به عنوان یک زن خانه دار وظیفه دار رفته بودم مجلس. وسط صحن علنی مجلس بودم که این عدد و رقم نمایی کسری بودجه رو که شنیدم هوشیاریم رو از دست دادم. از اون موقع به بعد این عدد فقط تو ذهنم تکرار میشد. مثل یک غم. انقدر غمگین شدم که اول که رفتم خونه همه پنجره ها رو باز کردم. بعد هم روضه باسمه کربلایی رو گذاشتم. با خودم فکر کردم بچه که بودم چقدر بی غم بودم. هیچ کس ازم توقعی نداشت فقط باید تو اون تابستون خنک اون سال ها زیر درختان گیلاس انگور و آلبالو زیر نسیمی که میوزید تفریح میکردم و حتی نمیدونستم دلیلش وجود اون درختاست.
رفتم تو حیاط. میخواستم از شیر آب بخورم که یک زنبوری ویژ اومد پشت سرم. گفتم چیه؟ یک لحظه شیر آب رو بستم ببینم این میخواد چی کار کنه. اومده بود آب بخوره طفلکی. هیچ هم وقتم رو نگرفت. معلوم بود خیلی تشنه است. آبش رو خورد و رفت. از حیوون ها و حشرات خوشم میاد. قدر تشنگی آب میخورن. با خودم گفتم امروز موجود دیگه ای هم هست که تشنه باشه؟
تلویزیون رو که روشن کردم دیدم اخبار میگه روستایی ها تو شیراز برای کمک به تلاش زنده ماندن جوجه فلامینگوها آب از چاه برده ان دریاچه بختگان که نمکیو داره خشک میشه. این جوجه ها آبشون رو بخورن به وقت مهاجرت برن. چه کار خوبی. حق این حیوون های ذلیل ماها نیست که حالا ماها خودمون رو مالک همه چی میبینیم امروز بی آب باشن.
بعدا اضافه کرد: اشاره به تابستون سالها پیش در قیاس با بهار الآنه. با اینکه الآن اوایل خرداده از نظر گرمی هوا مثل تابستون سالها دوره. موقع نوشتن مینوشتم نسیم از ذهنم رد شد نسیم بهاری ولی همونجا جواب خودم رو دادم الآن که تابستونه!
یک مدتیه داره باد میاد. کمی بارون میاد و فقط چند قطره. البته باز باد که خوبه، وگرنه گرما بود و میگفتیم که سالی که نکوست.
حالا دیده ام اسم پسرم ماهان چقدر بلند شده. اون روز اخبار نشون داد باغ شاهزاده ماهان هم داریم. معماریش قشنگه و چون دوستدار طبیعته خاطره انگیز. من انقدر از این خونه ها دوست دارم که وقتی عکس میگیری وسطش یک چیزی مثل حوض باشه و اطرافش پر از درخت. خیلی قشنگه. خودمون هم یک زمانی تو همین خونه ها زندگی میکردیم برا همین بیشتر برام خاطره داره. این مجموعه عکساشه:
میگن پمپ هاش بدون برق کار میکنن. چقدر هم داستان داشت. چون بعد از فوت شاهزاده دوره قاجار تکمیل شده برای مردم جذاب تر شده و حالا با خودم قرار گذاشته ام یک روزی اگر بشه با هم بریم باغ هم اسم پسرمو نشونش بدیم. حالا یک بررسی هم کرده ام. دو کیلومتری شهر ماهان یعنی تقریبا جای خود این شهره و نزدیک کرمانه. نزدیک کرمان یعنی 35 کیلومتری که میشه حدود حداقل یک ساعت رانندگی با ماشین شخصی که این قضیه رو کمی سخت میکنه. فکر نکنم چیزی مثل مترو و یا این خطهای ویژه اتوبوس و اینها داشته باشه. فعلا هم که از دور دیدیمش. تا ببینیم بعد از کرونا و اینا اونجا برامون مترو میزنن یا نه
من روزهای مهم زیادی تو زندگیم دارم که فکر کنم یکی از مهمترین هاش روز مبادا باشه. اونقدری که روز مبادا برام مهمه روز پدر برام حادثه مهمی محسوب نمیشه. اتفاقا روز مبادا تاریخ مشخصی هم نداره. برعکس روز پدر که براش خیلی برنامه ریزی میکنیم. خودم نهایتش یک کیکی اتفاقی در این روز درست کنم تا حالا همه با هم بخوریم.
