آلیسوم

آلیسوم

نیمی من و نیمی همسرم
آلیسوم

آلیسوم

نیمی من و نیمی همسرم

ابعاد حرکتی زنان

اینا رو میگم، برحسب میزان تقبلش، مردها هم دارن. زن ها به طور کلی سه رکن حرکتی دارن. یک زن معمولی که کاملا براش جا افتاده این سه رکن رو یک جا باید داشته باشه، تا بگیم تحرک کرده: 1- ورزش 2- رقص 3- بازار

مورد سه رو برای غریبه کلمه بازار و یا مغازه بیان میکنن، وگرنه موردی است که همون یک کلمه هم زیاده در موردش به کار ببرن.

هرکدوم از این سه رکن حرکتی رو زن ها نداشته باشن، باید با یک چیز دیگه اونو جبران کنن. البته، اینم بگم که خیلی زنهای امروزی فکر میکنن خودشون تنها این مواردو کشف کرده ان، و اگر مثلا یکی هم اهل علم باشه و هم اهل تحرک براشون قابل قبول نیست. مثلا قبول ندارن که کسی فقط ورزش رو تو خونه بکنه. زنهای امروزی ورزش رو چیزی قابل ارائه در باشگاه میدونن. اگر زنی رو دیدن که در حوزه حرکتیش رقص نداره، یک جوری با مجازات از خونه شون میندازنش بیرون! البته، اینم ممکنه که بگیم زن ها حسودن، و چون کسیو بخوان در سطح خودشون نگه دارن، پس باید بار رقص طرف هم قدر خودشون باشه، وگرنه مجازات میشه!

مورد سه که گفتم حتی کلمه هم در موردش زیاده استفاده بشه، یکی از 26 رشته حرکتی دو ومیدانی هست که به اون پیاده روی هم میگن. البته، از نوع زنانه اش. این خیلی برای زن ها مهمه که به جایی مثل بازار بالای شهر برندو اونجا قدم بزنن و از همه مهم تر قدقد کنن.1 چشماشونو طوری که انگار به آینه نگاه میکنن دربیارندو خلاصه یه قدقدی هم لازمه توش بکنن. که البته، با افزایش آلودگی هوا و سرب موجود، ترجیح میدن رسیدن به مقصد رو با ماشین انجام بدن، و در بازاری مثل بازارهای سرپوشیده، بازارهایی که امکان تردد ماشین ندارند و برج ها و پاساژها انجام بدن.

تمام این سه رکن حرکتی برای یک زن لازمه و اگر یکی حذف بشه، جبرانش پرهزینه و سخته. پس از نظر مردها هم این حق اجابت میشه، و اگر این کار رو نکنن، میدونن که حقی از یک زن امروزی ضایع شده.

 مردها البته، چون اغلب پولدارتر از زن ها هستن، شنا، تیراندازی (تیراندازی رو زن های دانشگاهی خیلی راحت دارن)، و باغچه و گلخانه برای اونها میتونه جایگزین ارکان حرکتیشون باشه. ولی اونا هم به اندازه زنها، این ارکانو برای خودشون لازم میدونن.



1- من دیده ام، راجع به این یک مورد خیلی فکر میکنن. مثلا در مورد مذهبی هاش میگن، اگر خیلی اهل بازار رفتن نیستن، در عوض تا حرمو جاهای مذهبی که میتونن برن


سفر به چابهار

برای تولدم، همسرم یک برنامه سفر به چابهار جور کرد. پیک نیک رو برداشتیمو سه نفری، سوار بر ماشین راهی شدیم. تو راه خیلی خوش گذشت. از مشهد رفتیم تربت، کمی قند و کیک گرفتیم. بعد یک توقف کوتاهی بیرجند داشتیم. اون جا بنزین زدیمو آبجوش با شکلات گرفتیم. شب زاهدان بودیم. قرار گذاشتیم یک دو شبی اونجا بمونیم. شام و عصرونه رو یک جا اونجا خوردیم. صبح هم صبحانه جاتون خالی خامه و عسل همون زاهدان خوردیم. فقط یک کمی سختیش این بود که مجبور بودیم برای اینکه هزینه ها رو کم کنیم تو همون ماشین بخوابیم. البته با وجود کوچیکی تنها بچه مون خیلی سخت نبود. دیگه چون قصد داشتیم بهمون خوش بگذره، شکلات و میوه و هندوانه و این ها یکسره میخریدیمو می خوردیم. شب رفتیم شهربازی زاهدانو شام و شکلاتمونو که خوردیم دیگه بنزین زدیمو راهی شدیم. بعد رفتیم سمت راسک. نهار رو اونجا خوردیمو بالاخره رسیدیم چابهار. چابهار بنزین زدیم. اونجا یکسره آب معدنی میگرفتیمو آبش رو نمی خوردیم. صبحونه رو چابهار خوردیم. و موقع ظهر رفتیم جای یک مسجدی که کنار دریا بود. مسجدش تقریبا خونه ای بود که انگار صاحبش اونجا رو مسجد کرده بود، و چون شهرداری از این کارش خوشش اومده بود، به همین مناسبت بخشی از پلاژ پشت سری مسجد رو هم شهرداری اهدا کرده بود. با همسر رفتیم پشت تا از اونطرف چسبیدگی مسجد به دریا رو نشون بده. همسر همینطور با صاحب مسجد صحبت میکرد و دست بچه رو گرفته بود. من هم خودمو با دریا تنها دیدمو کمی رفتم سمت امواج دریا. دریا مواج بود و خیلی دوست داشتم شنا کنم. کلا خیلی هم می ترسیدیم، مخصوصا که میدونستم شنا یاد نگرفته بودم. کلی تقلا کردم که بیشتر جلوتر نرم و وقتی دیدم صحبتا تموم شده برگشتم. 

