-
مادر علی اصغر
پنجشنبه 3 آذر 1401 13:43
به مادر شوهرم میگم مادر. مثلاً سلام که میکنم میگم سلام مادر. بقیه بهش میگن بی بی. یک چند روز جای مادر بودیم. مادر خیلی به جاهای مذهبی و حرم ائمه و امامزاده ها اعتقاد داره. اینبار که مردم رو داعشی های کافر تو شاهچراغ شیراز شهید کردن عزمش راسخ تر شد که بیشتر بره حرم. مادر به حرم امام رضا از همه بیشتر اعتقاد داره. اینبار...
-
اوچ، I Love You for Ever
پنجشنبه 5 آبان 1401 08:42
چند روز پیش جشن تولد یکی از دوستان ماهان بود. میز تولد که چیده بودن خیلی ساده بود. مثل این روزها که باب شده پفک ها رو برا بچه ها جدا تو بشقاب بگذارن یک چند تا پفکی سیخ زده بودن و اندازه خوردن بچه ها رو مشخص کرده بودن. بعضی مادرها کمتر دوست دارن که بچه هاشون پفک بخورن برا همین اندازه رو مشخص میکنن. بعضی ها هم دیگه...
-
کتابخانه ملی و قهرمانان زیبایی اندام ما
چهارشنبه 13 مهر 1401 07:15
دیشب یک کتابی از کتابخونه گرفته بودم و داشتم میخوندم. درباره زنی بود دهه پنجاهو اینها تازه شوهر کرده بود. دست برقضا شوهر عرفانی و روحانی خوبش (چیزی مثل خمینی) تبعیدی بوده و از همسرش دور افتاده. جالبی کتابش این بود که کتاب پر بود از عکس ها و لحظات یک نفری به جز خمینی معروف. میخوندی و میدیدی که مثلا یک نفری خوب زندگی...
-
چه کنم چی کار کنم
چهارشنبه 5 مرداد 1401 20:23
ها آلیسوم، کجا رفته بودی تو؟ بگمم خیلی جاها. اول اینکه رفتم بانک تا حق امضام رو درست کنم. بانک هم بانک ملی بود و اون شعبه ای که توش مادرم برایم حساب باز کرده بود رو ادغام کرده بودن با یک شعبه دیگه. انقدر خیلی وقت پیش ها بوده که من بچه بودم این حسابو برام باز کرده بوده. از مادرم از بچگی چیزهای زیادی یادمه. مثلا اینکه...
-
اگرچه او را دوست میدارم، ولی این رابطه آنی نیست که بدرد من بخورد!
پنجشنبه 2 تیر 1401 10:44
پدر همسرم برای اینکه حرفی زده باشی و اون نشنیده گرفته باشه یک طور دیگه حرفتو پس میده! مثلا میگی من Home sick میگیرم و ترجمه فارسی آن میشه بیماری دور از وطن، اون جواب میده بله در خانه مریض میشی اگر این کار رو بکنی! ترجمه به معنا رو تحت الفظی میگیره! دیروز همسر گفت برو کانال این پدر شوهر رو دنبال کن! گفتم نمیکنم پر از...
-
همه آلودگی ها عجیب طبیعی هستن
یکشنبه 15 خرداد 1401 18:33
رفتیم باغچه پدر همسر. در حالیکه همسر راضی نبود و غر غر میکرد. از این حرفا که جدیدا باب شده میگفت. اینکه هر کی استعفا نداد و تحمل کرد زندگی الآن برایش جهنم شده. از جمله دلایل این طرز صحبتش هم بنظرم این بود که به اصرار من رفتیم و میخواست این یک روز تعطیلی رو استراحت کرده باشه. ساعت یازده صبح که شد سردرد شدیم. من چیزی...
-
ای بابا جان
پنجشنبه 5 خرداد 1401 04:59
در این مدت که نبودم خیلی اتفاقا افتاده. از جمله مهم ترینشون که ذهنمو درگیر کرده افزایش دوباره قیمت ها به سنگینی سال 96 هست. اون سال هم یکباره هرکسی حرف از بی ارزش تر شدن پول ملی میزد، ولی کسی نمیگفت مثلا این سکه است که داره دقیقه ای گرون میشه! روزی که من فهمیدم در وبلاگم نوشتم که سکه در بازار فقط سکه سال 86 هست که...
-
عشق به عنوان مربی
سهشنبه 20 اردیبهشت 1401 01:04
چند سالی بود میخواستم برم کلاس رانندگی و عقبش مینداختم. امسال دیگه تصمیم گرفتم یک دوره ای برم. کلاس های تئوری که مثل کلاس درس بود و مشکلی نداشت. اما در کلاس عملی واقعا کار سخت بود. مربی کار با کلاچ برای دنده سنگین رو روز اول نشون داد. قشنگ به نظر چیز اضافه ای میومد! مربی گفت کلاچ مثل شوهر میمونه. زبانش رو باید یاد...
