-
به من یاد بده
سهشنبه 27 اسفند 1398 13:13
ما فامیلامون که این طورین که وقتی بهت میرسن، سکوت کاملن. یادمه چند وقت قبل دایی شوهرم اومد گفت: به من زبان یاد بده. منم ساده، کتابمو برداشتمو همینطور هی شروع کردم به یاد دادن. کمی بعد، در اومد گفت: من دوازده ترم زبان خونده ام! تافلمو هم گرفته ام! {حالا درسته که قبلا بهت نگفته امو، همین الآنم گذاشتم تو خماریش بمونی. تو...
-
ابعاد حرکتی زنان
شنبه 24 اسفند 1398 07:50
اینا رو میگم، برحسب میزان تقبلش، مردها هم دارن. زن ها به طور کلی سه رکن حرکتی دارن. یک زن معمولی که کاملا براش جا افتاده این سه رکن رو یک جا باید داشته باشه، تا بگیم تحرک کرده: 1- ورزش 2- رقص 3- بازار مورد سه رو برای غریبه کلمه بازار و یا مغازه بیان میکنن، وگرنه موردی است که همون یک کلمه هم زیاده در موردش به کار ببرن....
-
عوارض چای سبز
جمعه 23 اسفند 1398 08:31
قبلا گفته بودم اضافه وزن دارم. خیلی برام مهم بود، چون واقعا بهم فشار میومد. برای همین طبق پیشنهادهای متعددی که برای رژیم غذایی زیاد شنیده بودم، چایمو عوض کردم. منکه روزی کلی چای سیاه میخوردم، شنیده بودم که عوارضی داره مثل دفع کلسیمو افزایش تحریک پذیریو اینا. واقعا دوست داشتم چایمو هم عوض کنم. گفته بودن چای سبز سم...
-
تربیت ماهان
چهارشنبه 21 اسفند 1398 05:33
دیروز یه کلمه این تلویزیون گفت موج جدید کرونا شروع شده، ما دیگه از ترقه بازی چهارشنبه سوری تو خیابونمون میدیدیم تا شب که هی بخاری رو به خاطر حضور گرم مردم تو خیابون ها کم و زیاد میکردیم، همه چیز از این ملت میدیدیم جز مبارزه با کرونا. اینم از کرونا. کاریش هم نمیشه کرد، چون ویروسه، و ویروس هم ساخته و پرداخته دست بشر....
-
هدیه اولین مهمونی
دوشنبه 19 اسفند 1398 09:30
این روزا قوری چینی کوپولمو درآورده ام. از اوناس که گل صورتی شیپوری روش داره. این قوریه رو خیلی دوست دارم، چون هنوز درش نشکسته و کلی برام خاطره داره. گفتم قوری یاد هدیه های دعوتی هام افتادم. هربار که میرفتم مهمونی برای دوستام که مخصوصا بار اول بود خونه شون میرفتم یه جعبه شیرینی میبردم. فکرشو بکنید، مثلا دوستم میگه من...
-
5 پوند بده
شنبه 26 بهمن 1398 07:17
جوک معروف انگلیسی هست که مردها به هم میرسندو یکی میگه من زنم هر روز ازم میخواد بهش 5 پوند بدم. بعد اون یکی دیگه ازش میپرسه: چرا؟ مرده جوابشو میده میگه: نمیدونم، چون منکه بهش نمیدم بدونم چرا هر روز ازم 5 پوند میخواد! این حکایت جالب مردای ماست که به هم که میرسن این جوک جالبو نسل به نسل حتی برای هم تعریف میکنن! بعد، ما...
-
آینده ماهان
چهارشنبه 23 بهمن 1398 04:03
دوست دارم ماهانم زودتر از حتی دایی هاش شروع کنه به مستقل شدن (خیلی زودتر یعنی 7 سالگی به پایین). البته باباش خیلی موافق نیست. اونم مثل بابای من حرفش اینه که ا ول بچه باید خیلی تحصیل کرد تا پخته شود خامی، ولی من موافق نیستم. تحصیل خیلی کار خوبیه، ولی تو ایران بارها و در حد قرنها معلوم شده که به آدم خیلی بی وفاست. اینه...
-
ورم ملتحمه و بهار 99
یکشنبه 13 بهمن 1398 08:21
این روزا که روضه بود، یه مدتی (در حد دو-سه روز) شوهر نبودو یه مدتی فقط برنج و قورمه سبزی میخوردیم. رفتیم خونه مادرم هم اتفاقا برامون برنجو قورمه سبزی پخته بود. شد چند روز که قسمتمون برنجو قورمه سبزی بود. تازه روضه هم که رفتیم غذای نذری برنجو قورمه سبزی گرفتیم باشه تا بعدا بخوریم. گفتم که ما برامون غذا مهم نیست. فقط...
