میشده. آنها هم به جای اینکه به سمت بهبود اوضاع شرایط را نشان بدهند، آن چیزی را نشان میدهند که به نفع استعمار بوده.

وسط مذاکره سوم با آمریکا بودیم که دوباره حمله کرد. اسمش را هم گذاشت حمله پیشدستانه. بعد هم ترامپ گفت نخبه ها، از جمله سپاه ایران هدف حمله های ما هستند. یعنی اگر من ادعا کنم همین ماهان تو استخر از سی تا بچه دیگه بهتر شنا کرده، از نظر این آمریکایی نخبه محسوب میشه و هدف قرار میگیره. اینکه گفتم برای نشان دادن عمق کینه و عداوت دشمن پیش روی ماست. ضمنا از آنطرف هم گفته اند که ضمن اینکه خانه های خلوت خود را در جاهای با تراکم اجتماعی کمتر ترک نمی کنید، به سمت میادین بیایید و تا چهل شبانه روز، خیابان ها را خالی نگذارین. چون همین رضا و ترامپ و انگلیس و اسرائیل و یک چند کشور اروپایی، آمریکایی و هندی فراخوان داده اند، و مزدور هم دارند که اگر با موشک و بمب و سلاح نتوانستند کاری بکنند با سحر و جادو و کف خیابان و ابزارهای دیگه سعی کنند نظام حاکمیتی ایران را بربیاندازند تا میتوانند از ایرانی ها کسی را زنده نگذارند.

خلاصه اینکه جنگ ادامه داره و من هم یک سوراخ نفوذ دشمن در خانه را پیدا کرده ام. همه چیز چقدر خوبه، من چقدر خوشحالم.