-
یک بام و دو هوای جامعه و روانشناسان ایرانی
جمعه 9 اردیبهشت 1401 12:15
یک اشکالی که این روانشناسای کشور ما دارن اینه که از آمریکاییها هم آمریکایی تر هستن؛ استانداردهاشون رو ناقص از اونها گرفته ان و تعریف هاشون هم در پی آن ناقصه. یکسره هم نشسته ان به خودشون تبریک میگن ماها دچار مشکل میشیم بهشون مراجعه میکنیم! همسر من با تعریف این روانشناسها یک چیزی مثل سندروم عقده داره. یعنی چی؟ یعنی...
-
بیم و امید برای حفاظت از چیتای ایرانی
شنبه 3 اردیبهشت 1401 05:50
زمانی خانه ما باغچهای داشت با سه سطح درخت گل و میوه. آن زمان بقدری هوا سرد بود که اردیبهشت تازه درختان میوه شکوفه میدادند. برای دیدن آن خانه و گذران زندگی تفریحی همچنان فامیل روانه خانه ما بودن. ما هم مهمان نواز، حتی مادرم وقت نمیکرد ببیند مهمانها چه چیزی را بلند میکنند و با خود میبرند. خانه هم امکانات حضور آنها را...
-
چی کار کنم بچه ام شبیه خودم نباشه
پنجشنبه 25 فروردین 1401 04:35
این روزها نزدیک آخر سال تحصیلی و روزهایی از ماه رمضانه. آخرین بار نوشتم که خونه ما شده میدان نبرد و کلی دعوا. دیگه با همسر رفتیم مشاوره. برای رفتن هم از یک جای پرترافیک رد شدیم تا به یک جای خلوت تر و کمتر آلوده تر برسیم. در مسیر قشنگ جاییکه ماشین ها توقف کرده بودند آبریزش بینی داشتم. وقتی رسیدیم دفتر بهتر شده بودم و...
-
روزهایی زندگی من در کنار طلبه ها
جمعه 19 فروردین 1401 18:57
شبی از شبای آخر تابستان زیر آسمان پر از صورتهای فلکی دب اکبر و اینا کنار باغچه پر از دار و درخت مادرم ازم پرسید درسم رو حوزه برم خوبه؟ من گفتم آره ولی فکر نمیکردم آنقدر زود درسش شروع شود. من اون موقع دوم دبیرستان بودم. درسهایم همه خوب بودن و فقط ریاضی اول رو یک بار چهارده گرفته بودم. این سوال رو نتوانسته بودم حل کنم...
-
با همسرآزار میتوان زندگی کرد؟
سهشنبه 9 فروردین 1401 01:51
مغز آدم که تیر نمیکشه. من گاهی سر نوک انگشتای پاهام، اونم بر اثر فشار تیر میکشه. فشار که خوب از کار و ایستادن رویش مونده، ورزش هم که نکرده ام. وقتی اینا باهم با یک رابطه احساسی ناراحت کننده جمع میشن، یک لحظه و چند ثانیه که تیر کشیدن عادیه. شوهرم رو و اینکه من ارتباطم باهاش حفظ بشه رو خیلی ها دوست داشته اند. حتی گاهی...
-
من و گربه و ماهان
شنبه 21 اسفند 1400 22:22
بچه که بودم یه گربه داشتیم. یه گربه حنایی همونطور که به مرغ اگر سیاه بود می گفتیم مرغ سیاه یا مثلا مرغ حنایی به گربه هم می گفتیم گربه حنایی. باهاش بازی می کردیم سه چهارتابچه بودیم از 4 تا 8 و نه سال که گربه با ما بازی می کرد. ا کوچیکیش داشتیمش و برگش کرده بودیم تو بچگیش بهش شیر میدادیم از اون موقع نگهش داشتیم. اصلا...
-
وقتی خدا به ما ماهان خوشگل داد
چهارشنبه 11 اسفند 1400 06:31
دیروز صبح خیلی زود زود از خواب بیدار شدم و بعد از اینکه گذاشتم کلی افکار از سرم بگذرن از جام بلند شدم. دیگه بعد نماز کارهای صبح زود صبحانه آماده کردن همسر و میان وعده ماهان رو آماده کردن و تو کیفش گذاشتن است. هرکی ندونه فکر میکنه حالا من با این یک دونه بچه که بزرگ هم شده (پنج-شش سالش شده برای خودش) دیگه چی میخوام تو...
