گاهی بیت شعری به ذهنم میرسه، تو خواب، که اگه همونجا کاغذ و قلم داشته باشم میتونم بنویسمش. وگرنه، بعدش زمان بگذره یادم میره. دیشب یک بیت شعر که با "ای مردم ایران زمین" شروع میشد، به ذهنم رسید. میخواستم بلند شمو بقیه اش رو بنویسم، ولی کاغذ نزدیکم نبود. فاصله کاغذ هم باهام خیلی زیاد نبود، ولی باید حداقل از قبل برنامه ریزی میکردم که اگر به ذهنم رسید، برش دارم. دیگه از دستش دادم، احتمالا.
گاهی، واقعا با خودم فکر میکنم رسالت یک انسان هنردوست رو کامل ادا نکرده ام، لااقل به عنوان یک ایرانی در میان انبوه جمعیت فارسی زبانانی که ایران دوست هستند. کاش، اگر عمری باشد، بتوانم قطره ای از دریا باشم.
اگر آدم فقط بخواد رو این کارها کار کنه، دیگه فکر نکنم خیلی وقت بمونه که بخواد در مورد تعداد دونه های برنجی که خورده حرف بزنه، و یا چمیدونم بشینه در مورد نحوه پخت فلان غذا صحبت کنه و از این جور کارها. شاید، ما ایرانی ها، و ما فارسی زبانان داخل ایران، در مورد محبتی که فارسی دوستان خارج از کشور، به این کشور دارن، داریم کوتاهی میکنیم. و یا باید بیشتر روی دوستی مردم این کشور با سایر کشورها کار کنیم.
بعدا اضافه کرد: اینا رو گفتم یاد اولین کارهای هنریم با کامپیوتر افتادم. خیلی سال پیش، عروسی یکی از فامیلهای خیلی نزدیک رفته بودیم. خانواده عروس بقدری صدا و تصویر در مراسم بله برون عروس براشون مهم بود که برای اون مراسم رفته بودن دو تا باند بزرگ خریده بودن. یادمه برای مراسم این شعر آلاله من، گل لاله من رو هم گذاشته بودن. یکی هم آورده بودن که فیلم برداری کنه، و خلاصه به نظر خودشون واقعا در حد توانشون برای تک دخترشون در حد اعلا هزینه کرده بودن.
یک روز این فیلم عروسی عروس و داماد هم افتاده بود دستمو منم گرفتم به میکس کردن. تو میکسم که بنظرم قشنگ هم شده بود، یک صحنه که کات خورده بود رو با نارنجی کردن تصویری که انگار از وسطش میسوخت برده بودم رو صحنه دیگه. فیلم رو به عروس و داماد نشون دادم. طبعا داماد که روحیاتش از خانواده ما بود، ولی بعدها فهمیدم که این یکی کار هنریم هم خاری بود در چشم عروس خانوم. عروس خانوم، تاحدی خرافاتی بودن. از اون خرافات که مثلا الآن این شعله آتیش گذاشت بین منو شوهرم تو این ویدئو. ما به این چیزا بی توجه بودیم، ولی هر بار خود عروس میومد تعریف میکرد. مثلا یک بار اومد گفت که ما برای پسرها رسم داریم که اگر پسری یک چیزی خواست، تا خواست باید بهش بدیم، وگرنه عقیم میشه؟! درست یادم نیست (مال 15 سال پیش ماجرام)، ولی یک چنین چیزی از مادرش تعریف میکرد. خیلی چیزها، که هربار ما بی توجه، ولی این حسابی پر توجه! دیگه، میونه دختر با پسر شکرآب شد. همونطور که البته، خود دختر قبلا به دلایل مختلف پیش بینی میکرد. یک دو سالی هم ماجرای جداییشون طول کشید و عروس یک بار هم، حتی روز مادر برای مادر شوهرش گل زرد آورد. که ما باید، در اونصورت پیش بینی میکردیم که منظور دختر اینه که از مادرشوهر متنفره و از این حرفا.