-
بچه های الآن
جمعه 11 بهمن 1398 06:39
من انقدر این بچه های الآنو با هم مقایسه میکنم. نمیدونم شاید وسواس پیدا کرده ام! چند وقت پیش رفته بودم خونه یکی از فامیلا. دخترش 5-6 سالشه. یک سری برگه مرگه داشت که بندازدشون. یک چند تایی رو انداخت، منم اومدم کمکش کنم یک چند برگه ای که به هم متصل بود رو قاطی بقیه برنجایی که رو زمین ریخته بود، اومدم براش بندازم. این هی...
-
چهارمین سالگرد تولد ماهان
شنبه 28 دی 1398 13:12
تو این مدت هم اتفاقای خوب بود، یعنی خیلی خوب و هم اتفاقای بد افتاد، که حالا تا اونجا که یادم میاد براتون میگم. اول اینکه خبر خوب، ماهان رفت تو 4 سالو کلی خوشحالی. برف هم خوب اومده بودو رفتیم برف بازی. بیشتر هم به این ماهان خوش میگذشت. من هی نگرانش بودم، ولی این هی برف میخواست. نمیشد بهش بگم که نرو، نکن. نمیدونم کی...
-
اتاق من
دوشنبه 16 دی 1398 21:20
اتاق من از همسرم جداست. ماهان یه عالمه کیفو عروسک و اسباب گذاشته برام تا بندازمشون. دیگه نمیخوادشون. از حالا به باباش رفته.منم دلم نمیاد. همونطور که دلم نمیومد کارت جشن تولدش رو بت من انتخاب کنم. خواستم خودم یک چیزی انتخاب کنم که ایرانی تر باشه و به خودم بخوره. خواستم یک چیزی مثل مرد هزارچهره خودمون ایرانی باشه. با...
-
شب یلدا
شنبه 30 آذر 1398 09:36
این فصلو دوست دارم. توش چیزایی هست که فصل های دیگه نیست. عجیب هم برام پر خاطره شده. البته، آدم که به سن من میرسه شاید همه فصلها رو بیشتر از آدمای دیگه دوست داشته باشه!دیگه از ماهان بگم که از هم بازی داشتن و بازی کردن سیر نمیشه. دیروز پسر دایی اش اومده بود خونه ما. کلاس جبرانی براش گذاشته بودن و من نمیدونستم. تا اومد و...
-
بچه های مردم
چهارشنبه 27 آذر 1398 06:09
آخرش سر بچه حسابی دعوامون شد. نمیشد دیگه. چند وقت پیش یکی از همکارا منو دید و چیزی که بهم گفت خیلی عجیب بود. میگفت اینجا، خونه مادر شوهرش که میاد برای بچه اش آب جوش میکنه و بعد بهش میده. بعدم یک طوری نگام کرد که انگار دلیل اینکه منم انقد لاغرو کوچیک بزرگ شده ام انگلایی هست که تو این آبمون میخورم.البته، من نگاه کرده...
-
مهارت ماکارونی پزی و ماهان بزرگ کردنی
سهشنبه 5 آذر 1398 11:12
شاید بعضیا بگن مشکل آشپزی بیشتر برای تازه عروساست. البته، اینو تا حدی قبول دارم، ولی وقتی به خودم نگاه میکنم، میگم شایدم خیلی ها مثل من باشن. همسرم میگه، مشکل آشپزی من اینه که بعضی وقتا پررو میشمو پیمانه رو رعایت نمیکنم. مثلا همین دیروز کلی سر غذا بهم غر زد و اصرار که کردم بگه اشکالش چی بود، گفت ادویه کم میزنم. گفت...
-
برف
جمعه 1 آذر 1398 10:01
امروز یک حس برفی داشتم. بیشتر حسش بود، مخصوصا که از پنج شنبه این جا برف اومده. با بیرون اومدن ماشین ها از برف کم شد، ولی چون فکر میکردیم فردا جمعه استو ماشین کمتری درمیاد احتمالا، گفتیم لابد فردا که بلند میشیم کلی برف نشسته غافلگیرمون میکنه، که نشد. قدیما، مخصوصا خونه پدریم که بودم خیلی راحت تر بودم. فقط خودم بودمو...