-
خاطره من از ماهانم کنار قورباغه
جمعه 8 بهمن 1400 08:36
دیروز یکی از همکارام تعریف میکرد که رفته حرم حضرت ابوالفضل و یک عده که زندگیش رو خراب کردن نفرین کرده. من همون جا اعلام موضع کردم و ناراحت شدم. خود من بشخصه دارم کسایی که جاش بود نفرینشون کنم، ولی این کار رو معمولا خودم نمیکنم. اشاره نمیکنم که دیگران هم بکنن. کلا همونطور که امامها نفرین رو نکوهش کرده ان من هم همینطور....
-
روز مادر
شنبه 2 بهمن 1400 03:10
چند وقت پیش یکی از همکاران میگفت برای مادرش اگر کمتر از طلا بخرن ناراحت میشه. من نگاه کردم مادرم به یک نقاشی که در همین روز هم بهش میدادیم در طول سالیان دراز زندگی هم راضی بوده، از زندگیش و حتی از فرزندانش که ماها باشیم. البته مادر اون دوستمون هم زرنگ بوده. ماها به اموال مادر مخصوصا طلاهاش از همه راحت تر دسترسی داریم....
-
همسر خوب من و ماهانم
شنبه 25 دی 1400 01:58
گفتم چی شده این بار استخدام میکنند. یعنی هر جای دیگه میرفتم انقدر راحت استخدام نمیکردن. نگو قضیه انحلال کل ساختار در میون بوده! مسئول شعبه قبلیمون قبل از اینکه عوض بشه به من گفت همون جایی که هستی بمون برات بهتره. گفتم نه میخوام همین شعبه نزدیک باشه. آخر برای آموزش برده بودم یک شعبه دیگه. کلی هم طول کشیده بود این خط...
-
تجربه مامان یک پسر پنج-شش ساله
شنبه 20 آذر 1400 10:30
این روزا ماهان رو باباش میبره مهد. نصف روز رو با مهد وقتش رو پر میکنن، بقیه اش رو هم خودش خسته میشه دیگه. دیگه الآن طوری شده پسرها خونه نمیمونن، باباشون میره، بچه هم باهاش میره. کاری هم با ما نداره، نه وقت برای لج بازی داره و نه وقت برای بدو بدو. فوقش به باباش میگه یه مسافرتی بریم. از من هم دیگه نمیخواد قصه براش...
-
ای خدای ای کاش ها- فصل پاییز
چهارشنبه 26 آبان 1400 04:52
نزدیک سحری چند نفر ای کاش میگن. یکی کبوترها هستند. کبوترها تمام شب تو سرما بوده ان. یک ساعت به نماز صبح که میشه دمای هوا یک درجه پایین تر میاد و اونا اگر مثل ماها ای کاش نمیگن دائما دارن فکر و برنامه ریزی میکنن که وقتی صبح ساعت 7 شد و آفتاب کمرنگ پاییز پایین اومد کجا برن و چی کار کنن. همیشه میگفت که پرندگان در فصل...
-
داستان زندگی سفالینه من
چهارشنبه 12 آبان 1400 17:50
نگاه میکنم داستان زندگی منم مثل خیلی داستان های طلاق تو فیلماست. به خاله ام زنگ میزنم میگه با زن برادرت آشتی کردی؟! بعد از چهار سال بهش زنگ زده ام! میگم چی؟! قهر نبودیم که آشتی بکنیم! اونم پر رو میگه، آفرین! انگار بالاخره یاد گرفتم جوابش رو بدم! یعنی انگار یک بازیه که تا زمانیکه نتونم جواب درستی برای این جمله زشتش بگم...
-
تکلیف فراموش شده
پنجشنبه 6 آبان 1400 04:12
دیروز که رفته بودم پارچه بخرم خریدارا بیشتر از فروشنده ها ناراضی بودن. فروشنده ها که انگار تکلیفشون رو از همون سالهای 96-97 روشن کرده بودن. دیگه نمیخوان پرچم شیر و خورشید دربیارن، به همون رفتن زیر لقای پرچم آمریکا راضین! جنس هم نه جنس ایرانی، جنس تو انبار و اون هم خارجی میفروشن! کمیاب ترین جنس گیاهی و ایرانیه! اگر جنس...
-
ماهان در شروع سال تحصیلی
شنبه 3 مهر 1400 13:21
سال تحصیلی شروع شده ، انقدر این ماهانم ذوق زده بود دیشب که یک باری دیدیم نصف شبی (ساعت سه بعد از نیمه شب) بلند شده داره با لباس فرم و کفش و اینا داره میره از خونه بیرون. منکه البته خواب بودم . این پسر بزرگ همسایه دیدتش و از جای پارکینگ آوردتش بالا حالا همسر جلوش ماهواره گذاشته برنامه ورزشی ببینه. همینطوری بدون اینکه...