دیگه اینا رو گفتم، که جاش هست، واقعا از هنرمند دفاع کنم، که مثلا میاد یک رنگ زردی تو کارش استفاده میکنه، و یا یک رنگ سبزی، بعد میبینی جامعه ای رو مثلا این عروس ساخته، که همه از رنگ زرد متنفرن. و یا دید خاصی به رنگ سبز دارندو حسابی علیه هنرمند زده میشه
از این طرف قضیه هم باید نگاه کنیم، که همه اش وظیفه هنرمند تولید کردن نیست، ماها هم باید علممون رو اقلا تا این حد بالا ببریم که دیگه خرافات رو با علم قاطی نکنیم. اینم بگم که عروس خانوم ما، واقعا از یک جامعه علمی بود، طوری که مادر دختر زمانی معلم و به قول امروزی ها فرهنگی بود. این مهمه که، ما دیدمون رو نسبت به قضایا عوض کنیم و کمتر غرض ورزی کنیم.
مادرم در شوهر دادن من نقش خیلی موثری داشت. یادمه از یک سنی، دیگه هرکس در خونه ما رو میزد به طور بالقوه خواستگار بود. کار این بنده خدا هم واقعا نمایش بود، البته به سختی. یکی که در خونه رو میزد، باید حداقل 40 دقیقه پشت در خونه مون معطل میشد. مهم نبود، که کی بود، مهم این بود که من باید شوهر میکردم. این کار، مزایای زیادی داشت. از جمله اینکه پس فردا اگر واقعا طرف خواستگار بود و با یه بله بلافاصله گفتن من شوهر میکردم، میتونست بگه همین خونواده شوهر پاشنه در خونه مونو کندن، از بس در زدن!
روش کارش هم اینطور بود که مثلا یکی در خونه رو میزد، و از قبل هم اطلاع داده بود که میخواد نذری بیاره. اتفاقا هم مثلا دوست 13-14 ساله ام مثلا، مادرم اول میرفت سلامو احوال پرسی میکرد، و بعد با نهایت سرعت ممکن، منو اون باید کلی کار میکردیم، از چند لایه کرم زدن من کارهای ما شروع میشد، تا فرش رو فرش پهن کردن من. میدیدی دهن طرف، همون اول سرویس بود که زنگ زده! چون این فرآیند آماده سازی 40 دقیقه طول میکشیدو طرف هم میتونست نشون بده که چقدرررررر مشتاقو دوستدار من بوده که 40 دقیقه ایستاده فقط یه سلام به مادر من بکنه.
بنده خدا همینطوری اون دوتا خواهر دیگه م رو هم شوهر داد. یادمه، هرکسی به طور بالقوه حتی برای خواهرام میتونست خواستگار فرض بشه. از همون حتی دانشگاه. فقط کافی بود بگه برادر، یا اسمی از جنس مخالف بیاره، ماها خیلی حساس بودیم. حساس، تا این حد که دیگه حس میکردیم، و میفهمیدیم که هر گونه حرکت ریزی میتونست معنی شوهر داشته باشه برامون. خلاصه، الحمدلله همه مون اینطوری خیلی سریع هم شوهر کردیمو تمام شوهرهامون هم طبق قوانین خونه ما مجبور شدن عمل کنن. مثل همه دخترهای خوب و با کلاس دیگه هم پاشنه خونه مون کنده شد 
پ.ن: البته، پدرم هم بیکار نمی نشست. یادمه با اولین خواستگاری که برام اومدن قرنیزهای دستشویی رو عوض کردیمو یه طلاییش رو خریدیم. فقط برای اینکه بگیم ماها پولدار و تمیزیم. دیگه، وقتی معلوم شد پسره منو میخواد دست زدیم به یه سری تعمیرات. این تعمیرات هم شامل خودم میشد، و هم شامل خونه. تو خونه لازم بود، پله هایی اضافه بشن که منو بهتر نشون بدن، نشون بدن که یه دختر تازه عروس چطوری خیلی زیبا میتونه از بالا به پایین قدم بزنه. تعمیر خودم هم شامل دکتر پوست و مو و کارهای اساسی بود که کلی خرج میشدن، ولی دیگه خدادادی بودن 
