آنان که خاک را به قدم کیمیا کنند / آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
شعر از حافظه بقیه غزلش اینه:
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی /باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمیکشد / هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست / آن به که کار خود به عنایت رها کنند
بی معرفت مباش که در من یزید عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند
حالی درون پرده بسی فتنه میرود
تا آن زمان که پرده برافتد چهها کنند
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم
ترسم برادران غیورش قبا کنند
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خیر نهان برای رضای خدا کنند
حافظ دوام وصل میسر نمیشود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند
خاصیت پنهانی حافظ اینه که ایهام ایجاد میکند و راحت حرفهای عرفانی را در قالب شعر بیان می کند: در مسیر وصال به مقصود جانان حق، خدای تعالی، مراقب باش که آنان که واصل نشده و چهره مقصود ندیده اند و دنبال معرکه گیری و شیادی افتاده اند حتی به فرض محال چهره مقصود بر انها نمایان شود چه ادعاهایی که نخواهند داشت.
حال حافظ با ایهامی که ایجاد کرده است کلی نظر هست. مثلا میگن بیت اول اشاره به شاه نعمت الله ولی بوده، و با یک احتمال بالایی که خب الله اعلم.
از دیروز که به طور اتفاقی فهمیدم بلاگ اسکای دوباره برگشته، عزمم رو جزم کردم تا یک پست آلیسومی بنویسم، ولی انقدر سرم شلوغ بود که فقط الآن وقت کردم بنویسم.
این چند وقت سر خودم رو شلوغ کردم. تو خونه جوری شده که همه کارها رو خودم تنها باید بکنم. یعنی مساله همراهی که برایم مهم بود دیگه مثل قبل نیست. الآن برایم مهم اینه که کار انجام بشه. حتی بعد از خانه تکانی و پرده عوض کردن و خریدهای جورواجور.
اون اوایل ما خیلی خودخواه بودیم و این خودخواهی خودمان را هم با خودمان و با حرف و حدیث های اطرافیان آوردیم به خانه. این رو از روی انصاف میگم، ولی حس میکنم خودخواهی همسرم هم بیشتر بود.یادمه، آن موقع که ماهان خیلی بچه بود، مادرم برای خودش پرده خرید. من هم آنجا بودم و آن پرده سبزهای تیره که ارزان بودن رو صرفا سر ارزانی خریدم. بعد که آوردمشان خونه، همسر یک طوری نگاهم کرد که انگار حقم بوده رنگ روشن برای پرده نداشته باشم. این گذشت و من هم آن پرده ها رو گذاشتم کنار تا همین روزها بالاخره یک نگاهی که به کمد انداختم پیداشون کردم و خواستم برای منظره بیرون که یک درختی هم از کنار پنجره داره، پرده عوض کنم.
کلی اینترنت را زیر و رو کردم تا یک قاب متناسب با این پرده پیدا کنم. آن پرده ارزان، یک قاب ارزان هم میخواست. همین شد که تا بازرگانی پرده ماهان که آدرسش انتهای شاهنامه بود رفتم. چون هم اسم ماهان خوشم آمد.
قاب پرده هایش رو تو اینترنت معرفی کرده بود و یکی مثل این عکس به نظرم خوب اومد:

این طوری آن پرده ها که خریده بودم قشنگ هم دیده میشدن.
خلاصه اینکه رفتم تا آدرس را یاد بگیرم. هیچ کس دیگری هم همراهم نبود و با یک مترو و یک اتوبوس خودم را رساندم به شاهنامه 42. یک عمارت تاریخی آنجا بود که درش بسته بود. من میخواستم سریعتر به مرکز فروش پرده برسم، ولی به انبار فرش رسیده بودم. با کلی پرس و جو، گفتن که اگر بوستان ارکیده شمس آباد رو بگذرونم میرسم به این بازرگانی.

بوستان ارکیده: یک بوستان قدیمی که به آرامگاه فردوسی نزدیک بود و از قدمت تابلویش معلوم بود که خیلی وقت هست که اینجا هست. فقط کمی کچلی گرفته بود و نیاز به رسیدگی داشت.
من رفتارم مثل بابامه. به خاطر همین دل به دریا زدنم هام میگم. اصلا چه دلیلی داشت که این همه راه رو بکوبم و برم تا این سر شهر برای یک قاب پرده؟
از همان اول یک پرده خوش رنگ تر میگرفتمو نیازی هم به قاب پرده منحصر به فرد پیدا نمیکردم. حالا داشتم چی کار میکردم؟
دور خودم میگشتم. به هر حال، مشکلی نیست. فقط کمی گرمه و گرم ترین روزهای سال رو سپری میکنیم.
