جریان خونه ما اینه که هرچند وقت یک بار به هم یادآوری میکنیم چیزیکه دستمونه طلاست! آخه، اطرافیان به ما که میرسن، هرچی دست خودشونه طلاست، و هرچی دست ما میبینن خاکه. کلا نگاه میکنم تو اینترنت هم همین رفتارشونه. یه مدتیه به اسم های مختلف یه دختر انگلیسی 5-6 ساله حالا با اسمای معروف انگلیسی میارندو یه مشت اسباب بازی فانتزی هم میذارن زیر بغلش. انقدر بازدید دارن این فیلم ها. اصلا قیافه پدره مهم نیستا، فقط من میبینم هی بازدید میخورن اینا و هی هم تند تند آپلود میشن. دختره یه دو کلمه انگلیسی میگه و اسباب بازیو فشار میده. فکر کنم ملت نگاه میکنن تا دقیقا خودشونو با اون ست کنن. احتمالا خروجی از همینجا متفاوت با ما درمیاد.
حالا اینو گفتم بگم یه مدتیه دارم روی مفاهیمی که به ماهان یاد میدم کار میکنم. خیلی هم کارم ساده و سریعه. یعنی نه خودمو براش اذیت میکنم و نه براش هزینه ای میدم. از چیزایی که روش کار میکردم این خانوم چادری سمت چپیه که تو عکس زیر میبینید:
حالا این عکس سمت راستیش هم برای خودش ماجرایی داره. عکس سمت چپی رو خیلی وقت بود درست کرده بودم. نمیذاشتمش تو اینترنت تا خیلی روش افکتو کار برم. کلا فکر نمیکنم شما هم میپسندیدین. کارهای ما ایرانی ها کلا اینطورین. به محض اینکه ببینم یه ایرانی مثل خودمون تولید کرده با کلی بدبینی بهش نگاه میکنیم. هزار تا فکر میاد تو ذهنمون! میگیم مثلا اگر میدونستم یه ایرانی که صورتش مثل شب سیاهه اینو درست کرده نمیخریدم. یا مثلا تولید کننده اش اینه؟! فکر نمیکردم تولید این عروسک فانتزی کار یه دختر زشت لاغرمردنی باشه! یا مثلا میگیم کیفیتش چطوره حالا که ایرانیه. اگر سفارشی باشه که هزار تا جنس رو بالا و پایین میکنیم. مثلا 2 تومن میخوایم به فروشنده بدیم انقدر جنس رو بالا و پایین میکنیم که اینجاش میخوام فلان گپه آویزون باشه، اونجاش روبان صورتی داشته باشه. اینجاش عروسک معلق بزنه و هزار تا معلق بازی برای تولید کننده اش درمیاریم که طرف خودش جرئت نکنه مثلا حتی عکس سمت چپیو بخواد به کسی نشون بده! چه برسه به اینکه بفروشدش. از طرف مسئولین اجرایی هم همینطوره. یه کاری به این تولید کننده بیچاره میکنیم که اگر میخواسته جنسیو 10 تومن بفروشه حتما قبلا براش 18 تومن دربیاد. خودتون که البته استادین در این زمینه، شاید نیاز به گفتن نباشه.
خلاصه، تولید در ایران همیشه ضرر بوده! و در خروجی نهایی هم یک ایرانی از یک ایرانی دیگه حد بالای کیفیت رو طبیعتا انتظار داره.
اما، حالا ماجرای عکس سمت راستی. مربوط به یک سایت چینیه، که برای کشورهای مختلفی از جمله افغانستان و بالطبع ایران داره این عروسکا رو تولید میکنه. ترجمه کرده بود دمپایی عروسکی. نگاه بکنید انگار بازار هدفش ایران بوده، مخصوصا که حالا که پزشکی برای ماها مهم شده. قسمت جالبش اون زنه است که تنش روسری هم کرده ان! از چهار تا عروسک سه تاش متناسب فرهنگ ایرانی دوخته شده؛ تا این حد به ارزش ها خودشون رو پایبند نشون داده ان. ولی اصلا خودشونو اذیت نکرده ان. یه جنس خیلی ساده، یه عروسک خیلی ساده که یه ایرانی اگر میخواست با برند ایرانی بفروشدش خودمون نمیذاشتیمش. اصلا یه کاری بهش میکردیم خودش از اول از این کار پشیمون باشه. تولید عروسکای چینی هم که خودتون میدونین دستین. یه قیچی صنعتیو 5-6 نفر بخش دوختو برش. به همون تعداد در بخش اتوکشی کارمیکنندو یک چند نفری هم پشت کامپیوتراشون دارن که برای بخش فروش هستن.
