آلیسوم

آلیسوم

نیمی من و نیمی همسرم
آلیسوم

آلیسوم

نیمی من و نیمی همسرم

چاقی

برای من دردیه که اضافه بر بقیه دردامه. قبل از اینکه شوهر کنم، باربی بودم. همون موقعش کلی شوهرم زشتیم رو به رخم میکشید. حالا که سینه هام بزرگ شده اند و دمبه اضافه کرده ام، بیشتر مسخره ام میکنه. خدایا به همه شوهر دادی به منم دادی.

بدی چاقی، بیشتر تو اینه که نمیتونی از جات تکون بخوری. تا میای یه قر بدی، همه جات مثل ژله می لرزه

همیشه بچه که بودم مادرم آرزو داشت قدر من لاغر باشه.

این مردا چی فکر کرده ان. اصلا کی گفت که یه بچه بیشتر دوست داره. همون یکیش کافیه! همه اش دنبال یک راهیم برا اینکه خودمو لاغر کنم. دستور گرفته ام برا رژیم کلم قرمز. حالا باید چیزایی هی به غذاهام اضافه کنم که تا قبل از بچه داری بهشون فکر هم نمیکردم. کی فکرشو میکرد من روزی انقدر به زحمت بیافتم که حالا به جای نمک تو غذام ترخون بریزم؟

زن داییم میگفت سخت ترین کارها برای زن بارداریه، به خاطر حرف اون دکتره باور نمی کردم. زنه میگفت خیلی هم راحته برا زن ها و درد ندارن. ولی منکه کمر درد گرفتم از این وزن اضافی. وقتی هم بچه ام به دنیا اومد فکر میکردم سه کیلو و نیم شده، ولی وزنش نزدیک سه بیشتر نبود. باقیش دنبه شده بود به بدنم. پشیمونم به خاطر همین یکی بچه، چه برسه بخوام یکی دیگه هم بیارم.

روشور

دیروز داشتم تغییر دکوراسیون میدادم. خیلی کار راحتی نبود. مخصوصا که دست تنها هم بودم. در همین راستا روشوری رو هم که برای تصفیه آب خاکستری نگهش داشته بودم کمی شکست. سنگین بود و موقع جابجا کردنش یهو ولش کردمو افتاد و با صدای مهیبی هم ترک سابقش بزرگتر شد و یک سوراخ بزرگ توش دراومد.  این روشور رو الآن 3-4 سالی میشه که جدا کرده ایم. من همه اش سر یک آرزو حفظش کردم. حالا هم که شکسته از هدفم دل نمیکنم. همه اش منتظرم شوهر بیاد و بالاخره یک روز تابستونی که تو حیاط خونه مون چمن کاشته ایم، بذاردش وسط چمن ها و با هم یک سیستم تصفیه آب خانگی راه بندازیم. اگر این روشور نباشه، احتمال رسیدنم به آرزوم کمتر میشه.

من خیلی گل و باغ و باغچه دوست دارم. برای همین با وجودی که الآن تو خونه آپارتمانی زندگی میکنیم، همه اش برای داشتن اون ها برنامه ریزی میکنم. نمیشه که همه اش آدم صبح پاشه و هی تلویزیون ببینه. در واقع، همسر یک جورایی برعکس منه. من هی میخوام از این فضای رادیو تلویزیونیو خشک آپارتمانی دور شم، اون هی میخواد تعداد تلویزیون و رادیو رو تو خونه زیاد کنه. البته تا حدی هم حق داره. مخصوصا با این گرونی ها. به صرفه تر و آسون تره که هی تعداد کانال های تلویزیونی خونه رو اضافه کنیم، تا اینکه فکر کنیم خونه ای ویلایی داشته باشیم. در عوض، شاید همین پارک و باغچه سر محل نزدیک ترین راه برای رسیدن من به آرزوهام باشه.

شعر کودک

همسر خیلی فوتبال دوست داره. نه اینکه وانمود کنه ها، واقعا دوست داره. این طوری بگم که این زمین چمن برا من فکر میکنم یه معنی متفاوتی نسبت به بقیه پیدا کرده. اصلا برام مثل فرش خونه و اسباب وسایل زندگی شده. هرچند که خب، امیدوارم زندگیمون با این همه هیاهو در تعادل بمونه.