از همان 17 دی که باید شب ها پاسبانی میدادیم، اوضاع همینطوره. احساس خطر خیز میزنه، مثل دشمن شمشیر به دست، و بعد جان سالم که به در بردی، آرام میشه. این احساس از سمت گوشی هامون شروع میشه و به در و دیوار و پنجره ها و زمین و هوا و هرجا که فکرش را بکنی میرسه.
نمونه اش همین دیشب که صبح بلند شدیم و احساس کردیم سرما خورده ایم. دو-سه روز بیرون نرفته بودیم و نمیدونم این ویروسش از کجا آمد. کلی هم هرجا این دشمن آمریکایی صهیونی دستش رسیده بمباران کرده، از بیمارستان ها گرفته تا مدرسه ها و کلانتری ها و هر جا که بشه گفت کنترل اوضاع رو میتونستیم دستمون بگیریم. کلی فرمانده، رئیس کل ستاد نیروهای مسلح و مردم عادی و زیرساخت های حیاتی کشور. پدافندها هر چند وقت یکبار مشغول کارند و پهپادها در آسمان مشغول رهگیری جنگنده های دشمنند.
رهبری (سیدعلی خامنه ای) هم که همون اول، ده اسفند زبان روزه شهید کردند. ماه رمضان را انتخاب کردند که ما در حالیکه دوست داریم روزه باشیم، ندونیم چی کار کنیم، بدویم یا بایستیم.
حالا باز جای شکرش باقیه که یک هفته ماها رو تعطیل کرده اند و این ماهان و بچه های دیگه رو تعطیل کرده اند. من البته از چند جهت باید شکر کنم، چون یکیش اینه که این ماهان رو ببینم مدرسه چطوری تربیت کرده.
من یکی که از نحوه تربیتش شرمنده ام. یعنی آخر کجا من این همه فحش یادش دادم! از خودم هم تعجب میکنم. هر روز میشینم و پا میشم میگم آمریکا اینجا رو زد، آنجا رو زد، آن وقت این وسط حرفام اومده میگه رضا خوب بود.
رضا کیه؟ همون رضا پهلوی که الآن داره برای دو سه تا سرباز آمریکایی مرثیه میخونه که گرفته جوانان ما رو به خاک و خون کشیده. هر رضایی که رضا نمیشه.
این رضا یک اشک برای آن 160 دختر زیر آوار مدرسه رفته میناب، نریخته.
طوری به این بچه القا کرده اند که رضا رضا، انگار منجی عالم بشریته.
این ماهان من هم که یک مقداری به باباش رفته. دنبال راه حل از بیرون میگرده. یادش رفته که آن روزهای کرونا هم شرایط همین طور و بلکه بدتر بود. جریانش هم از درون حل شد. روحانی که دوره اش تمام شد، شهید رئیسی که آمد رفت کلی واکسن کرونا از چین خرید و فکر چاره ای برای این بیماری نوظهور کرد. آن فرانسه داشت ماسک های اسپانیایی ها رو میدزدید و این یکی مرزهایش رو به روی آن یکی بسته بود.
قدر اینها رو بدانیم و به بچه هامون هم بگیم. من تو خونه فقط یک اشاره به رضا نکرده بودم، این بچه انقدر ذهنیتش نسبت به این مار خوش خط و خال خوب بوده، وگرنه هر روز داشتم میگفتم آمریکا این رو زد، آمریکا آن را زد. اینجا رو خراب کرد و آنجا رو خراب کرد.
البته، بخشیش هم تقصیر این شنودهاست. یک کتابی این جورج اورول دهه شصت میلادی مینویسه به اسم 1984، و منظورش این شنودها و وسایل ارتباط جمعیه که برای کنترل مردم ساخته شده اند. از یکطرف تلویزیونه و از یک طرف هم بازخورد میگیره که چیزی که نشون داد نتیجه اش چی میشده. آنها هم به جای اینکه به سمت بهبود اوضاع شرایط را نشان بدهند، آن چیزی را نشان میدهند که به نفع استعمار بوده.