دیروز فامیل اومد خونه ما با ماشین شاسی بلندش. گفتن چیه تو خونه نشستی؟ بیا تا دوباره هوا آلوده نشده و مردم نریخته ان بیرون یه دوردوری با این ماشینی که تازه خریدیم بکنیم. ما هم دیدیم سه نفر بیشتر نیستیمو اینا هم از قبل اومده بودن بیرون. گفتم بریم باهاشون. دیگه، همه نشستیمو من هم افتادم کنار پسر فامیل. رنگ چشماش برام مهم بود. همینطور ماشین روشن مونده بود و داشتیم حساب کرونا رو میکردیم که با دود تمیز ماشین آخرین مدل فامیل که از دستمون خارج نمیشه. دیگه، یکیمون گفت حالا ماها تمیزیم، بیرون معلوم نیست چقدر کثیفن. این شد که صبر کردیم یکی بیاد از این دستکش فریزری ها بکنه دستمون. من همینطور تو چشم ژلاتینی پسر فامیل دنبال رنگ مردمک چشمش میگشتم که وای، خدا، زد زیر گریه!
گریه، عر عر. از چشمش اشک هم نمیومد، همینطور فقط صدای بلند گریه اش همه جا رو برداشته بود. من نگران شدم، الآن همسایه ها چی میگن؟ درسته حالا همه که ماشین شاسی بلند ندارندو به خاطرش تحسینمون میکنن. ولی دیگه اینم حدی داشت. خلاصه، از همون اول فهمیدیم با چه آدمای سرتقی فامیل شده ایم. البته، از قبل هم مشخص بود. ولی واقعا، خسته شده بودم بسکه همینطور تو خونه نشسته بودمو در دیوارو نگاه میکردم. ماها نشسته ایم تو خونه، بعد اینا هی با ماشین شاسی بلندشون برن این ور اون ور؟ ماها هم حقی داریم دیگه.
پسر فامیل همینطور گریه میکرد که دستکش تنش کردیم. ماشین هم همینطور روشن. آبروی رفته مون هم که به درک. حالا، اگر بچه خودم بود، اگر همینطوری تو چشماش زل میزدم، فقط روشو برمیگردوند. اما این دیگه معرکه بود.
پ.ن: بهار با کرونا اومده که سفره هفت سین ما تعطیل نشده. اینم یه عکس از هفت سین امسالمون:

سمنو و سبزه هاش رو خودمون گذاشتیم. این سبزه ها رو مخصوصا با ماش گذاشتم که قشنگ تر بشن. البته، اون موقع هنوز خیلی سبز نشده بودن. الآنم که ساقه هاشون کمی خم شده ان بعد از چند روزی
ما فامیلامون که این طورین که وقتی بهت میرسن، سکوت کاملن. یادمه چند وقت قبل دایی شوهرم اومد گفت: به من زبان یاد بده. منم ساده، کتابمو برداشتمو همینطور هی شروع کردم به یاد دادن.
کمی بعد، در اومد گفت: من دوازده ترم زبان خونده ام! تافلمو هم گرفته ام! {حالا درسته که قبلا بهت نگفته امو، همین الآنم گذاشتم تو خماریش بمونی. تو فقط دانشت از من در مورد همون چند تا تجدیدیم تو رشته تجربیه}
تقریبا همه شون اینطورین. دیگه با خودم گفته ام، منم دربیام بگم شما که خودتون میدونین! منم مثل شما یاد ندارم. جدی! دهنشونو میبندن با یک دست روش، در حالی که یک خنده موذیانه ای ناشی از دونستنشون و اینکه تو نمیدونی که اونا میدونن
خیلی کاراشون زشته.
