خاله میگه بریم چابهار شریکی زمین بخریم. گفتم من با این دوتا بچه پولی دستم نمیمونه. روی من تا پایان سال حساب نکنید. فردا با دایی ها میخوان برن سواحل چابهار که طرح انتقال آب به مشهد رو شروع کردن یه دوری بزنند و خواستن چیزی هم خرید کنن. یه حرف چطور بازار زمین و مسکن رو بهم میریزه، تازه اخیرا اظهار فضل کردن که فقط یه ایده بوده.
رفتم تمام اسباب بازی های بوقی و آهنگی که تا حالا برا حکمت خریدم رو در میارم و نشون مادرم و بقیه میدم. یک توپ بوقی شفاف داره با چند تا اسباب بازی فشاری دیگه و میگم حالا اینها گرون میشن.
مامانم جلو خواهران بهم میخنده و میگه نه، دلار گرون شده که برا اینها نیست.
با خودم فکر میکنم راست میگه. اینها تو بازار ریخته و همینطور ارزون میمونه تا سری بعد که دلار گرون میشه.
حالا بعدازظهری خواهر گرفته موهای پایش رو وسط ما از ریشه دونه دونه میکند میگه یه جای خوب تو آرایشگاه بهش اختصاص دادن، ماهم باهاش بریم سرکار! میگم اول آگهی استخدامی رو نشونم بده. اونم زد تو اینترنت و میبینیم که اصلا ننوشته حقوق چقدر، فقط نوشته پرداخت توافقی. گفتم اینها معمولا الکی هستند، وقتت رو تلف نکن. حالا خودم پشت سرش دنبال شغل میگردم و میبینم تعداد درخواست ها کم شده. بیشتر که بررسی میکنم میبینم سایت معروف کمی به حرف مستخدمین اهمیت داده و احتمالا بخاطر همین یه سری خودشون آگهی نگذاشته ن. به من باشه میگم آخی شاید ندارن، ولی خب اگر به امکان نظردهی اصیل باشه تقریبا درخواست استخدام شغلی هم روزانه ثبت نمیشه.
ساعت زنگ دار سیاهم رو از تو جعبه اش در آورده امو هر روز برای سحر کوکش میکنم، محض احتیاط. البته، احتیاط خوبی هم هست. چون امروز تا خود ساعت زنگ نزد بلند نشدم. دیگه، از چیزایی که از قدیم تو خونه ما رسم شده حلیم خوردن موقع ماه رمضونه. طوریکه اگر یک بار هم که شده ما هر سال ماه رمضون حلیم میخوریمو خاطره انگیزه. حتی اگر شده، حلیم از بیرون میاریم، ولی خودم هم میپزم خوب میشه و همه راضی میشن موقع افطار. دستور پختش هم خیلی ساده است. بلغور گندم، سینه مرغ قبلا با پیاز پخته شده ریش ریش شده، کمی برنج (اینبار دمپخت که قبلا پخته بودم رو اضافه کردم)، ادویه هم فلفل، نمک و زنجفیل. تو دستور پختش شیر هم بود که گذاشتم هرکی خواست اضافه کنه، که هیچ کس نخواستو همینطوری راضی بودیم.
هر سال شاید نه، ولی معمولا سعی میکنم یک دور قرآن رو دوره کنم. هربار هم برام این قرآن تازگی داره. تا الآن که شده 8 جزء قرآن.
از پسرم ماهان بگم که این روزا ذهنش حسابی درگیر ورزشو بازی های ابتکاریه. میشینه و همینطوری ورزش میکنه. باشگاه ماشگاه اسمشو ننوشته ایم. البته، خوب بود اگر از همون اول استعدادهای ورزشیش رو کشف میکردیم. خیلی دوست دارم، براش یک تور دروازه از این تورهای گل کوچیک بخرم. فعلا که نشده. البته، درست کردنش هم کار سختی نیست. یک فنس میخواد و یک پایه تو مثلا قوطی روغن جامد، که قبلا توش سنگ ریخته باشیم. این هست. یک حسی میده دیگه که انگار کاری داره انجام میشه. ولی برای پز دادن تو در و همسایه که یکسره فرش زیر پاشون رو طبق مد روز عوض میکنن، تور دروازه گل کوچیک که خریده باشی یک چیز دیگه است. حالا شاید بگین، چه کاریه بازم چشمو هم چشمی. ولی فکرشو بکنید، این روزا هی ویدئو میذارن تو این تلویزیون از خونه ملت پخش میکنن، همه چیزشون برق میزنه! بچه شون مثلا 3-4 سالشه ها، ولی انگار همین دیروز همه وسایل خونه شون رو خریده ان با خودم میگم، حالا که کرونایی هست وضعیت، اگر بخوام عکسی فیلمی چیزی از بازی بچه ام بذارم، یک تور دروازه بانی باکلاس که اشکالی نداره. تازه، جنس هم هست. امروز میخری برای پز دادن و فیلم گرفتن. فردا قیمتش تا ده ها برابر بالاتر میره. دیگه، الآن همه چیز داره گرون میشه، حتی سوزن هم دستت برسه بخری، سال که بگذره ارزش بیشتری پیدا میکنه. اینه که، واقعا خیلی وقتا دوست دارم بشینم هی فکر کنم ببینم چی بخرم که بعدش گرون میشه غصه ش رو نخورم که گرون شدو قبلا مفت بود و حالا هرکار بکنم نمیتونم بخرمو این حرفا.
در مورد همسر بگم که همون روال قبلی. هربار فیلم میبینه و با خودم میگم حتما سازندگی ای توش هست. فیلم، نشستن، زل زدن، دیگه همین کارا. گاهی هم یک حرکتی تنبل سه انگشتی داره.