وسط مذاکره سوم با آمریکا بودیم که دوباره حمله کرد. اسمش را هم گذاشت حمله پیشدستانه. بعد هم ترامپ گفت نخبه ها، از جمله سپاه ایران هدف حمله های ما هستند. یعنی اگر من ادعا کنم همین ماهان تو استخر از سی تا بچه دیگه بهتر شنا کرده، از نظر این آمریکایی نخبه محسوب میشه و هدف قرار میگیره. اینکه گفتم برای نشان دادن عمق کینه و عداوت دشمن پیش روی ماست. ضمنا از آنطرف هم گفته اند که ضمن اینکه خانه های خلوت خود را در جاهای با تراکم اجتماعی کمتر ترک نمی کنید، به سمت میادین بیایید و تا چهل شبانه روز، خیابان ها را خالی نگذارین. چون همین رضا و ترامپ و انگلیس و اسرائیل و یک چند کشور اروپایی، آمریکایی و هندی فراخوان داده اند، و مزدور هم دارند که اگر با موشک و بمب و سلاح نتوانستند کاری بکنند با سحر و جادو و کف خیابان و ابزارهای دیگه سعی کنند نظام حاکمیتی ایران را بربیاندازند تا میتوانند از ایرانی ها کسی را زنده نگذارند.
خلاصه اینکه جنگ ادامه داره و من هم یک سوراخ نفوذ دشمن در خانه را پیدا کرده ام. همه چیز چقدر خوبه، من چقدر خوشحالم.
این چند روز که تعطیلی پشت سر هم بود من برای تفریح مشغول مطالعه شدم و انیمه نگاه کردم. یکی دو روز هم همسر بچه ها را برده بود مادربزرگشان را ببینند و پول بلیط سفر هم کافی نبود و لازم بود یکی در خانه باشد. من ماندم. حکمت هم بزرگ شده و میتوانست بدون من بماند.
داستانی که خواندم دن آرام بود. این داستان پیچیده بود، ولی با توصیفات زیادی که درباره اسب و باغ و طبیعت داشت من را جذب خودش کرد. انیمه ای که نگاه کردم هم طبیعت زیاد داشت و من جذب آن شدم. بعد از این داستان توضیحش را نوشته ام.
داستان دن آرام:
بعد از انقلاب کبیر روسیه سختی های پی در پی مردم را تحت فشار قرار داد. وقوع جنگ نیز بر آن مشکلات افزود. مردم خسته شدند و به همدیگر میگفتند تا کی جنگ و بدبختی داشته باشیم؟
در بین این نارضایتی ها سرخ ها فعال شدند. سرخ ها که همان کمونیست ها و مشابه آن حزب توده در ایران بودند، در مقطعی توانستند حکومت را به دست بگیرند. داستان دن آرام در روستایی کنار رودخانه دن، با مردم معمولی آن بیان میشود. بعضی همسایه ها به دلایل شخصی از همدیگر خوششان نمی آید. بعضی ها که رفیق دوران کودکی و نوجوانی بودند با گذر سالها روابطشان تیره شد. آنها در محل زندگی شان با طبیعت و مشکلات زندگی دست و پنجه نرم میکردند و یک روابط اجتماعی معمولی بین آنها بود، ولی وقتی سرخ ها حکومت را به دست گرفتند، مردم دو دسته شدند. از این بین، برخی خصومت های شخصی را در قالب ضدحکومتی بودن تسویه کردند. انقدر که این تسویه حساب های شخصی در حکومت سرخ ها رواج پیدا کرد که مردم نتوانستند تحمل کنند و دوباره سفیدها که ضدسرخ ها بودند، شامل انقلابی ها، سلطنت طلب ها و غیره حکومت را پس گرفتند.
نوبت اینها هم که شد، باز همان تسویه حساب های شخصی رایج شد و خیلی طول کشید تا روسیه و دن آرام شود. این تسویه حساب های شخصی، حتی در ابعاد بزرگ انجام میشد.