تفریحات این چند روز تعطیلی آلیسوم

این چند روز که تعطیلی پشت سر هم بود من برای تفریح مشغول مطالعه شدم و انیمه نگاه کردم. یکی دو روز هم همسر بچه ها را برده بود مادربزرگشان را ببینند و پول بلیط سفر هم کافی نبود و لازم بود یکی در خانه باشد. من ماندم. حکمت هم بزرگ شده و میتوانست بدون من بماند.
داستانی که خواندم دن آرام بود. این داستان پیچیده بود، ولی با توصیفات زیادی که درباره اسب و باغ و طبیعت داشت من را جذب خودش کرد. انیمه ای که نگاه کردم هم طبیعت زیاد داشت و من جذب آن شدم. بعد از این داستان توضیحش را نوشته ام.
داستان دن آرام:
بعد از انقلاب کبیر روسیه سختی های پی در پی مردم را تحت فشار قرار داد. وقوع جنگ نیز بر آن مشکلات افزود. مردم خسته شدند و به همدیگر میگفتند تا کی جنگ و بدبختی داشته باشیم؟
در بین این نارضایتی ها سرخ ها فعال شدند. سرخ ها که همان کمونیست ها و مشابه آن حزب توده در ایران بودند، در مقطعی توانستند حکومت را به دست بگیرند. داستان دن آرام در روستایی کنار رودخانه دن، با مردم معمولی آن بیان میشود. بعضی همسایه ها به دلایل شخصی از همدیگر خوششان نمی آید. بعضی ها که رفیق دوران کودکی و نوجوانی بودند با گذر سالها روابطشان تیره شد. آنها در محل زندگی شان با طبیعت و مشکلات زندگی دست و پنجه نرم میکردند و یک روابط اجتماعی معمولی بین آنها بود، ولی وقتی سرخ ها حکومت را به دست گرفتند، مردم دو دسته شدند. از این بین، برخی خصومت های شخصی را در قالب ضدحکومتی بودن تسویه کردند. انقدر که این تسویه حساب های شخصی در حکومت سرخ ها رواج پیدا کرد که مردم نتوانستند تحمل کنند و دوباره سفیدها که ضدسرخ ها بودند، شامل انقلابی ها، سلطنت طلب ها و غیره حکومت را پس گرفتند.
نوبت اینها هم که شد، باز همان تسویه حساب های شخصی رایج شد و خیلی طول کشید تا روسیه و دن آرام شود. این تسویه حساب های شخصی، حتی در ابعاد بزرگ انجام میشد.
این داستان آشوب پس از طولانی شدن مشکلات در پی انقلاب روسیه بود که در سرتاسر کتاب انقدر به آن پرداخته شد که نفهمیدیم کی دُن، آرام شد. از این جا به بعد داستان آشوبی امروزی در ژاپن را تعریف میکنم. در هر کشوری، خصوصا این روزها احزاب سوسیالیست بی دین روی کار می آیند، وضعیت مشابه روی کار آمدن سرخ ها در داستان دن آرام مشاهده میشود. داستان بعدی که تعریف میکنم درباره دختری در ژاپن است که با تکیه بر فرهنگ اعتقادی به تناسخ و زندگی دوباره، سعی میکند یک وضعیت آرام پس از آشوب ها را برای یک خانواده معمولی تعریف کند. اسم انیمه آنزو، گربه شبح است:
انیمه آنزو؛ گربه شبح:
گربه شبح، یک گربه خانگی بود که سه نسل در بین اعضای یک خانواده معمولی ژاپنی زندگی کرد، ولی هیچ وقت نمرد. زمانی که دیگر مطمئن بودند که الآنهاست که بمیره به یک شکل دیگری برگشت. او میتوانست صحبت کند، و داستان با نقش آفرینی این گربه جدید ادامه پیدا میکند.
در این خانواده دختر نوجوانی بود که به خاطر کار مادرش و فوت پدرش تنها شده بود. دختر به مهمانی چند نفر دوست و آشنا که رفت در جمع آنها تنها بود. با این وجود، مثل تک درختی که ریشه دارد مورد توجه و احترام آنها بود.
در واقع یکی از دلایل احترام مهمانها به دختر، گربه ژاپنی بود که او را همراهی میکرد و به نوعی در نبود پدر و مادر بالا سرش نقش قیم و مراقب او را داشت. مهمانها به خاطر دوستی و احترام گربه به دختر محبت داشتند.
وقتی آنها دور هم نشسته، بودند او از غصه هایش برای جمع گفت:
-    من پدر ندارم
واکنش مهمانان: گریه
مادر دختر سرکار بود. دختر همینطور ادامه داد و گفت:
-    مادر هم ندارم
واکنش مهمانان: گریه
دختر مثل انشایی که از دل بربیاید و بنظرش اینجا دلربایی باید میکرد با اشک و آه گفت:
-    حتی یک دونه ین هم ندارم
اینجا دیگه نزدیک بود دختر بزند زیر گریه، ولی نگاه به جمع روبرویش کرد که گریه آنها برایش بند آمده بود. اینجا خود دختر زد زیر گربه و بقیه هم که خیلی دلرحم بودند به خاطر گریه او برایش گریه کردند.
انیمه سینمایی روح گربه مثل سایر انیمه ها نیست که در آن چیزهایی خراب شود و این اتفاق قابل چشم پوشی در داستان باشد، انیمه هر چه خواسته و ناخواسته در طول آن خراب می‌شود را با جزئیات نشان می‌دهد که یا برایش جایگزینی نیست و یا نیاز به تعمیر پیدا میکند.
دختر دلتنگ مادرش است که به پایتخت رفته است تا کار کند. او در روستا و جایی است که درختان میوه انبوه هستند و هر وقت بخواهند می‌توانند ماهی بگیرند، ولی از وضع موجود راضی نیست.
او یک بار دوچرخه گربه را محکم میزند زمین و چراغش از جا درمیاد، بار آخر که میخواد به پایتخت برود تا مادرش را پیدا کند، دوچرخه گربه را می‌دهد پسر همسایه تا آن را در آب رودخانه بیندازد.
دختر با وجود سختی راه و نابلدی، راهی پایتخت میشود و گربه بعد از اینکه میفهمد که دیگر دوچرخه ندارد می‌رود دنبال دختر که مراقبش باشد اتفاقی برای او نمی افتد.
دختر هم یک جای پرتی پیاده می‌شود که صدای سگ دارد و چاله چوله سر راهش هست، ولی به هر طریق می‌رسد به محل مدرسه که قبلاً آنجا درس میخواند. او دوستش را که پیدا می‌کند ازش میخوهاد که با هم بروند دنبال رویاها، ولی دوستش پسر درس خوانی بوده که حالا که درس ها سخت شده و بیشتر برای امتحاناتش وقت میگذارد و رویاهای بچه گانه به ذهنش خطور نمیکند.
دختر با گربه که اینبار احساس می کنند دارند فقیر می‌شوند بقیه راه طی میکند و این سفر هم برایشان دستاوردی نداشته می‌روند که مادرش را پیدا کنند.
یک جایی مثل هتل مادر دختر را پیدا می‌کنند که مشغول شغل خانه داربست.
دختر به زور او را از کار فرومایه خانه داری می‌کشد سمت خودش تا باهم به خانه برگردند، ولی در این مدت انواع نگهبانان جهنم افسانه ای پی به غیبت مادر او از سرکار می‌برند و شروع می‌کنند به اغتشاشات و گشتن دنبال اینها که ترک فعل کرده اند.
همه بایدها و نباید ها دور هم جمع می‌شوند تا مادر را از دختر بگیرند و او را سر کار برگردانند.
دست آخر در این نبرد شهری بایدها و نبایدها پیروز میشوند و مادر را از دختر میگیرند، ولی اینبار دختر به مادرش یکی از مهارتهای جدید ورزشی خود را که تازه تکمیل شده نشان می‌دهد. این مهارت او روی دست بالانس زدن است. مادرش در پاسخ به این شیرین کاری دخترش روی دو دست بالانس میزند و حتی چند قدمی هم جلو میرود تا از سرویس اتوبوس سرکارش که منتظرش است بالا برود. اینجا که نشان میدهد مهارت ورزشی دختر هنوز قدر مادرش نشده است باهم خداحافظی میکنند و انیمه به پایان میرسد.