از روز پدر و اینا بگذریم، حرف از کیک پختن زدم و یاد آشپزخونه افتادم. یک عکس براتون میذارم که احتمالا برای شما هم آشناست:
برای یک بچه به سن 5 سالگی ماهان من اسباب بازی های مجموعه حیوانات خیلی مهمه. البته دوست داشتم از مدل خرچنگ و قورباغه و دریایی که این روزها بیشتر کم شده بیشتر بذارم تو دست و پای بچه ام. تا حالا بعدا ببینم کجا گیرش میاد. خودش که بتونه با این ها رابطه برقرار کنه بیشتر طبیعت رو دوست داره. زمان ما قشنگ این ور اون ور میتونستی یک قورباغه ای چیزی پیدا کنی، ولی حالا چون احتمالا همه جا قراره برق بزنه و آسفالت شده خبری از این ها هم نیست دیگه. حالا اگر مجموعه ش رو نشد بخرم اوریگامیش رو درست میکنیم با هم. برای بچه مهم نیست چقدر با اسباب بازیش خوشه. بیشتر دوست داره خوش باشه. خود من تا همین سن مدرسه و بعد از اون با وجودیکه داشتن اسباب بازی برام مهم بود، ولی حفظ و نگهداریشون اونقدر اهمیت نداشت. دوست داشتم یادش بدم چیزایی که براش درست میکنیم یا میخریم رو بیشتر نگه داره، ولی اونم دست خودشه.
دیروز داشتیم با همسر یک انیمه ژاپنی +13 میدیدیم. مثبت 13 بود چون انیمه بود، وگرنه اگر فیلم بود میشد +14-15. قبلا همسر این انیمه رو یک بار دیده بود و فقط یک قسمت ویژه اش رو خیلی دوست داشت منم ببینم. این قسمتش درباره یک جزیره ای بود که در و دیوارش از کیک ساخته شده بود. همه چیز قشنگ، همه چیز تارت و کیک. بعد همه لاغر، بدون اضافه وزن. حالا چطوری؟ کمی که فیلم جلو رفت نشون داد یک خاندانی هستن با 129 فرزند که برای درست کردن این جزیره قشنگ کارشون غارت کردن جزیره های دیگه است. موقع جشن عروسی هم بی پروا شعر غارت میخوندن: تخم مرغ، آمد. آرد، آمد، و در نهایت میوه آمد. با زیبایی سروده شدن شعر، و آنچه که به ما نشون میداد غارت جزایر دیگه.
بعید میدونم ما ایرانی ها این انیمه رو خیلی دیده باشیم، چون معمولا خانوادگی فیلم میبینیم، و شبکه های داخلی. دیروز، داشتم برنامه به خانه برمیگردیم میدیدم. میخوام بگم ببینید فاصله برنامه های ما با این ها تا کجاست. این برنامه رو اغلب همشهری ها و هموطن ها در داخل و خارج کشور میبینن. یک مجری مسنی داره، که یک روز جلو دوربین اومد گفت: هر راست نشاید گفت، هر راز نباید گفت
یک هم چین چیزی. چند وقت بعد یک باره غیبش زد. تمام عوامل درگیر این شدن که یکی به جاش بیارن. حتی جلو دوربین هم گفتن که این اصلا خانواده اش ایرانی نیستن و رفته خارج از (تهران) یک بار با تهران گفتن و یک بار هم اشاره تقریبا مستقیم به کشور. از بین تمام مجریها تنها کسی جای اون رو گرفت که تا اونجا که من متوجه شده ام، در سازمانی که تکلیف خواهرش مشخص نبود اسم اونو آورد. به نظر میومد اینه که بچه نداره و پس میتونه جاش رو بگیره.
زن مجری (خانوم امیرشاهی) که اتفاقا پزشک هم هست درست روز پرستار اومد. تقریبا بقیه مجری ها هم اومدن. یکی از مردها هم چشم باریک کرد و به هرکدوم یک گوشواره داد. خیلیییییی شیک. چند روز بعد هم، همون مجری که دو تا بچه شیک داشت، اومد و جلوی دوربین گفت: خیلی ها هستن چون روراست هستن در جایگاه خودشون نیستن!
عبارت بسیار زیبایی هست، که وقتی یک مجری (که اگر دماغش رو عمل میکرد زیباتر هم میشد) این رو میگفت، زیباییش دو چندان میشد!