این داستان آشوب پس از طولانی شدن مشکلات در پی انقلاب روسیه بود که در سرتاسر کتاب انقدر به آن پرداخته شد که نفهمیدیم کی دُن، آرام شد. از این جا به بعد داستان آشوبی امروزی در ژاپن را تعریف میکنم. در هر کشوری، خصوصا این روزها احزاب سوسیالیست بی دین روی کار می آیند، وضعیت مشابه روی کار آمدن سرخ ها در داستان دن آرام مشاهده میشود. داستان بعدی که تعریف میکنم درباره دختری در ژاپن است که با تکیه بر فرهنگ اعتقادی به تناسخ و زندگی دوباره، سعی میکند یک وضعیت آرام پس از آشوب ها را برای یک خانواده معمولی تعریف کند. اسم انیمه آنزو، گربه شبح است:
انیمه آنزو؛ گربه شبح:
گربه شبح، یک گربه خانگی بود که سه نسل در بین اعضای یک خانواده معمولی ژاپنی زندگی کرد، ولی هیچ وقت نمرد. زمانی که دیگر مطمئن بودند که الآنهاست که بمیره به یک شکل دیگری برگشت. او میتوانست صحبت کند، و داستان با نقش آفرینی این گربه جدید ادامه پیدا میکند.
در این خانواده دختر نوجوانی بود که به خاطر کار مادرش و فوت پدرش تنها شده بود. دختر به مهمانی چند نفر دوست و آشنا که رفت در جمع آنها تنها بود. با این وجود، مثل تک درختی که ریشه دارد مورد توجه و احترام آنها بود.
در واقع یکی از دلایل احترام مهمانها به دختر، گربه ژاپنی بود که او را همراهی میکرد و به نوعی در نبود پدر و مادر بالا سرش نقش قیم و مراقب او را داشت. مهمانها به خاطر دوستی و احترام گربه به دختر محبت داشتند.
وقتی آنها دور هم نشسته، بودند او از غصه هایش برای جمع گفت:
- من پدر ندارم
واکنش مهمانان: گریه
مادر دختر سرکار بود. دختر همینطور ادامه داد و گفت:
- مادر هم ندارم
واکنش مهمانان: گریه
دختر مثل انشایی که از دل بربیاید و بنظرش اینجا دلربایی باید میکرد با اشک و آه گفت:
- حتی یک دونه ین هم ندارم
اینجا دیگه نزدیک بود دختر بزند زیر گریه، ولی نگاه به جمع روبرویش کرد که گریه آنها برایش بند آمده بود. اینجا خود دختر زد زیر گربه و بقیه هم که خیلی دلرحم بودند به خاطر گریه او برایش گریه کردند.
انیمه سینمایی روح گربه مثل سایر انیمه ها نیست که در آن چیزهایی خراب شود و این اتفاق قابل چشم پوشی در داستان باشد، انیمه هر چه خواسته و ناخواسته در طول آن خراب میشود را با جزئیات نشان میدهد که یا برایش جایگزینی نیست و یا نیاز به تعمیر پیدا میکند.
دختر دلتنگ مادرش است که به پایتخت رفته است تا کار کند. او در روستا و جایی است که درختان میوه انبوه هستند و هر وقت بخواهند میتوانند ماهی بگیرند، ولی از وضع موجود راضی نیست.
او یک بار دوچرخه گربه را محکم میزند زمین و چراغش از جا درمیاد، بار آخر که میخواد به پایتخت برود تا مادرش را پیدا کند، دوچرخه گربه را میدهد پسر همسایه تا آن را در آب رودخانه بیندازد.
دختر با وجود سختی راه و نابلدی، راهی پایتخت میشود و گربه بعد از اینکه میفهمد که دیگر دوچرخه ندارد میرود دنبال دختر که مراقبش باشد اتفاقی برای او نمی افتد.
دختر هم یک جای پرتی پیاده میشود که صدای سگ دارد و چاله چوله سر راهش هست، ولی به هر طریق میرسد به محل مدرسه که قبلاً آنجا درس میخواند. او دوستش را که پیدا میکند ازش میخوهاد که با هم بروند دنبال رویاها، ولی دوستش پسر درس خوانی بوده که حالا که درس ها سخت شده و بیشتر برای امتحاناتش وقت میگذارد و رویاهای بچه گانه به ذهنش خطور نمیکند.
دختر با گربه که اینبار احساس می کنند دارند فقیر میشوند بقیه راه طی میکند و این سفر هم برایشان دستاوردی نداشته میروند که مادرش را پیدا کنند.
یک جایی مثل هتل مادر دختر را پیدا میکنند که مشغول شغل خانه داربست.
دختر به زور او را از کار فرومایه خانه داری میکشد سمت خودش تا باهم به خانه برگردند، ولی در این مدت انواع نگهبانان جهنم افسانه ای پی به غیبت مادر او از سرکار میبرند و شروع میکنند به اغتشاشات و گشتن دنبال اینها که ترک فعل کرده اند.