___________


These past few days, when there were consecutive holidays, I was busy reading and watching anime for fun. For a day or two, my wife had taken the children to see their grandmother, and there was not enough money for a ticket, and someone had to stay home. I stayed. Hekmat had also grown up and could stay without me.
The story I read was Dan Aram. This story was complicated, but it attracted me with its many descriptions of horses, gardens, and nature. The anime I watched also had a lot of nature, and I was attracted to it. I wrote the explanation after this story.
Dan Aram's Story:
After the Great Revolution, Russia suffered continuous hardships. The outbreak of war also added to those problems. People got tired and asked each other, "How long will we have war and misery?"
Amidst these dissatisfactions, the Reds became active. The Reds, who were the same communists and similar to the Tudeh Party in Iran, were able to take over the government at some point. Dan Aram's story is told in a village on the banks of the Dan River, with its ordinary people. Some neighbors do not like each other for personal reasons. Some who were childhood and teenage friends, their relationships soured over the years. They struggled with nature and life's problems in their place of residence, and there was a normal social relationship between them, but when the Reds took over the government, the people were divided into two groups. Of these, some settled personal animosities in the form of being anti-government. So much so that these personal settlements became widespread during the Red government that the people could not tolerate it and again the Whites, who were anti-Reds, including revolutionaries, monarchists, etc., took back the government.
When it was their turn, the same personal settlements became common again and it took a long time for Russia and Dan to calm down. These personal settlements were even carried out on a large scale.
This story of chaos was after the prolonged problems following the Russian Revolution, which was discussed so much throughout the book that we did not understand when Dan calmed down. From here on, I will tell the story of today's chaos in Japan. In every country, especially these days, when atheist socialist parties come to power, a similar situation is observed in the story of Dan Aram when the Reds come to power. The next story I will tell is about a girl in Japan who, relying on a culture of belief in reincarnation and rebirth, tries to define a calm situation after the chaos for an ordinary family. The name of the anime is Anzu, Ghost Cat:
Anime Anzu; Ghost Cat:
Ghost Cat was a domestic cat that lived among the members of an ordinary Japanese family for three generations, but never died. When they were sure that it was about to die, it returned in a different form. It could talk, and the story continues with the role of this new cat.
In this family, there was a teenage girl who was lonely because of her mother's work and the death of her father. The girl went to a party with a few friends and acquaintances, she was alone in their company. Nevertheless, she was considered and respected like a single tree with roots.
In fact, one of the reasons why the guests respected the girl was the sacred Japanese cat that accompanied her and, in a way, acted as her guardian and watchdog in the absence of her parents. The guests loved the girl because of the cat's friendship and respect.
When they were sitting together, she told the group about her sorrows:
- I don't have a father
Guests' reaction: Crying
The girl's mother was at work. The girl continued and said:
- I don't have a mother either
Guests' reaction: Crying
The girl said with tears and sighs, as if she was writing from the heart and it seemed that she should have been charming here:
- I don't even have a single yen
The girl was about to cry, but she looked at the group in front of her and saw that their crying had stopped for her. Here the girl herself hugged the cat and the others, who were very compassionate, cried for her because of her crying.
The animated film Ghost of a Cat is not like other anime where things break and this can be ignored in the story, the anime shows in detail everything that breaks down, whether intentionally or unintentionally, that either has no replacement or needs to be repaired.
The girl misses her mother who has gone to the capital to work. She is in the village and a place where fruit trees are abundant and they can catch fish whenever they want, but she is not happy with the current situation.
She once hits the cat's bicycle hard on the ground and its light comes off, the last time she wants to go to the capital to find her mother, she gives the cat's bicycle to the neighbor's boy to throw it in the river.
Despite the difficulty of the road and her ignorance, the girl sets off for the capital and the cat, after realizing that she no longer has a bicycle, goes to look for the girl to take care of her. Nothing happens to her.
The girl also gets off at a secluded place where there is a dog's voice and there are potholes on her way, but somehow she reaches the school where she used to study. She asks her friend to go with her to pursue her dreams, but her friend is a studious boy who is now that his studies have become difficult and he spends more time on his exams and his childish dreams do not come to his mind.
The girl and the cat, who feel that they are becoming poor this time, walk the rest of the way and this journey does not achieve anything for them either, so they go to find her mother.
They find the girl's mother in a place like a hotel, who is working as a scaffolder.
The girl forcibly pulls her from her menial housework to her so that they can return home together, but during this time, various legendary guardians of hell notice her mother's absence from work and start causing disturbances and searching for those who have abandoned the act.
All the dos and don'ts come together to take the mother away from the daughter and put her back to work.
In the end, the dos and don'ts win this urban battle and the mother is taken away. They take it from the girl, but this time the girl shows her mother one of her newly perfected athletic skills. This skill is her balancing on her hands. In response to this stunt, her mother balances on her hands and even goes a few steps forward to get on the waiting bus to her workplace. Here, showing that the girl's athletic skills have not yet been appreciated by her mother, they say goodbye and the anime ends.