من مونده ام اگر من مثلا روراست به جای اون خانوم امیرشاهی بودم، کسی بهم اجازه میداد همینطوری سه ماااااااااااه کارم رو یک باره تعطیل کنم، یک برنامه و یک ملت معطلم بشن، من برم پیش خانواده ام سه مااااااااه خارج از کشور؟ آیا اون چون روراست نبود، و هی شعر هر راز نباید گفت رو میخوند پس انقدر موفق بود که اینطوری بره و برگرده و آب هم تو دلش تکون نخوره، مگر اینکه مجری مرد چشم باریک کنه و گوشواره به «زن» بده!؟
این طور نبود که اون خانوم امیرشاهی تکلیفش روشن بود؟ تکلیفش روشن بود. جایگاهش رو داشت، به قدری که اگر سه ماه یکباره میپرید کشور خارجه و برمیگشت، جاش رو هنوز باید خالی نگه میداشتن. چیزی که یکی مثل من از شکم که زاده شد نداشت.
همین خود من، چند سال هست اصلا حرف میزنم؟ سی و چند سال عمرمه و نهایتش 10 سال باشه دارم حرف میزنم. از این 10 سال رو 5 سال تایپ کرده ام و از این 5 سال 3 ساله که بیشتر و رسمی تر مینویسم. دو سوم عمرم هیییییییییچ نگفتم و فقط کار کردم. اصلا هدفی برای گفتن، نوشتن و دیده شدن نداشتم. من بیست سالم بود که دخترهای فامیل یکی یکی ازدواج میکردن. دو تا زن دایی همسن خودم دارم که 14 ساله ازدواج کردن (نهایتش 3-4 سال ازم بزرگتر باشن). خاله همسنم 21 ساله (6 سال ازم بزرگتره)، و در خاندان ما 20 سالگی سن ترشیدگی دختره. من قبل از اینکه حرفی بزنم ترشیده بودم، از نظر خاندان.
تکلیفی که روشن نیست، قرار نیست در مورد ازدواج هم باشه. الآن زمین های مثلا اطراف شهرک صنعتی. اونجا پر از آلودگی هست. آلودگیش از آلودگی شهر بیشتره. برای اینکه ببینیم شهرداری و راه و شهرسازی، تکلیفش رو کی روشن میکنه، باید روزنامه های ویژه اونها رو بخریم. تکلیف اونها سالهاست که عجیب روشن نمیشه! باغ هست، بوستان هست، ولی پر از دود لاستیک. بیچارهها، لابد چون روراست بودن انقدر وضعشون خرابه!
در مورد بقیه شهرها هم همین طوره. میبینی، لوله های به چه عظمت آب و گاز از جنوب کشور به سمت تهران تولید کننده میره، و کسی که درکنارش آب هست باید با بشکه آب به خانه ببره، و یا آبش با فاضلابش قاطی شده و یا برای گاز باید گاز مایع با ماشین جابجا کنه.
اینه، وضع کشور ما. در مورد کشورهای دیگه هم همینطوره. ماها نفت به انگلیس میفروشیم، در عوض شتر لاماشون رو که اونم از استرالیا پیداش کرده ان، وارد کشور میکنیم. در و دیوارشون هم که از شکلاته. بقدری هم لاغر هستن که میگیم چرا انقدر لاغرن؟ اونا هم میگن چون ما زیتون زیاد میخوریم لاغر مونده ایم!
آیه قرآن داریم که میگه و اسراف رو برای آن ها تزویر کرد. ژاپنیه که تشکیل شده از چندین جزیره اینطور نمیگه که چون ما راست میگیم پس این وضعمونه. قشنگ میگه چون ما غارتگریم این وضعمونه. بعد، اون وقت من مجله رشد کودک و نوجوان به عنوان مجله کمک درسی میخونم میگه برج بسازیم، چون ژاپن بقیه جزایرش رو ول کرده و همه در یک جزیره جمع شده ان تا در و دیوارش از کیک باشه!
دیگه، برای یلدا کلی کار داشتم بکنم، ولی چون برف اومده بود ترجیح دادم یک یادگاری درست کنم که اینطوری شد:
کنار یلدا یک 1399 نوشته ام که مثل 1211 شده. اونم کنارش 2021 هست که یعنی آینده نگری بشه، هنوز سال 2021 نیومده. اون گوشه سمت بالا هم یک پرنده سیاهه، با این اشیای باستانی چمیدونم جام شیر نشسته و اینا قاطیش نکنید. فرض کنید کلاغه. یک عکس ماهی هم بادست کشیدم:
از بچه ها بدتر. با خودم فکر کردم خیلی خالی شد. ساعت 9 صبح بود. همینطوری تو فکر این بودم که برم دوباره یکی دیگه درست کنم کنارش انار بذارم که برفای یک قسمت به سرعت برق و باد پاک شدن. باغچه هنوز برف داشت که عکس از اونجا گرفتم:
البته، اینم همچین چنگی به دل نمیزنه مخصوصا که از 2021 فقط دو تا 2ش باقی مونده. ولی سبزیش بیشتره دیگه.