همه بایدها و نباید ها دور هم جمع میشوند تا مادر را از دختر بگیرند و او را سر کار برگردانند.
دست آخر در این نبرد شهری بایدها و نبایدها پیروز میشوند و مادر را از دختر میگیرند، ولی اینبار دختر به مادرش یکی از مهارتهای جدید ورزشی خود را که تازه تکمیل شده نشان میدهد. این مهارت او روی دست بالانس زدن است. مادرش در پاسخ به این شیرین کاری دخترش روی دو دست بالانس میزند و حتی چند قدمی هم جلو میرود تا از سرویس اتوبوس سرکارش که منتظرش است بالا برود. اینجا که نشان میدهد مهارت ورزشی دختر هنوز قدر مادرش نشده است باهم خداحافظی میکنند و انیمه به پایان میرسد.
___________
These past few days, when there were consecutive holidays, I was busy reading and watching anime for fun. For a day or two, my wife had taken the children to see their grandmother, and there was not enough money for a ticket, and someone had to stay home. I stayed. Hekmat had also grown up and could stay without me.
The story I read was Dan Aram. This story was complicated, but it attracted me with its many descriptions of horses, gardens, and nature. The anime I watched also had a lot of nature, and I was attracted to it. I wrote the explanation after this story.
Dan Aram's Story:
After the Great Revolution, Russia suffered continuous hardships. The outbreak of war also added to those problems. People got tired and asked each other, "How long will we have war and misery?"
Amidst these dissatisfactions, the Reds became active. The Reds, who were the same communists and similar to the Tudeh Party in Iran, were able to take over the government at some point. Dan Aram's story is told in a village on the banks of the Dan River, with its ordinary people. Some neighbors do not like each other for personal reasons. Some who were childhood and teenage friends, their relationships soured over the years. They struggled with nature and life's problems in their place of residence, and there was a normal social relationship between them, but when the Reds took over the government, the people were divided into two groups. Of these, some settled personal animosities in the form of being anti-government. So much so that these personal settlements became widespread during the Red government that the people could not tolerate it and again the Whites, who were anti-Reds, including revolutionaries, monarchists, etc., took back the government.
When it was their turn, the same personal settlements became common again and it took a long time for Russia and Dan to calm down. These personal settlements were even carried out on a large scale.
This story of chaos was after the prolonged problems following the Russian Revolution, which was discussed so much throughout the book that we did not understand when Dan calmed down. From here on, I will tell the story of today's chaos in Japan. In every country, especially these days, when atheist socialist parties come to power, a similar situation is observed in the story of Dan Aram when the Reds come to power. The next story I will tell is about a girl in Japan who, relying on a culture of belief in reincarnation and rebirth, tries to define a calm situation after the chaos for an ordinary family. The name of the anime is Anzu, Ghost Cat:
Anime Anzu; Ghost Cat:
Ghost Cat was a domestic cat that lived among the members of an ordinary Japanese family for three generations, but never died. When they were sure that it was about to die, it returned in a different form. It could talk, and the story continues with the role of this new cat.
In this family, there was a teenage girl who was lonely because of her mother's work and the death of her father. The girl went to a party with a few friends and acquaintances, she was alone in their company. Nevertheless, she was considered and respected like a single tree with roots.
In fact, one of the reasons why the guests respected the girl was the sacred Japanese cat that accompanied her and, in a way, acted as her guardian and watchdog in the absence of her parents. The guests loved the girl because of the cat's friendship and respect.
When they were sitting together, she told the group about her sorrows:
- I don't have a father
Guests' reaction: Crying
The girl's mother was at work. The girl continued and said:
- I don't have a mother either
Guests' reaction: Crying
The girl said with tears and sighs, as if she was writing from the heart and it seemed that she should have been charming here:
- I don't even have a single yen
The girl was about to cry, but she looked at the group in front of her and saw that their crying had stopped for her. Here the girl herself hugged the cat and the others, who were very compassionate, cried for her because of her crying.
The animated film Ghost of a Cat is not like other anime where things break and this can be ignored in the story, the anime shows in detail everything that breaks down, whether intentionally or unintentionally, that either has no replacement or needs to be repaired.
The girl misses her mother who has gone to the capital to work. She is in the village and a place where fruit trees are abundant and they can catch fish whenever they want, but she is not happy with the current situation.