حالا، من ایرانی چطور گول میخورم یه همچین جنسیو بخرم؟ خیلی راحت. سر همون روسری مثلا اون عروسکه اصلا به فکرم خطور نمیکنه که یه چینی اونو دوخته. ارزش پول کشورم هم که یکسره دست دلالا جابجا میشه، فقط کافیه یکی که تعدادش تو ایران الی ماشالله بی نهایته، امسال وارد کنه و سال دیگه در نقش خیر (!) بده دست این زنان سرپرست خانوار و آدمای ضعیف جامعه برسونن دست منو منم بخرم، به خیال اینکه جنس ایرانی دارم میخرم. البته، اون چینیه گفته بود جنس سفارشی هم قبول میکنه و تمام سعیشو کرده بود که حرفه ای به نظر برسه.
دیروز پریروزا رفته بودیم خونه باغ یکی از فامیلا با دو تو خواهر شوهرا. خواهرای همسرم خیلی با هم جورن. اونکه کوچیکتره و هم سن منه خیلی به بازار رفتنو تیپ درست کردن اهمیت میده. همه چیزش هم ستو مشکیه. وقتی میگم همه چیزش منظورم حتی کیف و کفش بچه هاش هم هست. این خواهر شوهرم دو تا بچه داره، یکی پسر که بزرگتره و اون یکی دختر که کوچکتره و هم سن ماهان منه.
رفته بودیم یک جایی تو چمن ها پیدا کرده بودیمو نشسته بودیم. کیف این دخترش هم نزدیک من بود. یک باره نمیدونم چی شد، من هول شدمو آش روی کیف مشکی این خواهر شوهرم ریختم. انقدری که ناراحت شدم، همون جا بلند کردم و اومدم تمیزش کنم که خواهر شوهر گفت نه. همینطور ناراحت بودم تا شب. بلند کردم براش کیف ماهانم رو که از قبل از به دنیا اومدنش نگهش داشته بودم بدم بهش. حالا کیف ماهانم هم عروسکیو صورتیه، با وجودیکه پسره. ولی دلخوشیم برای استفاده ازش این بود که دو تا خرگوش عروسکی داره، یکیش هم انگار مثلا خرگوش نره. بعد هم برای بچه تو سن پایین خیلی اهمیت نداره که دختر باشه، یا پسر. حالا اینو درآوردم بدم به خواهرشوهرم به جای اون کیفش که آشی کرده بودمو کلی بالاش خجالت کشیده بودم. اونم برداشت برو بر نگاش کرد. دیگه این بچه اش دختر بود، سر رنگش که دیگه فکر نکنم باید ناراحت میشد. ولی ست نبود دیگه، مثل کار کیف خودش همچین پر زرقو برق شاید به نظر نمیرسید. قبول نکرد.
منم بیشتر ناراحت شدم. کاش از اول به روش نمیووردم. هر بار اینا اینطوری منو ناراحت میکنن. تقصیر خودمه. زیادی عذاب وجدان دارمو به اطرافم توجه نشون میدم.
این روزا باوجودیکه شلوغیو مسافرت زیاد هست، ولی آبو هوا نسبتا خوبه. این سری از باغ آلبالو گیلاس زیاد چیدیم. اونقدری که من هسته های یک کیلوش رو گرفتم بذارم تو فریزر. نمیخوریم انقدر، ولی اگر بذارم تو فریزر بیشتر میمونه. حتی شاید تا فصل زمستون بمونه که دیگه اونوقت آلبالو گیر نمیاد. مربا نمیکنم. اینطوری به نظر بهتره
اینم یه عکس همینطوری از کمی گیلاس ها که چیده ایم. کمی هم گوجه سبز از قبل مونده بود که گذاشتم روش:
