قبلا گفته بودم اضافه وزن دارم. خیلی برام مهم بود، چون واقعا بهم فشار میومد. برای همین طبق پیشنهادهای متعددی که برای رژیم غذایی زیاد شنیده بودم، چایمو عوض کردم. منکه روزی کلی چای سیاه میخوردم، شنیده بودم که عوارضی داره مثل دفع کلسیمو افزایش تحریک پذیریو اینا. واقعا دوست داشتم چایمو هم عوض کنم. گفته بودن چای سبز سم زداست و برای لاغری خوبه. به جای چای همیشگی چای سبز خوردم. برای همسر، چای معمولی میذاشتم چون اون چاقی منو نداشت، و برای خودم چای جدا دم میکردم.
سه ماه بود که فشارخونم کم کم بالا رفته بود. براش رفتم دکتر، دکتر هم گفت چیزیت نیست. ریزش مو پیدا کرده بودم. برای اون هم رفتم دکتر. دکتر پوست و مو هم گفت که چیزیم نیست. واقعا موهام داشت، میریخت، ولی دکتر میگفت چیزیم نیست.
استخون دردهای شدید پیدا کرده بودم. رفتم دکتر استخونی، اونم گفت که بخاطر وزن زیادته. باید وزنتو کم کنی. من خودم هم میدونستم که باید وزنمو کم کنم، و داشتم براش راه حل ارائه میکردم.
خلاصه، سه تا دکتر متخصص رفتمو هر سه گفتن که چیزیم نیست، و فقط کمی چاق هستم!
یه روز اتفاقی، چایمو عوض کردم و درمان شدم. همه اینها از خوردن چای سبز بود. خونریزی، فشار خون بالا، دیابت، دفع شدید کلسیم و حتی بدتر از چای سیاه، همه اینا از عوارض چای سبز بود، و هرکسی بهم میگفت این چای مزایای زیادی داره، از سم زدایی و لاغری، نگفته بود که چقدر حتی بدتر از چای سیاهه!
اینم از این. واقعا، نگاه میکنی یه چیزیو خیلی تعریفو تبلیغ میکنن. گیاهی هم هست، و میگه گیاهه، و سبزه پس خوب میتونه باشه. ولی همون کلی عوارض داره. هیچ کس نگفت که چای سبز انقدر عوارض داره. فکر کنم همه فروشنده بودن!
دیروز یه کلمه این تلویزیون گفت موج جدید کرونا شروع شده، ما دیگه از ترقه بازی چهارشنبه سوری تو خیابونمون میدیدیم تا شب که هی بخاری رو به خاطر حضور گرم مردم تو خیابون ها کم و زیاد میکردیم، همه چیز از این ملت میدیدیم جز مبارزه با کرونا.
اینم از کرونا. کاریش هم نمیشه کرد، چون ویروسه، و ویروس هم ساخته و پرداخته دست بشر.
اما، این روزا منو ماهان داریم تربیت میشیم. یادم میاد، زن داییم مجبور بود یه مدت با ما زندگی کنه و نمیتونست نحوه تربیت پسر 8 ساله ش رو از ما مخفی کنه. از کارایی که میکرد این بود که هرچند وقت یک بار به پسرش میگفت بیا شپشاتو بجورم. بعد هی سر این بچشو مالش میدادو یواش یه چیزایی تو گوشش میگفت. تقریبا این کارش دائمی بود.
دیروز، در این زمینه هم یه مطلبی خوندم که همینو میگفت. میگفت به بچه هاتون موقع خواب تلقین کنید. مثلا بگین تو پسر خوبی هستی، اسباب بازیهاتو جمع میکنی. بعد، میگفت تا وقتی بچه تون ساده و معصومه، از همون اول از لغزشاش به خاطر بچگی نگذرین تا وقتی بزرگ شد مجبور نشین با کتک تربیتش کنید. همون اول، مراقبش باشینو از این جور حرفا. منم دیگه دارم رو پسرم کار میکنم که هروقت دندوناشو خواستم مسواک بزنم خوشحال تر میشه. این روزا میذاره من تو شونه کردن موهاش کمک کنم، بعد خودش موهاشو شونه میکنه. بچه خوبیه، و دستشوییش رو خودش میره. سر سفره غذا مودب میشینه، و از این حرفا.
این روزا قوری چینی کوپولمو درآورده ام. از اوناس که گل صورتی شیپوری روش داره. این قوریه رو خیلی دوست دارم، چون هنوز درش نشکسته و کلی برام خاطره داره.
گفتم قوری یاد هدیه های دعوتی هام افتادم. هربار که میرفتم مهمونی برای دوستام که مخصوصا بار اول بود خونه شون میرفتم یه جعبه شیرینی میبردم. فکرشو بکنید، مثلا دوستم میگه من دیابت بارداری گرفته ام، حالا منم با عذاب وجدان براش یه جعبه شیرینی میبردم. آخه این رسمی تره دیگه. بعد وقتی جعبه رو میدادم دست دوستم کلی فکر به ذهنم میرسید که یکیش این بود که حالا اینا مثلا دو نفرن، با این شیرینی ها میخوان چی کار کنن؟ حالا باز اون دوستام که هنوز خونه خودشون بودنو خونه شوهر نرفته بودن بهتر بود. میرفتی یه شیرینی میدادیو میگفتی نفری یکی برمیدارن تموم میشه میره. بعضی از دوستام هم همون جا جعبه شیرینی روو جلوم باز میکردن. منم خب نمیتونستم بگم منم مثل شما نمیخورم که!