She once hits the cat's bicycle hard on the ground and its light comes off, the last time she wants to go to the capital to find her mother, she gives the cat's bicycle to the neighbor's boy to throw it in the river.
Despite the difficulty of the road and her ignorance, the girl sets off for the capital and the cat, after realizing that she no longer has a bicycle, goes to look for the girl to take care of her. Nothing happens to her.
The girl also gets off at a secluded place where there is a dog's voice and there are potholes on her way, but somehow she reaches the school where she used to study. She asks her friend to go with her to pursue her dreams, but her friend is a studious boy who is now that his studies have become difficult and he spends more time on his exams and his childish dreams do not come to his mind.
The girl and the cat, who feel that they are becoming poor this time, walk the rest of the way and this journey does not achieve anything for them either, so they go to find her mother.
They find the girl's mother in a place like a hotel, who is working as a scaffolder.
The girl forcibly pulls her from her menial housework to her so that they can return home together, but during this time, various legendary guardians of hell notice her mother's absence from work and start causing disturbances and searching for those who have abandoned the act.
All the dos and don'ts come together to take the mother away from the daughter and put her back to work.
In the end, the dos and don'ts win this urban battle and the mother is taken away. They take it from the girl, but this time the girl shows her mother one of her newly perfected athletic skills. This skill is her balancing on her hands. In response to this stunt, her mother balances on her hands and even goes a few steps forward to get on the waiting bus to her workplace. Here, showing that the girl's athletic skills have not yet been appreciated by her mother, they say goodbye and the anime ends.
داشتم از خیابان های وسط شهر که بافت قدیمی و زیبای خود را حفظ کرده بودند به سمت خانه میرفتم. از در چند خانه که رد شدم چند نفری کتاب هایشان را جلوی در گذاشتند تا بازیافتی آنها را ببرد. وسط شهر رسم هست زمستان که شروع میشود تا خود عید نوروز نگاه میکنند و آنچه که بنظر کهنه شده را بیرون میگذارند. اخیرا در اولویت این رسم، مخصوصا در شهر، دور انداختن هر چیزی است که رنگ و رویش رفته باشد. جمع کردن کتابها و بازیافتی ها برای یک عده پولساز شده است.
چه کتابهای خوبی بودند. حداقل ارزش یک بار خواندن را داشتند و قطور بودند. من هم آنها را نخوانده بودم. کتاب معماری گوتیک، کتابهای با جلد سفیدی که گویی همگی از یک کتابخانه بودند و من که از در خانه ها رد میشدم میدیدم که آدم های مختلفی صاحب آنها هستند. در مسیرم یک ایستگاه دریافت کتاب بازیافتی هم دیدم. به اینها میگویند ایستگاه جمع آوری ضایعات کاغذی و من درست نمیدانم که بعد از جمع آوری چه سر آنها می آید.
این ها رو که دیدم، فوری یک کیسه پارچه ای برداشتم و یکی یکی کتابها را برداشتم. آنها را میخواستم در مجموعه خودم جمع آوری کنم. زیاد که شدند، نزدیک پارک بودم.
یک سر برگشتم و دیدم کتاب ها نیستند. نگاه کردم یک مجموعه کانکسی که چند طبقه به نظر میرسید، آنجا هست و پر از کتاب است. یک خانواده سه نفره که شامل زن و شوهر و دختر بزرگ آنها میشد هم آنجا بود. یک چند نفری هم داشتند به این خانواده کتاب های دست دوم را میفروختند: کتابهای ادبی، هنری، تاریخی، جزوه، شعر، داستان و هر چه سالم تر و چاپ قدیمی تر. یک جور مرکز سمساری و جمع آوری کتاب بود. یک یهودی با یک کتاب جلو آمد و گفت که با هوشیاری توانسته کتابی را جور کند و حالا 50 تا میفروشدش.
شک کردم که کتابهای من را اینها برداشته باشند. رفتم جلو و مشخصات کتاب ها را دادم. سفید بودند و میتوانستم آنها را پیدا کنم. آن خانواده هم اجازه دادند بین کتاب ها بگردم؛ آنجا مخزن کتاب بود؛ کتابهایی که برخی جیبی و کم قطر بودند و مال 40-50 سال پیش بودند، ولی کتابهای من آنجا نبودند.