با وجود مخالفت های زیادی که میشه من همیشه دوست دارم برای پرنده های آسمون دون بذارمو مرغ و جوجه پرورش بدم. دوست دارم جلو چشمم باشن. خیلی زیاد. کبوترها و گنجشک ها هر روز میان پایین تا آب بخورن. یک دونی هم براشون میریزیم. در اتاق رو هم باز گذاشته ایمو از دور میتونیم ببینیمشون. گاهی گنجشک رو میبینی مثل یک پر کاه. دلم براش میسوزه. گاهی هم در حالیکه ممکنه تو عصبانی باشیو بخوای هر لحظه بپری ، آرامش کبوتر رو میبینیو فکر میکنی تو هم مثل اونی. همونقدر آروم بودن ازت برنمیاد ؟ اینو که گفتم یاد مرغ حناییو جوجه هاش افتادم. دو تا از جوجه های مرغ حنایی یکباره به هم گیر کردن. نوک جوجه گلبهی رفت زیر پای جوجه قهوه ای. منو مادرشون هم بالا سرشون بودیمو نگاشون میکردیم. اینا شروع کرده بودن به جیر جیر کردنو به قول معروف داد و ای وای وای. مرغ مادر ، بقدری طبیعیو عادی پاش رو بلند کردو با یک حرکت آروم نوک اینو از پای اون جدا کرد که خیلی تعجب کردم. به یک حرکت عالمانه مرغ این دو تا برگشتن به حالت عادی. فقط از همون مرغ این کار برمیومد. من اگر دخالت میکردم ممکن بود شورش بشه. جوجه ها از من هم میترسیدند و ممکن بود کار دست خودشون بدن. خود مرغ هم بود و ممکن بود خودش بزنه آبی بریزه و چیزی لت و پار کنه. ولی خیلی عادی و طبیعی مرغ مادر وظیفه بی دریغشو برای جوجه هاش انجام داد و من فقط شاهد حرکت آروم این مرغ در صحنه بودم. اینه که دوست دارم همیشه هر جا میرم یک مرغی پرنده ای چیزی دور و برم داشته باشم. نیاز من به دیدن زندگی عادی و آرامش اونها همیشگیه. کلی هم چیز ازشون یاد میگیرم پس برای چی نخوام اونا رو در جریان طبیعی زندگیشون ببینم ؟
امروز به ماهان داشتم همین چیزا رو نشون میدادم . کمی هم با هم درباره گل ها و انواع علف ها تو کتاب چیز یاد گرفتیم . بعد از اون هم رفتم تمبرهای گلی تا حالا جمع کرده بودمو ارزش مادی و معنوی بالایی پیدا کرده بودن نشونش دادم . گل هایی مثل ثعلب ، زعفران . تمبر یک چند تا پرنده هم داشتم . پرنده هایی که باید از نزدیک میدید . پرنده هایی مثل حواصیلو مرغ عشق . نمیدونم یاد میگیره یا نه ؟ ولی باید یاد بگیره مثلا این تمبرهای یادگاری ارزششون به باهم بودنه و یا مثلا به کسی ندتشون و همینکه از دور به بهترین دوستش نشون بده کافیه. خود منکه این طور نبودم. بچه که بودم کلی تمبر بابام رو دادم رفت. اونم دست دخترهایی که باز از خودم بدتر قدر و قیمت چیزایی که دستشون میاد رو نمیدونن
ساعت زنگ دار سیاهم رو از تو جعبه اش در آورده امو هر روز برای سحر کوکش میکنم، محض احتیاط. البته، احتیاط خوبی هم هست. چون امروز تا خود ساعت زنگ نزد بلند نشدم. دیگه، از چیزایی که از قدیم تو خونه ما رسم شده حلیم خوردن موقع ماه رمضونه. طوریکه اگر یک بار هم که شده ما هر سال ماه رمضون حلیم میخوریمو خاطره انگیزه. حتی اگر شده، حلیم از بیرون میاریم، ولی خودم هم میپزم خوب میشه و همه راضی میشن موقع افطار. دستور پختش هم خیلی ساده است. بلغور گندم، سینه مرغ قبلا با پیاز پخته شده ریش ریش شده، کمی برنج (اینبار دمپخت که قبلا پخته بودم رو اضافه کردم)، ادویه هم فلفل، نمک و زنجفیل. تو دستور پختش شیر هم بود که گذاشتم هرکی خواست اضافه کنه، که هیچ کس نخواستو همینطوری راضی بودیم.
هر سال شاید نه، ولی معمولا سعی میکنم یک دور قرآن رو دوره کنم. هربار هم برام این قرآن تازگی داره. تا الآن که شده 8 جزء قرآن.