خلاصه، خیلی ناراحت میشدیم از این هدیه ام. با خودم میگفتم طرف قندش نره بالا و این حرفا. حتی احساس میکردم که طرف هم ممکنه با خودش فکر کنه از عمد یه همچین چیزی براش گرفته ام! تا اینکه چند وقت پیش به فکرم رسید از این جعبه دمنوشای هدیه بدم. یکی مثل این:

درسته که به اون خرید دمنوش اصلش نمیرسه، ولی بهتر از اینه که مثلا هدیه جعبه شیرینی ببریو ندونن و یا خودت ندونی باهاش چیکار کنی!
جوک معروف انگلیسی هست که مردها به هم میرسندو یکی میگه من زنم هر روز ازم میخواد بهش 5 پوند بدم. بعد اون یکی دیگه ازش میپرسه: چرا؟ مرده جوابشو میده میگه: نمیدونم، چون منکه بهش نمیدم بدونم چرا هر روز ازم 5 پوند میخواد!
این حکایت جالب مردای ماست که به هم که میرسن این جوک جالبو نسل به نسل حتی برای هم تعریف میکنن!
بعد، ما زنها هم میشنویم. میگیم راه حلش چیه؟ یکی میگه خودمو میزنم به چلاقی. یکی میگه التماسش میکنمو یکی میگه هرچی گفت گوش میکنم.
ولی من هیچ کدومم. محلش نمیذارم. اصلا بهش هم هیچ چی نمیگم. فقط میذارم زنهای دیگه خوشگل کنندو بیان جلو تلویزیون بگن زنی که به فکر خودش نیست زن نیستو از این فیلما بازی ها. می ایستم و روز زنو به این مناسبت به زن های عالم تبریک میگم. فقط، روزی که روزش شد میگم هیچ وقت به مردی نگین 5 پوند بده.
بعدا اضافه کرد: تحقیق کرده ام این ورم چشمی که پیدا کرده امو تو منطقه ما همه گیر شده به خاطر آلودگی هوا با سربه. اگر با سرب مسموم بشین مشکل کمبود کلسیم، خونریزی از چشم و هزار جور درد پیدا میکنی. یکی از راه حل های نصفه نیمه اش خوردن سیره. که البته بهتر از حذف خود عامل آلاینده اش نیست.
دوست دارم ماهانم زودتر از حتی دایی هاش شروع کنه به مستقل شدن (خیلی زودتر یعنی 7 سالگی به پایین). البته باباش خیلی موافق نیست. اونم مثل بابای من حرفش اینه که ا ول بچه باید خیلی تحصیل کرد تا پخته شود خامی، ولی من موافق نیستم. تحصیل خیلی کار خوبیه، ولی تو ایران بارها و در حد قرنها معلوم شده که به آدم خیلی بی وفاست. اینه که به نظر من ماهانم بسیار کار باید کرد تا پخته شود خامی. الآن درسته که من دارم یکسره از صبح تا شب براش اسباب بازی درست میکنمو هرچی خواست در حد توانم بهش میدم، ولی همه اش تو فکر اینم که از کوچیکی راش بندازم تا خودش مستقل بشه. دوست داشتم باباش هم باهام هم عقیده بود که مهم نیست. دیگه عادت کردیم هرکاری لازم دیدم خودم جای یکی خودمو یکی باباشو یه چند نفر دیگه رو براش بگیرم. گناه داره دیگه.
راستی روز مادر هم مبارک باشه.
بعد دیگه، اینم عکس یکی از اسباب بازی های اخیره که یعنی میخواستم خود ماهان درست کرده باشه، ولی حالا خودم نشسته ام به جاش درست کرده ام:

میدونم قشنگ شده. تازه راه هم میره. دیگه خیلی بهم تبریک نگین. این روزا کار و زندگیم همه شده هی بازی درست کردن. حالا جالبیش این مینی منشه. من اسم وبلاگمو گذاشتم نیمی من که همسر یعنی نیمی من باشه، حالا دیگه عملا تو زندگیم دارم برا بچه ام مینی من میسازم. چیز بدی هم نیست. بچه ام از حالا میدونه اگه نیمه گمشده اش باهاش نبود در عوض رباتا و مادرا و اینا باهاشن. میدونم تقریبا زندگی اغلب زن ها همینه. مردها بعد از مدتی به زنو بچه شون حسودی میکنن. یا تو مبارزه با مشکلات زندگی کم میارن. عاقبت هم نیمی منشون اگر خیلی شانس بیارن میشه مینی من که اونم خوبو راضی کننده است تا حدی.