بهم پیشنهاد دادند که داخل را هم بگردم. داخل که رفتیم نگاه کردم اینها یک کانکس دو طبقه بزرگ و از این کانکس های پیش ساخته دارند که در طرح مسکن شهر برای وفق دادن خودش با بی خانمانی کنار پارک تعبیه شده است. آدمهای زرنگی هم بودند؛ یعنی هم محل کسبشان آنجا بود و هم خانوادگی زندگی میکردن. همانجا فیلم تولیدی اینها را که در تلویزیون پخش میشد را دیدم. صاحب کانکس و دوستش خودشان را در فیلم نشان هم میدادند که چطور با زرنگی از صحنه ساخت ساختمان فیلم تهیه کرده اند و آن را فروخته اند. در فیلم دو نفری با دست و ابزارهای ساده مشغول دیوار کشی داخل ساختمان بودند. با دست داشتند سیمان به دیوار میزدند. از این طرف هم مشغول جمع آوری کتابهای دست دوم برای فروش بودند و بدون اینکه پول اجاره بدهند داشتند پول در می آوردند.
صدای سگ ها از آنطرف کانکس که در بازی داشت آمد. همانموقع حدس زدم سگها الآن وارد کانکس میشوند. چند تا سگ بزرگ سیاه و قهوه ای جلوی در پشتی کانکس بودند، و آن را بستند که سگ ها وارد نشوند.
من هنوز کتابهای خودم را بین کتابهای اینها که ممکن بود قاطی شده باشند پیدا نکرده بودم. از همانطرف سگ ها، از زیر پرده پنجره کانکس نگاه کردم دیدم ماشین آورده اند و دارند کتابها را بار میزنند.
شک کردم که کتابهایم الآن آنجا باشند. بدو رفتم سراغ ماشین که تا آنجا که میشد بار زده بود. دیگر مطمئن شده بودم که آنها کتابهای من را پنهان کرده بودند و حالا هم لای تمام کتابهای دیگر داشتند بارشان میزدن که ببرندشان.
همان جا زن صاحب کانکس فهمید و آمد که مانع من بشود. همین قدر که چهار تا کتابی که مشخصات آنها را داده بودم پیدا میکردم کافی بود تا به خودم برگردند. سمت بار ماشین که رفتم، زن شروع کرد به سروصدا که بهش استرس وارد شده است و بی اختیاری ادرار دارد.
آن روز دو سه تایی از کتاب هایم را بین بارهای ماشین آنها پیدا کردم و با کلی زحمت به سمت خانه برگشتم که دیگر وسط شهر نبود.
با این تجربه، به فکر فرو رفتم. هر چه بود، تلاش آن خانواده برای صاحب خانه شدن بود و مشکل از آنجایی شروع شد که برای امکانات بیشتر ما به وسط شهر مراجعه کرده بودیم. راه حلی به نظرم رسید. گفتم اگر برای بهبود زیرساخت های جای خانه مطلب بنویسم و درخواست بدهم، شاید بیشتر رسیدگی کنند و این همه زحمت و بگیر و ببر برای ما وسط شهری که صاحب خانه ای در آن نیستیم نشویم.
یک کاغذ چند صفحه ای گفتم و در کافی نت تایپ کردیم. یادداشت من شامل سه بخش میشد و هر سه به یک موضوع اشاره میکردند. هر بخش کاغذ رونوشتی بود از درخواست من برای بهبود امکانات شاهنامه شهر توس و روستاهای اطراف آن شامل کاظم آباد و شمس آباد و کلاته برفی، تا به دست مسئول مربوطه برسد.
درخواست من برای روستاهای اطراف هم همینطور بود. روستاهای کم جمعیتی مثل سهل الدین و عباس آباد و سعدآباد که در مسیر بالاتر کشفرود به سمت قوچان بودند هم باید همین درخواست را میکردند. من نمیتوانستم دنبال دهیاری های روستاها راه بیوفتم و یکی یکی از این رونوشت ها به آنها بدهم. به یکی از زنهای روستا یک کپی از آن درخواست ها را دادم. به او گفتم اگر درخواست زیرساخت بدهی حتما به آن رسیدگی میکنند. زن هم همان درخواست را برد آنطرف خیابان که روی پرچمی سفید عکس امین روستا را زده بودند. او کاغذ را به عکس نشان داد و با امین روستا مشغول صحبت شد. به نظر میرسید روستایی ها توانسته اند مسیر ارتباطاتی جدید و مدرن تری نسبت به ماها شکل دهند که امنیتش هم بیشتر بود. چون بکر و خاص و تصویری بود کاملا به روزتر از ما به نظر میرسید و امکان شنود و نفوذ دشمن هم در آن کمتر بود.