امروز خیلی دنبال شعر کودک برای ماهانم گشتم. از شعرای معروفی مثل پاییز (پاییزه پاییزه برگ درخت میریزه و اینا) گرفته تا شعرای دیگه. فکر نمیکردم انقدر این کودکی برا بچه ها سخت باشه. چون نتونستم حتی یک وبلاگ دوستانه و یا کانال درست و حسابی برا پسرم پیدا کنم. با این وجود، یه شعری هست که چشممو گرفته. این شعر از مولاناست. از این جهت میگم که خودم بچه بودم، پدر مادرم با کتابای قطور مثنوی و حافظ سعی کرده بودن ماها رو بزرگ کنن. مثلا کتاب بزرگ حافظ رو میگرفتندو سعی میکردن بهمون کمک کنن بیشتر شعر حفظ کنیم. یادمه بیشتر از اینکه به حفظ کردن توجه داشته باشم، همه اش چشمم دنبال یک ذره هاشور بالا و پایین کتاب بود تا ردشو بگیرم. الآن خب، البته نسبت به اون موقع راحت تر شده. علاوه بر همون رادیو و تلویزیون که سرجاشون هستن، فیلم های رنگی و متحرک شعر کودک تو اینترنت زیاد هست، و کتاب داستان ها هم بیشتر و متنوع تر شده. بچه ها هم وقتی میبینن که چند نفر مثل خودشون دارن شعر میخونن، تکرار میکنندو زودتر یاد میگیرن. ولی خب، این شعر کودکانه مولوی که پیدا کرده ام، بیشتر برام جنبه نوستالژی داره تا جنبه آموزشی به پسرم ماهان.

تاب بازی

دیروز رفتیم خونه خاله ام. اونا هم دو تا دختر هم سن ماهان من دارن. خوبی خونه خاله اینام اینه که باغچه شون یک تاب بسته ان. دیروز تمام مدت ما جای تابشون داشتیم تاب بازی میکردیم. یعنی، بیشتر من تا پسرم. آخه گل پسرم هنوز اونقدر قوی نیست که بتونه رو تاب درختی پیچ بخوره.

دیگه امروز همه اش تو فکر بستن یک تاب تو خونه مون بودم. از قدیم همیشه دوست داشتم از این تاب های حفاظ دار تو خونه مون ببندیم. ولی دیگه ماها که بچه بودیمو خیلی تاب دوست داشتیم، خودمون یک کاریش میکردیم؛ یا طناب میبردیم زیر پله ها، از لاشون رد میکردیمو در حد یک 7-8 متری آویزون میکردیم. یا هم یک تنه درخت بزرگی گیر می آوردیم و به شاخه کجش یک طنابی میبستیم. دیگه اینطور نبود که مثلا یک صندلی کودک داشته باشه و بچه توش راحت باشه. نهایتش یک پارچه ای تا میکردیم و جای نشستنش، اونجا زیرمون میذاشتیم. دوست دارم وقتی پسرم بزرگ شد، یکی از همونا یک جایی کار گذاشته باشیم. ولی الآن که فکرشو میکنم، فعلا بهترین کار اینه که هرچند وقت یک بار بریم خونه خاله. چون نه درختای حیاط اونقدر قوی و تنومند شده ان که بهشون بشه تاب بست، و نه پله ای داریم که بشه ازش طناب رد کرد.

زندگیش

تو بچگی هامون اگر هیچ چیز یادمون ندادن، ولی در عوض هی فیلمو کارتونو کتاب نشون دادن که به حرف مردم بی توجه باشیم. ولی مگر میشه آخه؟!

هنوز اون حرف دوستمو یادمه که شوهرمو اون زمان که خواستگارم بود، از نظر قد کوتاهش خیلی سریع مسخره کرده بود. البته، شاید خود من هم پیشش مسخره بودم. چون خودم هم یک 5-10 سانتی ازش کوتاه تر بودم.

ناراحتی من از اینه که، الآن، هنوز که هنوزه دوستو آشنا که بهم میرسه تو روم بهم میگه شوهرت از تو خوشگل تره! شوهرمو با خودم مقایسه میکنن! نمیگن این ها ما شده اند، و حالا باید به مشکلات مشترکشون برسن! شاید، تقصیر خود همسرمه که از روز اول، خیلی تاکید داشت که از من خوشگل تره!

نمیشه گذشت. چون بعد از یک مدتی، اگر آدم به جدایی فکر نکنه، حتما به پراختن به چیزای دیگه مثل مثلا بیشتر پولدار شدنو کمتر پرداختن به زندگی مشترک فکر میکنه. دیگه، زندگی مشترک دردی میشه که باید فراموشش کرد. نوعی توافق میشه برای نپرداختن بهش. حالا لابد، به جز اینکه به خود همسر هی میگن فلانی از تو زشت تره، ازش میخوان که جدا هم بشه. البته، برای اون چه فرقی داره؟! مطمئنم، مهم ترین سوالی که حالا تو ذهن خیلی ها در رابطه باهاش پیش میاد اینه که اگر ازدواج کرده، اصلا بچه ای هم داره؟! هی لابد براش دل میسوزنن که بیچاره هی سعی کرده، ولی بچه دار نشده ان. در صورتی که تو کتابا نوشته ان، این روزا که باید از دیدن بچه لذت ببریم خیلی سریع میاندو میرن. ولی، دریغ که حتی من خودم هم خیلی فرصت نکردم به پسرم بیشتر برسم.