-
تربیت فرزندکم ماهان
سهشنبه 2 شهریور 1400 15:09
امروز، هوا آلوده بود. مثل همیشه. فقط یک فرق داشت و اونم این بود که انگور داشتم کشمش میکردم. یک جا خوندم میگفت کمی اون رو بجوشونید. این کار غلطه. نجسش میکنه. ولو که کم باشه. برای شیره انگور میگن باید روی آتش بجوشونید تا دو سوم آبش بره. انقدر فرقشه. دیگه یک جایی تو روستا میگفتن ما روی حرارت نمیذاریم تا دو سوم آبش بره و...
-
پارک کوهسنگی کرونایی
دوشنبه 4 مرداد 1400 04:51
خدا لعنت کنه این آمریکا رو. رفته ام بچه رو برده ام پارک. دلم براش سوخت. زمانی ما بچه بودیم اصلا بدون پارک و باغ و بدون چرخیدن چند تا بچه دور و اطراف بابا مامان ها زندگی اونها نمیگذشت. حالا یه دونه بچه دارم همون رو هم از پارک محروم کنم؟ گفتم میریمو فوقش فقط میشینیم. مگر میشد؟ بچه های مردم که اول تو آب بودن و رو هم آب...
-
معلما رو واکسن بزنن مدرسه ها رو باز میکنن؟!
یکشنبه 27 تیر 1400 12:53
من بچه ام پنج سالشه. از چند روز پیش که اخبار گفته معلما رو واکسن بزنن مدرسه ها رو باز میکنن، حول و ولا برداشتتم که چطوری بچه ام رو به مدرسه و پیش دبستانی برسونم؟! هزار تا مشکل داره. پارسال یک عده با هواپیما رفتن لندن که واکسن بزنن. اون موقع هنوز واکسن ایران قطعی نیومده بود. بعد هم حالا که این اخبار باز شدن مدرسه ها...
-
وقتی چند قطره باران مثل چند دانه برف مهم می شود
شنبه 26 تیر 1400 12:49
امروز صبح شنبه نمیدونستم که بعد از یک روز تعطیلی جمعه ممکنه نم باران دیشب ادامه پیدا کنه. احتمال داشت که این اتفاق نیوفته. ولی 50% بود، چون سویه دلتا کرونا بالا رفته و تعداد کمتری آدم اون بیرون هستن. اتفاقا الآن موقع ظهر چند قطره ای باران آمد. این از عجایب روزگاره! تا نم بارون اومد ماشین های بیرون شروع کردن به بوق...
-
دایرة المعارف ازدواج به مناسبت روز ازدواج حضرت علی و فاطمه
دوشنبه 21 تیر 1400 22:07
چون حدس میزنم روزی تازه جوان های ما این مطالب رو میخونن اینجا چند نکته دایرة المعارفی درباره ازدواج اضافه میکنم که معمولا مثل قانون نانوشته در ایران هستند. 1- مفهوم دوست پسر در ایران: پسری از فامیل که دختر قبلا میشناسد و وقتی میخواهد او را به دوستان نوجوان خود معرفی کند به جای گفتن کلمه پسر فامیل میگوید «دوست پسر» 2-...
-
داغ تازه دل بعد از صحبت از رونمایی سامانه همدم
دوشنبه 21 تیر 1400 16:51
امروز رفته ام، بعد از اینکه گفته ان سامانه همدم رونمایی شده. اول که میبینم مثل خشت اول اپلیکیشنه و نه سایت. همون موقع حدس میزنم شانسم برای ازدواج کم شد. بعد هم حدسم درست از آب درمیاد. چون خشت اول رو گوشی گالاکسی سامسونگم نشناخت، همدم رو هم همینطور! اون از خشت اول اینم از این همدم. اسمش اینه که میتونیم ثبت نام کنیم....
-
بعضیا مفت گیرشون میاد
پنجشنبه 10 تیر 1400 03:38
دیروز تو راه برگشت از خونه پدر قطار کامیون و تریلی دیدیم. از سمت ما و از سمت خط برگشت همینطور پر از کامیون بود. یک تعداد زیادیشون برای مصالح بودن و یک تعدادی هم کالا. ساخت و ساز حسابی سمت ما بالا گرفته. از اونطرف هم دور بعدی احتکار بالا رفته. یک جورایی که زودتر مثلا کار رو تموم کن وگرنه گذشت زمان به نفع خواب پول نیست!...