-
سفر به چابهار
چهارشنبه 22 آبان 1398 08:32
برای تولدم، همسرم یک برنامه سفر به چابهار جور کرد. پیک نیک رو برداشتیمو سه نفری، سوار بر ماشین راهی شدیم. تو راه خیلی خوش گذشت. از مشهد رفتیم تربت، کمی قند و کیک گرفتیم. بعد یک توقف کوتاهی بیرجند داشتیم. اون جا بنزین زدیمو آبجوش با شکلات گرفتیم. شب زاهدان بودیم. قرار گذاشتیم یک دو شبی اونجا بمونیم. شام و عصرونه رو یک...
-
چرخ و فلک
جمعه 17 آبان 1398 05:09
دیروز با خواهرم اینا رفته بودیم شهربازی. خواهرم یک بچه پنج-شش ساله داره. این هی میگفت چرخ و فلک، چرخ و فلک. چون خودش تنهایی می خواست سوار بشه، سوارش نکردیم. فکر کنم هم از همه بیشتر به همین بچه خوش گذشت. خواهرم تو یک شرکت عمرانی کار می کنه و تقریبا هم سن خودمه. ما وقتی مجرد بودیم سه تا خواهر بودیم. این وسطیه از همه...
-
چاقی
سهشنبه 14 آبان 1398 07:11
برای من دردیه که اضافه بر بقیه دردامه. قبل از اینکه شوهر کنم، باربی بودم. همون موقعش کلی شوهرم زشتیم رو به رخم میکشید. حالا که سینه هام بزرگ شده اند و دمبه اضافه کرده ام، بیشتر مسخره ام میکنه. خدایا به همه شوهر دادی به منم دادی. بدی چاقی، بیشتر تو اینه که نمیتونی از جات تکون بخوری. تا میای یه قر بدی، همه جات مثل ژله...
-
روشور
یکشنبه 12 آبان 1398 09:42
دیروز داشتم تغییر دکوراسیون میدادم. خیلی کار راحتی نبود. مخصوصا که دست تنها هم بودم. در همین راستا روشوری رو هم که برای تصفیه آب خاکستری نگهش داشته بودم کمی شکست. سنگین بود و موقع جابجا کردنش یهو ولش کردمو افتاد و با صدای مهیبی هم ترک سابقش بزرگتر شد و یک سوراخ بزرگ توش دراومد. این روشور رو الآن 3-4 سالی میشه که جدا...
-
شعر کودک
جمعه 10 آبان 1398 09:37
همسر خیلی فوتبال دوست داره. نه اینکه وانمود کنه ها، واقعا دوست داره. این طوری بگم که این زمین چمن برا من فکر میکنم یه معنی متفاوتی نسبت به بقیه پیدا کرده. اصلا برام مثل فرش خونه و اسباب وسایل زندگی شده. هرچند که خب، امیدوارم زندگیمون با این همه هیاهو در تعادل بمونه. امروز خیلی دنبال شعر کودک برای ماهانم گشتم. از شعرای...
-
تاب بازی
یکشنبه 5 آبان 1398 04:55
دیروز رفتیم خونه خاله ام. اونا هم دو تا دختر هم سن ماهان من دارن. خوبی خونه خاله اینام اینه که باغچه شون یک تاب بسته ان. دیروز تمام مدت ما جای تابشون داشتیم تاب بازی میکردیم. یعنی، بیشتر من تا پسرم. آخه گل پسرم هنوز اونقدر قوی نیست که بتونه رو تاب درختی پیچ بخوره. دیگه امروز همه اش تو فکر بستن یک تاب تو خونه مون بودم....
-
زندگیش
جمعه 3 آبان 1398 03:38
تو بچگی هامون اگر هیچ چیز یادمون ندادن، ولی در عوض هی فیلمو کارتونو کتاب نشون دادن که به حرف مردم بی توجه باشیم. ولی مگر میشه آخه؟! هنوز اون حرف دوستمو یادمه که شوهرمو اون زمان که خواستگارم بود، از نظر قد کوتاهش خیلی سریع مسخره کرده بود. البته، شاید خود من هم پیشش مسخره بودم. چون خودم هم یک 5-10 سانتی ازش کوتاه تر...