برای ظهر مرغ و ادویه گرفتیمو روی پیک نیک کبابش کردیم. سیر نشدیمو برای نهار ماکارونی داشتیم. دیگه تا شب یک هندونه خریدیمو موقع شب که شد برای شام مرغ و نون خوردیم. این وسط میوه و بستنیمون هم جور بود. شب پلاژ بودیم. دیگه فردا صبحش کمی صبحانه خوردیمو برنج و سیب زمینی گذاشتم. یک کمی از بازار برای مغازه ظرف کادویی خرید کردیمو بقیه اش رو یکسره هی بنزین زدیمو برگشتیم. واقعا سفر اقتصادی خوبی بود. دست همسر درد نکنه.

چرخ و فلک

دیروز با خواهرم اینا رفته بودیم شهربازی. خواهرم یک بچه پنج-شش ساله داره. این هی میگفت چرخ و فلک، چرخ و فلک. چون خودش تنهایی می خواست سوار بشه، سوارش نکردیم. فکر کنم هم از همه بیشتر به همین بچه خوش گذشت.

خواهرم تو یک شرکت عمرانی کار می کنه و تقریبا هم سن خودمه. ما وقتی مجرد بودیم سه تا خواهر بودیم. این وسطیه از همه بیشتر مشتاق شوهر بود. یادمه یک روز که یک لایه ضخیم سفیدکننده رو صورتش مالیده بود، موقع برگشتن مادرم راهش نداد خونه. قشنگ سفید و تابلو. حالا اصلا مادرم اجازه نمیداد کسی آرایش کنه. فکرش رو بکنید دیگه چقدر غلیظ آرایش کرده بود که مادرم نذاشت با اون پاشو بذاره خونه. من که اصلا سرم تو کارم بود، نفهمیدم. ولی خواهر کوچیکه دیده بودش. میگفت حالا ماهم آرایش میکنیم، ولی یک کمی حالا ضدآفتاب بزنیمو کمی رنگ صورتمون عوض بشه. فکر میکنم اقتضای سنش بود. شاید هم حق داشت. همه اش فکر میکرد باید یک کاری بکنه، و انگار یک جورایی استرس داشت. البته من از کارهاش خوشم میومد. چون خیلی دوست داشت بره بیرون و ماجراجویی کنه. یک روز برام فیلم این ساختمون های بزرگی آورده بود که باید بررسی میکردن ساختشون استاندارد باشه. حتی یک بار قشنگ برامون توضیح داد که چطوری این ها مجوز میگیرندو بلوک هاشون وارداتیه و از این حرفا. منکه به رشته اش علاقه مند شده بودم. ولی، اخلاقم بیشتر به این بود که خونه بمونمو تفریح کنم. ترجیح میدادم بیشتر ببینم اون چی کار میکنه.

***

تو این چند روزه یاد گرفته ام کمی بهتر مصرف کنم. یک جایی خوندم هویج و سیاه دونه با فلفل، ترشی خوبی میشه. از این به بعد، هرچی همسر هویج آورد ترشی میکنم. وگرنه طور دیگه ای نمیخوریمش. اون بنده خدا هم فکر میکنه هویج برا چشماش خوبه و حق داره که میخره. ولی واقعا کاریش نمیشه کرد و میوه خاصیه.

دیگه اینکه یک کتاب خاطره گرفته ام دارم کم کم میخونمش. خاطرات اسارت یک نوجوونه دوران هشت سال جنگ ایران و عراقه. خوبیش اینه که حجمش زیاده و بالاخره یک مطلب جالب توش میشه پیدا کرد. وگرنه که بقیه کتاب ها همینطوری لاغرو کوچیک کوچیک که آدم نمیدونه راستن، دروغنو اینا.