_________________
I was walking home through the streets of the city center that had preserved their old and beautiful texture. As I passed by several houses, several people left their books in front of the door for the recycling center to take them away. There is a tradition in the city center that when winter begins, they look until Nowruz itself and throw out anything that seems old. Recently, the priority of this tradition, especially in the city, is to throw away anything that has lost its color and texture. Collecting books and recycling has become a money-maker for some people.
What good books they were. They were worth reading at least once and they were thick. I had not read them either. The book Gothic Architecture, books with white covers that seemed to all be from a library and as I passed by the doors of the houses, I saw that different people owned them. On my way, I also saw a recycling center. They are called waste paper collection centers and I don't really know what happens to them after they are collected.
When I saw these, I immediately took a cloth bag and picked up the books one by one. I wanted to collect them in my collection. When they became too many, I was near the park.
I turned around and saw that the books were gone. I looked and saw that there was a multi-story apartment complex there, full of books. A family of three, consisting of a husband and wife and their eldest daughter, was also there. A few people were also selling second-hand books to this family: literary, art, historical books, pamphlets, poetry, stories, and whatever was in good condition and older editions. It was a kind of book brokerage and collection center. A Jew came forward with a book and said that he had managed to sort out a book with his own intelligence and that he was now selling it 50 cents.
I suspected that they had taken my books. I went forward and gave them the specifications of the books. They were white and I could find them. The family also let me look through the books; there was a book depository there; Books, some of which were pocket-sized and small in diameter and dated 40-50 years ago, but my books weren't there.
They suggested I look inside. When we went inside, I looked and saw that they had a large two-story building, one of those prefabricated buildings that was included in the city's housing plan to accommodate the homeless next to the park. They were smart people; that is, they had both a business there and a family living there. I saw a film they had produced that was broadcast on television. The owner of the building and his friend showed themselves in the film, showing how they had cleverly filmed the construction of the building and sold it. In the film, two people were painting the inside of the building with their hands and simple tools. They were applying cement to the walls with their hands. On the other side, they were collecting second-hand books to sell and were making money without paying rent.
The sound of dogs came from the other side of the building where they were playing. At that moment, I guessed that the dogs were entering the building now. There were a few big black and brown dogs in front of the back door of the building, and they closed it so that the dogs wouldn't get in.
I still hadn't found my books among the books that might have been mixed in. From the dogs' side, I looked through the curtain of the building's window and saw that they had brought a car and were loading the books.
I doubted that my books were there now. I ran to the car, which was loaded as much as it could. I was sure that they had hidden my books and were now loading them among all the other books to take them away.
The woman who owned the building understood right away and came to stop me. As soon as I found the four books that I had given her, it was enough for them to come back to me. When I went to the car's load, the woman started making noises that she was stressed and had urinary incontinence.
That day I found two or three of my books among the loads of their car and with great difficulty I returned home, which was no longer in the middle of the city.
With this experience, I thought about it. Whatever it was, the family was trying to own a house, and the problem started when we had gone to the city center for more facilities. I thought of a solution. I said that if I wrote a letter and applied for improving the infrastructure of the house, maybe they would take more care and we wouldn’t have to go through all this trouble and hassle in the middle of a city where we don’t own a house.
I wrote a multi-page paper and we typed it in an internet cafe. My note consisted of three sections, and all three referred to the same topic. Each section of the paper was a copy of my request to improve the facilities of Shahnameh city of Toos and its surrounding villages, including Kazemabad, Shamsabad, and Kalateh Barfi, so that it would reach the relevant person in charge.
My request was the same for the surrounding villages. The sparsely populated villages like Sahluddin, Abbasabad, and Saadabad, which were on the higher route of Kashafrud towards Quchan, also had to make the same request. I couldn’t find my way to the village heads and give them these copies one by one. I gave a copy of those requests to one of the village women. I told her that if you make a request for infrastructure, they will definitely consider it. The woman took the same request to the other side of the street, where a white flag had been placed with the village chief's photo. She pointed the paper at the photo and started talking to the village chief. It seemed that the villagers had managed to form a new and more modern communication route than ours, which was also more secure. Because it was pristine, special, and visual, it seemed completely more up-to-date than ours, and there was less possibility of the enemy eavesdropping and infiltrating it.