-
روزمره
پنجشنبه 25 مهر 1398 07:28
فکر نکنم زندگی ما فست فودی شده باشه. چون فست فود شامل تعریف مثلا خوردن سیب زمینی، ماکارونی، پیتزا و ساندویچ های سرد میشه که اینا تو لیست غذایی ماها کم پیدا میشه. مثلا پریشب سیب زمینی سرخ کردیم و دیروز هم غذا نذری استانبولی خوردیم. ولی، کلا خانواده ما که از مادرم شروع میشود اینطور نیستند که مثلا صبح بلند شوند برای غذا...
-
خانه داری
سهشنبه 23 مهر 1398 06:57
دو روز پیش یکی از خانوم های همکارم اومده بود میپرسید: عروس خوب سراغ دارین ؟ بعد هم ازش پرسیدن که چند سال میخوای ؟ یک کمی صحبت کردندو من فقط گوش میدادم. حرف خانومه به اینجا رسید که پسره یک ماه تو عقد دختری بوده و بعد هم طلاق گرفتند . میگفت کاش دختره میگفت پسرش کتکش زده. ولی انگار دختره یک عکس آورده بوده و میگفته که...
-
شیرخشت
چهارشنبه 17 مهر 1398 09:29
دیروز باخودم فکر کردم واقعا مادر بی تجربه ای هستم. اینطور نبوده که اهل مطالعه نبوده باشم. ولی گاهی فکر میکنم چیزی رو یادم هست و دارم درست انجام میدم. ولی چون کم تجربه ام و احتمالا دیر یاد میگیرم، اشتاباهاتی میکنم که شاید بعضیا فقط با دو بار اشتباه یادشون بگیرن. خب دیروز رفتم یک سرچ زدمو دیدم این شیرخشت اصلا ملین بوده...
-
غذای ماهان
سهشنبه 16 مهر 1398 05:59
اعتراف میکنم به عنوان یک مادر بعد از چندین و چند سال بچه داری، هنوز نتونسته ام به پسرم رژیم درستی غذا بدم. همیشه با خودم میگفتم من دیگه مادرم نمیشم. همیشه منتظر این روز بودم که نشون بدم من بهتر از مادرم بلدم غذای کودک بدم. ولی حالا ببین چه وضعی. دیروز صبح که از خواب پاشدم برای اینکه پسرم رو هم عادت بدم سحرخیز بشه بغلش...
-
هر اسمی داستانی داره
شنبه 13 مهر 1398 03:39
این روزا خیلی فکرم مشغوله. اینکه وقتی رفتیم چین چقدر خودمونو تغییر بدیم؟ با خودم فکر کرده ام که حتی موهام رو کوتاه کنم. چون مسلمانم، خیلی خیلی کوتاه خوبه، که به عنوان یک زن قشنگ دیده نشم. بعد باید اسم پسرمو عوض کنم. ماهان خیلی ایرانیه. باید اسمش رو متناسب با حروف چینی تغییر بدم. مثلا فین خوبه. چین که خواستیم بریم...
-
روزمره
پنجشنبه 4 مهر 1398 15:46
تو بخش نظرها ازم خواستین این وبلاگ رو هم به روز کنم. با خودم خیلی فکر کردم که چطوری ادامه بدم. به نظرم اومد همونطور مثل قدیم تو این وبلاگ فرض کنم که نویسنده زنی هستو بچه ای داره و کلی میخواد زندگیش رو با نوشتن سروسامون بده. پس تو مطالب بعدی دیگه نپرسید کی بودی، دیگه چی بودی. *** این روزا خیلی سرم شلوغ بود. دیگه یک...
-
شنیدن درد دل
جمعه 30 فروردین 1398 04:32
در این زمینه شاید اصلا شنونده خوبی نباشم. مثلا دختری رو فرض کنید دقیقا در تاریخ 23 مرداد فارغ التحصیل شده. خب من همین یک تاریخ برام کلی درسو دوره است. باخودم میگم نگاه کن مردم چقدر منظمن. من هم باید یاد بگیرم. بعد در حالی که به این موضوع فکر میکنم این برام عجیبه که یک دختری یهو بزنه زیر گریه و جلوی من حتی به دوست دیگه...
-
دوستان من
پنجشنبه 22 فروردین 1398 18:32
خب من در چند سطح دوستان زیادی داشته ام. دوستانی خیلی زیاد. از وقتی که تونستم راه برم و همزمان با دیگران ارتباط برقرار کنم، به فراخور موقعیتم دوستان مختلفی داشته ام. الآن که در این سن هستم، حتی کسایی که چندسال شاید با ما زندگی میکرده اند این رو درک نکنن. دوستان زیر 14 سال من اغلب خودشون آغاز کننده رابطه پایدار بوده...