چند وقت پیش، ما فکر میکردیم انقدر به حسن یوسفامون رسیدگی کرده ایم که اینطوری گل میدن. دائیه اومدو هیچ نگفت که چقدر در این زمینه میدونه. این گونه جدیدیه که تازه ایران اومده؟ اصلا نمیدونه؟ هیچ، همونطوری سکوت زیبا! و لابد، با این پیشینه زیبای روابط اجتماعی که ازشون دیده ایم، مثل همیشه، نگاه عاقل اندر سفیه
بعدا تو تلویزیون که دیدیم فکر کردیم که گونه جدید حسن یوسفه که گل هم میده و تو خونه ها مرسوم شده استفاده شون. یه عکس از گلدونام گرفته ام که میذارم اینجا:

ولی، بعدا که سرچ کردم، معلوم شد همه حسن یوسفا گل میدن. فقط برای اینکه بیشتر تو گلدون بمونه و خشک نشه، گل هاشو میکنن تا غذای خاک حسن یوسف بیشتر به ساقه و برگهاش برسه و بیشتر زنده بمونه
اینا رو میگم، برحسب میزان تقبلش، مردها هم دارن. زن ها به طور کلی سه رکن حرکتی دارن. یک زن معمولی که کاملا براش جا افتاده این سه رکن رو یک جا باید داشته باشه، تا بگیم تحرک کرده: 1- ورزش 2- رقص 3- بازار
مورد سه رو برای غریبه کلمه بازار و یا مغازه بیان میکنن، وگرنه موردی است که همون یک کلمه هم زیاده در موردش به کار ببرن.
هرکدوم از این سه رکن حرکتی رو زن ها نداشته باشن، باید با یک چیز دیگه اونو جبران کنن. البته، اینم بگم که خیلی زنهای امروزی فکر میکنن خودشون تنها این مواردو کشف کرده ان، و اگر مثلا یکی هم اهل علم باشه و هم اهل تحرک براشون قابل قبول نیست. مثلا قبول ندارن که کسی فقط ورزش رو تو خونه بکنه. زنهای امروزی ورزش رو چیزی قابل ارائه در باشگاه میدونن. اگر زنی رو دیدن که در حوزه حرکتیش رقص نداره، یک جوری با مجازات از خونه شون میندازنش بیرون! البته، اینم ممکنه که بگیم زن ها حسودن، و چون کسیو بخوان در سطح خودشون نگه دارن، پس باید بار رقص طرف هم قدر خودشون باشه، وگرنه مجازات میشه!
مورد سه که گفتم حتی کلمه هم در موردش زیاده استفاده بشه، یکی از 26 رشته حرکتی دو ومیدانی هست که به اون پیاده روی هم میگن. البته، از نوع زنانه اش. این خیلی برای زن ها مهمه که به جایی مثل بازار بالای شهر برندو اونجا قدم بزنن و از همه مهم تر قدقد کنن.1 چشماشونو طوری که انگار به آینه نگاه میکنن دربیارندو خلاصه یه قدقدی هم لازمه توش بکنن. که البته، با افزایش آلودگی هوا و سرب موجود، ترجیح میدن رسیدن به مقصد رو با ماشین انجام بدن، و در بازاری مثل بازارهای سرپوشیده، بازارهایی که امکان تردد ماشین ندارند و برج ها و پاساژها انجام بدن.
تمام این سه رکن حرکتی برای یک زن لازمه و اگر یکی حذف بشه، جبرانش پرهزینه و سخته. پس از نظر مردها هم این حق اجابت میشه، و اگر این کار رو نکنن، میدونن که حقی از یک زن امروزی ضایع شده.
مردها البته، چون اغلب پولدارتر از زن ها هستن، شنا، تیراندازی (تیراندازی رو زن های دانشگاهی خیلی راحت دارن)، و باغچه و گلخانه برای اونها میتونه جایگزین ارکان حرکتیشون باشه. ولی اونا هم به اندازه زنها، این ارکانو برای خودشون لازم میدونن.