از پسرم ماهان بگم که این روزا ذهنش حسابی درگیر ورزشو بازی های ابتکاریه. میشینه و همینطوری ورزش میکنه. باشگاه ماشگاه اسمشو ننوشته ایم. البته، خوب بود اگر از همون اول استعدادهای ورزشیش رو کشف میکردیم. خیلی دوست دارم، براش یک تور دروازه از این تورهای گل کوچیک بخرم. فعلا که نشده. البته، درست کردنش هم کار سختی نیست. یک فنس میخواد و یک پایه تو مثلا قوطی روغن جامد، که قبلا توش سنگ ریخته باشیم. این هست. یک حسی میده دیگه که انگار کاری داره انجام میشه. ولی برای پز دادن تو در و همسایه که یکسره فرش زیر پاشون رو طبق مد روز عوض میکنن، تور دروازه گل کوچیک که خریده باشی یک چیز دیگه است. حالا شاید بگین، چه کاریه بازم چشمو هم چشمی. ولی فکرشو بکنید، این روزا هی ویدئو میذارن تو این تلویزیون از خونه ملت پخش میکنن، همه چیزشون برق میزنه! بچه شون مثلا 3-4 سالشه ها، ولی انگار همین دیروز همه وسایل خونه شون رو خریده ان با خودم میگم، حالا که کرونایی هست وضعیت، اگر بخوام عکسی فیلمی چیزی از بازی بچه ام بذارم، یک تور دروازه بانی باکلاس که اشکالی نداره. تازه، جنس هم هست. امروز میخری برای پز دادن و فیلم گرفتن. فردا قیمتش تا ده ها برابر بالاتر میره. دیگه، الآن همه چیز داره گرون میشه، حتی سوزن هم دستت برسه بخری، سال که بگذره ارزش بیشتری پیدا میکنه. اینه که، واقعا خیلی وقتا دوست دارم بشینم هی فکر کنم ببینم چی بخرم که بعدش گرون میشه غصه ش رو نخورم که گرون شدو قبلا مفت بود و حالا هرکار بکنم نمیتونم بخرمو این حرفا.
در مورد همسر بگم که همون روال قبلی. هربار فیلم میبینه و با خودم میگم حتما سازندگی ای توش هست. فیلم، نشستن، زل زدن، دیگه همین کارا. گاهی هم یک حرکتی تنبل سه انگشتی داره.
دیروز فامیل اومد خونه ما با ماشین شاسی بلندش. گفتن چیه تو خونه نشستی؟ بیا تا دوباره هوا آلوده نشده و مردم نریخته ان بیرون یه دوردوری با این ماشینی که تازه خریدیم بکنیم. ما هم دیدیم سه نفر بیشتر نیستیمو اینا هم از قبل اومده بودن بیرون. گفتم بریم باهاشون. دیگه، همه نشستیمو من هم افتادم کنار پسر فامیل. رنگ چشماش برام مهم بود. همینطور ماشین روشن مونده بود و داشتیم حساب کرونا رو میکردیم که با دود تمیز ماشین آخرین مدل فامیل که از دستمون خارج نمیشه. دیگه، یکیمون گفت حالا ماها تمیزیم، بیرون معلوم نیست چقدر کثیفن. این شد که صبر کردیم یکی بیاد از این دستکش فریزری ها بکنه دستمون. من همینطور تو چشم ژلاتینی پسر فامیل دنبال رنگ مردمک چشمش میگشتم که وای، خدا، زد زیر گریه!
گریه، عر عر. از چشمش اشک هم نمیومد، همینطور فقط صدای بلند گریه اش همه جا رو برداشته بود. من نگران شدم، الآن همسایه ها چی میگن؟ درسته حالا همه که ماشین شاسی بلند ندارندو به خاطرش تحسینمون میکنن. ولی دیگه اینم حدی داشت. خلاصه، از همون اول فهمیدیم با چه آدمای سرتقی فامیل شده ایم. البته، از قبل هم مشخص بود. ولی واقعا، خسته شده بودم بسکه همینطور تو خونه نشسته بودمو در دیوارو نگاه میکردم. ماها نشسته ایم تو خونه، بعد اینا هی با ماشین شاسی بلندشون برن این ور اون ور؟ ماها هم حقی داریم دیگه.
پسر فامیل همینطور گریه میکرد که دستکش تنش کردیم. ماشین هم همینطور روشن. آبروی رفته مون هم که به درک. حالا، اگر بچه خودم بود، اگر همینطوری تو چشماش زل میزدم، فقط روشو برمیگردوند. اما این دیگه معرکه بود.
پ.ن: بهار با کرونا اومده که سفره هفت سین ما تعطیل نشده. اینم یه عکس از هفت سین امسالمون:
سمنو و سبزه هاش رو خودمون گذاشتیم. این سبزه ها رو مخصوصا با ماش گذاشتم که قشنگ تر بشن. البته، اون موقع هنوز خیلی سبز نشده بودن. الآنم که ساقه هاشون کمی خم شده ان بعد از چند روزی