این روزا برای ماهان یک ماسک دوختم. دولایه، با بندهایی که بالا و پایین گذاشته میشن. من اعتمادم به چرخم بالا نیست. همیشه دوست داشتم یک چرخ دیگه خیلی حرفه ای داشته باشم. جاهایی که فکر میکردم باید دوباره بدم زیر چرخ رو در عوض با دست دندون موشی دوختم. یک کمی زمان بر هست، مثل بقیه کارهام که از نظر یه آدم منطقی زمان بره، ولی دیگه خیالم راحته که از شر این چرخه راحتم.
بعد از ماسک، از کارهای دیگه ای که کردم پیگیری سنجش ماهان بود. این روزا هم دیگه سعی میکنم حالا که کرونا بیشتر شده، آش و سوپ جو بیشتر بپزم.
مادربزرگ ماهان زنگ زد و گفت میخوام با نوه ام صحبت کنم. اون قدری که پسرم خوشحال شد هیچکی خوشحال نشد. تلفن زنگ زده و باهاش کار دارن، انگار براش حتی لحظه ای مهمون اومده. یعنی انقدر خوشحال شد. حالا با مادربزرگش صحبت میکنه میگه خونه رو برات مرتب میکنم بیای پیشمون. دیگه مادر شوهرم ترسید بیاد تو این اوج کرونا. آدم میمونه تو این وضعیت کرونایی بچه ها آسیب پذیرترن یا بزرگترا. اون روز قبل از اجباری شدن ماسک، رفته بودم بانک، جای هتل که رسیدم دیدم یک ماسک بچه رو زمین افتاده. کمی اونطرف تر هم بچه ای با باباش ایستاده بود که باباش با موبایلش صحبت کنه. بچه هم کلی آموزش دیده بود. حالا اون بدون ماسک ایستاده و من با ماسک از کنارش رد میشم. بچه به باباش میگه پدر، دقیقا کلمه پدر رو استفاده کرد. گفت پدر بریم خونه دیگه. من حس کردم چی میگه. منو با ماسک دیده بود، و حالا که ماسکش اونطرف افتاده بود نگران سلامتیش شده بود. بعضی بچه ها چقدر میفهمن. مخصوصا بچه های امروز.
دیگه، ورزش میکنم. ورزش های فریبا بیاچه هم به ورزشهام اضافه کرده ام. نگاش میکنم، که چقدر پیر شده حالا. اون زمان که سی دی ورزشی بیاچه رو خریدیم خونه بابام بودم. سی دی خوبی بود. نیم ساعت ورزش میکرد. خود اون زمان که خریدیم مثلا بگم سال های 83-84 بود. حالا خود اینا هم یک دو سالی قبل تر درستش کرده باشن میشه مثلا سال های 80. حالا فکرش رو بکنید نوزده سال پیش اینا. چقدر زمانه؟ زمین هزار بار تا حالا چرخ خورده. آدم نگاه میکنه آدمای تو فیلم جوون مونده ان.
خیلی از این دعای کمیل خوشم میاد. تقریبا میدونم که شما هم همینطورین، اگر خونده باشین. چون نگاه میکنم، هرجایی خواسته ان یک تیکه بیارن از دعای کمیل انتخاب کرده ان. این روزا گاهی دعای کمیل رو نه اینکه زمزمه کنم، همینطوری کتابچه باز میکنم و نگاه میکنم. از بخش هایی از این دعا بگم که مثلا میگه رب اغفرلی من کل ذنوب تغیر نعم. یا مثلا اونجا که میگه خدایا من بر عذابت میتونم صبر کنم، ولی چطور میتونم به رحمتت امید نداشته باشم؟ یه جاهای دیگه اش هم که قبلا تو کتابهای درسی عربی اومده رو نمیگم، به نظرم این قسمتاش بیشتر قشنگن.
دو تا عکس از علائم کرونا هم پیدا کردم، دیدنشون خالی از لطف نیست: