به مادر شوهرم میگم مادر. مثلاً سلام که میکنم میگم سلام مادر. بقیه بهش میگن بی بی.
یک چند روز جای مادر بودیم. مادر خیلی به جاهای مذهبی و حرم ائمه و امامزاده ها اعتقاد داره. اینبار که مردم رو داعشی های کافر تو شاهچراغ شیراز شهید کردن عزمش راسخ تر شد که بیشتر بره حرم. مادر به حرم امام رضا از همه بیشتر اعتقاد داره. اینبار داد به من دستور قبل از ورود به حرم رو برایش لمینت کردم.
گاهی وقتها اصلا شک میکنم من هم میتونم با وجود آنقدر دقت پدرانمان و مادرها مثل اونها بچه تربیت کنم؟!
ماها که میرسیم حرم معمولا همون جای در ماهان جیشش میگیره. من هم دیگه رسماً حواسم به این هست که این رو با خودم کجا ببرم! ولی مادر به جز آن اذن دخول که درب ورودی نوشته با دست خط خودش روی کاغذ نوشته که اول قبل از خروج به سمت حرم غسل کنه! بعد هم دعا کند که خدایا تمیزم گردان و قلبم را و سینه ام را و اینکه به تو متوسل شده ام که قادر و توانایی!
اصلا از اول اینها اینطور بودن. پسرش که من تازه عروسشون شده بودم میگفت تا همین اواخر خونه شون هر سال ماه محرم روضه بود. بجز این پسرش هم که الان شوهر منه با دوستانش میگشتند جایی روضه ای باشه برن به بقیه هم بگن!
الان خود من هم که بچه کوچک دارم دنبال روضه و نذری هستم همیشه!
قبل از ماهان یک پسری داشتیم که حالا فوت کرد. اون وقتها خیلی یاد علی اصغر شهید می افتادم. اصلا آنقدر دلم میخواست اگر خدا دوباره بهمون بچه داد اسمش رو بذارم علی اصغر!
حالا تو این شهدای شاهچراغ یکی پیدا شده اسمش علی اصغره! امروز تو این عکس ها دیدمش یاد پسرم می افتم. با اینکه خدا بعدش بهمون ماهان رو داد ولی از یادم نمیره! اصلا سر همون مسأله احساس میکنم همیشه یک پای زندگی مون لنگه!
باباش هم اگر یادش بیارم میگه آره، درسته. معمولا میگه آره، بله، درسته، حق با توئه! اضافه میکنه که من آمادگی داشتنش رو نداشتم! منظورش هم اینه که زندگی رو جمع نکرد و همینطور گذاشت تو زندگیمون دخالت کردند و یک روز این نبود. یک روز شب عروسی مجدد بابایش بود، یک روز برادرش فوت کرد یک روز عصبانی بود، یک روز جنگ و بدبختی بود و یک روز یک روز دیدم بچه نیست بابایش هم نیست! بابایش نبود و من با بچه آرام خوابیده که دیگه بیدار نمیشه، هنووز در ذهنم بله درسته شوهر بود!
نمیخواستم کسی رو متهم کنم، ولی همه ش دلم میخواست اسم بچه م علی اصغر شهید امام حسین باشه! نگذاشتم دیگه. یک دلیلش هم این بود که اتفاقا جریان مشابهی برای زن برادر شوهر خواهرم اتفاق افتاده بود و اون اسم بچه ش رو گذاشته بود محسن به یاد محسن شهید در پهلوی حضرت زهرا! و به نظرم داشتن این دلیل برای اینکه اسم پسرم علی اصغر باشه کافی نبود!
رفتیم باغچه پدر همسر. در حالیکه همسر راضی نبود و غر غر میکرد. از این حرفا که جدیدا باب شده میگفت. اینکه هر کی استعفا نداد و تحمل کرد زندگی الآن برایش جهنم شده. از جمله دلایل این طرز صحبتش هم بنظرم این بود که به اصرار من رفتیم و میخواست این یک روز تعطیلی رو استراحت کرده باشه.
ساعت یازده صبح که شد سردرد شدیم. من چیزی نگفتم ولی همسر بعد از اینکه گفت سرش درد میکنه رفت خودش رو با درخت ها مشغول کرد. منم رفتم دلمه درست کنم. یک چند تا برگ درخت مو چیدم که وقتی داشتم میشستمشون تو آفتاب داشتم میشستم. همسری که رد شد گفت اونجوری نشور خیلی بلوری هستی تو! مسلما ماهان هم دور و بر من نبود. چون واقعا آفتابش داغ بود و تا شعاع چند متری من هیچ دار و درختی نبود.
با خودم گفتم یک بار که بیشتر نیست. یک عمر قحطی آفتاب با این یک آفتاب خوردنی چیزی از آدم کم نمیکنه. البته، من طبق معمول موقع سبزی شستن انگار دارم بازی میکنم. یعنی انقدر طول کشید!
مشغول پخت و پز که شدم کلی قند داشتیم که بعنوان چاشنی گفتم خورد کنم بجای شکر. این ماهان هم اون وسط هی سوال میپرسید و حواس منو پرت کرده بود. نفهمیدم چطور شد قندها همه ریختن قاطی آبلیموها
عملا غذا رو خراب کرده بودم. کمی آبلیموش رو بیشتر کردم گذاشتم بیشتر بپزه که کمی مزه اش تغییر کنه. فوقش برگ موها بیشتر خشک میشدن. همسر که اومد با رعایت تمام نکات گفتم خسته نباشید. بیشتر از گفتن خسته نباشید و لبخند ملیح زدن چیز دیگه ای اونموقع به ذهنم نمیرسید! اون هم که اومد نهار بخورد دید که ای من یک دونه بیشتر نخوردم و اینا، طی یک حرکت سریع یک دونه برداشت و انگار دوید. چون نفهمیدم چی شد که در یک چشم بر هم زدنی دیدمش پای کلمنه و داره آب میخوره.
چشمتان روز بد نبیند. از همان دقایق اولیه خارج شدنم از زیر آفتاب آثار آفتاب سوختگی خودش را در خشک شدن پوستم نشان داد. پوستم خشک شده بود، مثل برگ موها که پخته بودمشون. آن یک دلمه رو هم به زور خوردم. بعدش هم یک باری دیدم که دوست دارم چپه شوم. فشارم افتاده بود پایین و طبق معمول میگفتم هوا خیلی آلوده است. البته، آلوده هم بود. از اول که آمدیم ته هوا بوی چوب سوخته میداد و در آن لحظه که فشارم پایین آمده بود هوا شدیدا بوی رنگ میداد. از جای همسایه کناری صدای چند نفر مرد می آمد که همسر میگفت صدای کارگرهاست.
به نظرم هوا خیلی گرم بود و آلوده. زیر کتری را خاموش کردم. باد که می آمد با خودش بوی مواد شیمیایی می آورد و تا می آمد که ترکیبات بهتری بدهد من سردرد شده بودم! دیگر جای ماندن نبود. اگر در خانه بودیم با همه آلودگی هوایی که داشت درها را میبستیم. اما اینجا در و پیکر نداشت که ببندیم. با اینکه نمک در طول روز زیاد خورده بودم همسر گفت دراز بکش و پاهایت را ببر بالا که خون به مغزت برسد. کمی هم نمک بخور! من البته نمک که خوردم کمی احساس بهتری داشتم. جدا اگر هر چند بار من فشارم پایین بیاید، باز هم فقط یادم هست که میگویم هوا آلوده است! و عجیب اولین کاری که میکنم این است که زیر شعله هرچه که دستم میرسد را خاموش میکنم. اینکه بگویم فشارم پایین آمده بیشتر از روی عادت است. و معمولا هم فشارم است که پایین آمده و گویی فشاری به پمپاژ قلبم آمده.
برای تحرک و اینکه شاید حالم بهتر شود رفتیم تا کمی میوه بچینیم. هر جا یک ترکیب بو داشت و یک آلودگی هوا همه جا را پر کرده بود. یعنی اگر از زیر درخت توت رد میشدیم که بوی خوبی طبیعتا باید میداد، ولی ناراحت کننده بود. چند درختی که رفتیم جلو، گویی هوا آلوده تر میشد. من گفتم چون آن طرف احتمالا اتوبان است هوا هر قدر جلوتر میرویم آلوده تر میشود! بی محل رفتیم جلو تا به جایی رسیدیم که همسر هم تایید کرد که گویی بوی سم می آید. شاید الآن که نیمه خرداد است سم پاشی کرده ان. برگشتیم و قرار شد که به خانه برویم!
سمت خانه که می آمدیم کارگرهای همسایه یکی پس از دیگری با موتورهایشان بیرون آمدن. دوازده نفر بودند با چهار موتور! از سن پایین بینشان بود تا سن بالا. یکی از آنها که کم مو تر به نظر میرسید یک پایش هم می لنگید. گفتم این همسایه چقدر داره که خانه اش را که جلو ساخته بوده دوست نداشته و حالا داره عقب میسازه! همسر گفت که نه، اون قبلی فروخته و این جدیده خراب کرده و داره اونطرف برای خودش میسازد!
از باغچه جدا شدیم و رفتیم تو جاده. جاده بوی بنزین میداد که حجم ترافیک بالا هم منطقی نشانش میداد! از جاده که به خیابان های اصلی رسیدیم، بوی بنزین کم شد. نزدیک خانه هنوز کامیون ها و انواع تراکتور شهرداری را مشغول زدن اتوبان پشت خانه دیدیم. اینجا آلودگی طبیعی بنظر میرسید. کسانی که مدام پشت خانه ما رانندگی میکنن از درست شدن اتوبان آن پشت و آن هم با این سرعت راضی هستند و میگویند که حجم ترافیک کم میشود! ما که البته ندیدیم. هر بار اینطرف میبینیم در حال ساخت و ساز هستن و آنطرف هم که میبینم در حال ساخت و ساز هستن! همه آلودگی ها عجیب طبیعی هستن. خوبی خانه این است که به محض اینکه احساس سردرد میکنم مطمئن هستم که منشا خارجی دارد و سریع همه درها را میبندم!
در این مدت که نبودم خیلی اتفاقا افتاده. از جمله مهم ترینشون که ذهنمو درگیر کرده افزایش دوباره قیمت ها به سنگینی سال 96 هست. اون سال هم یکباره هرکسی حرف از بی ارزش تر شدن پول ملی میزد، ولی کسی نمیگفت مثلا این سکه است که داره دقیقه ای گرون میشه! روزی که من فهمیدم در وبلاگم نوشتم که سکه در بازار فقط سکه سال 86 هست که داره فروش میره و برخلاف رسانه ها و دولت که میگن سکه در بازار تزریق شده این اتفاق نیوفتاده، پس بخرید! تحلیل درستی بود. خریدیم و سال های بعدش باز هم سکه گرون تر شد. یک چند نفری هم در ارتباط با چند تن طلای بر باد رفته در مملکت دستگیر کردن، ولی اتفاق خوبی برای ما نیوفتاد!
این روزها باز حرف سر این چیزهاست! گرونی و باز معلوم نیست کدوم روباه مکاری یک بار گوشی آیفون رو گرون میکنه که بفروشه باز ارزون میکنه. باز تعرفه پست رو بالا میبره و باز کی پشت سرش هزینه های حمل و نقل رو بالا میبره. هر دوی این ها دارن با هم گرون میشن! این در حالیه که مثلا کسب و کار اینترنتی من که مجازیه، وقتی میخواد از یکی از این دو تا استفاده کنه در حالیکه امکان افزایش قیمت بیشتر از این نداره، ضرر میکنه!
قبلا هم که بازار پر شده از جنس بنجل چینی. این وسط نه غنی سود میبره و نه ضعیف. فقط خدا میدونه که قراره چهار سال دیگه کی رو این وسط به عنوان مسبب و مقصر گرونی های امسال دستگیر کنن و یا اصلا یک حرفی بزنن و از کنارش رد شن. این وسط، یک چیزی مثل خانواده و عشقه که قراره در طوفان حوادث مثل همیشه اولین قربانی باشه! همین دیروز بود که ملت داشتن عکس نوزاد تازه به دنیا آمده ایرانی را در سطل آشغال دست به دست میکردن!
سال های اوایل دهه هشتاد، مجله ها در حالیکه حرف از آموزش زبان انگلیسی، ورزش های سالنی و تور خارج از کشور میزدن، حرف از ابر تورم آلمان هم میزدن. مجله ای خوندم که نوشته بود بقدری تورم در این کشور بالا رفت که ظرفیت ملت برای پذیرش هیتلر با اون ویژگی های بد اخلاقیش بالا رفت! بهره تورم رو هیتلر برد
الآن نگاه کنید رهبر روبروی یک مشت قیافه خوشگل به عنوان نماینده مجلس میشینه و حرف میزنه. این وسط حالا یک چند نفری ممکنه پیدا بشن که بخوان بی ادبی نشستن داشته باشن، ولی من خیلی دلم میخواست ببینم این پرنس جان های بانک ها در کشور بخوان روزی روبروی رهبری فقط بشینن! تصورش حتی برامون غیر ممکنه! شاید بخوان ویزیتورهاشون رو بفرستن که روبروی رهبر بنشینن و به حرفهای رهبری گوش کنن! ویزیتوره باید اون وقت مثل مار پرنس جان کارتون رابین هود(!) روبرو رهبری بنشینه تا کارهاشون یکی پس از دیگری روبراه بشه! نگاه میکنی هر چی قیافه موزمار تر و هر چی قیافه خراب تر مال این استاد دانشگاه ها و این مدیران عامل بانکهاست. یکی نیست بهشون بگه که زشت عکس گرفتی؟! چرا قیافه ات رو اینطوری موزمار انداختی؟! شاید اصلا شرط ماندن در این دستگاه و بانکداری اسلامی (!) اینه که اینطور از خودت چهره نشون بدی! به طور کلی شک داریم حتی ویزیتور این بانکی ها هم بخواد به خودش زحمت بده یک بار جلوی رهبری با اون قیافه موزمارش بنشینه!
حالا همسری دوباره قاطی کرده. من حسم اشتباه نمی کنه. چند روزه خونه مامانش نرفتم و پدر همسرم هم میدونه که به رابطه پسرشون با اونا مربوط میشه. یک حرفی میزنن درباره شهدا که مثلا فلانی رفت جبهه الکی شهید شد؛ الکی حیف شد. داستان زندگی من هم همین قدر الکیه. گاهی تصور میکنم که قطعا همسرم در تصادف کشته شده! و کاش این حس بهم دست میداد که رفت مثلا با افتخار شهید شد! نه، قشنگ تصورم از دست دادن زندگی و مدیریتشه.
هر از گاهی همسر در حد خودکشی میخواد که بریم خارج زندگی کنیم! مستعمره ایم دیگه، پس بریم با استعمار زندگی کنیم قضیه شفاف باشه اقلا! من با خودم تصور میکنم چی میشه در این سن و سال با این سطح از لهجه و زبان بخوایم در کشوری خارجی زندگی بگذرونیم! الآن با یک افغانستانی که زبانش مثل ما فارسیه و سال هاست ایران زندگی میکنه، وقتی روبرو میشم و ازش میخوام چیزی یاد بگیرم کلی درگیر میشم! فکرش رو بکنید کلمه mix رو ازش معکوس بشنوم! حالا تصورش رو بکنید من بشم بدتر از اون افغانستانی در کشوری اروپایی! چقدر باید مردم اون کشور بخوان در شرایط بحران جنگی فعلی تحملشون رو ببرن بالا که این وسط که میخوان جایگاهشون رو حفظ کنن، من یکی رو هم تحمل کنن که مثلا کلمه میکس رو معکوس تلفظ میکنم! پیش میاد دیگه! چهل سال ایران بوده ام و حالا چند صباح آخر عمری میخوام برم بین اونا زندگی کنم! مگر برای بچه مون خوب بشه! که اون هم با این اخلاق خودم و باباش بعید میدونم! الآن یک کرونا میگیره و شایدم چمیدونم یک آبله میمونی اومده که میگیره. باباش بهم پیام میده این دندونش درد میکنه! منم شاید ببینم و یا دیده باشم، باز میگم عه این بچه لباسش اینطوریه! حواسم پرت لباسش میشه در حالیکه جر و بحث الکی خودمون رو با هم فراموش کرده ام. این بچه این وسط چه گناهی کرده که فقط هر چند وقت یک بار ما رو به خودمون میاره، که آی چرا زودتر به فکر نون و لباسم نبودین! حالا نون و لباس چرا مانع از درک وضعیت جسمانی من شده! اصلا اگر فهمیدین میدونین باید با آبله میمونی من کار کنید و یا درد دندانم؟!
حالا، همسری گفته که جمع کن بریم. منم گفتم باشه. چی بگم دیگه.
دیگه از خانه پدریم بگم. بعد از کلی رفتیم خونه شون و مادرم با قهوه خرما ازم پذیرایی کرد. کلی هسته خرما جمع کرده بود و اونا رو گذاشته بود تو فر. بعد هم آسیابشون کرده بود. مزه جالبی داشت.گاهی دوست دارم و یادم میره که ازدواج هم کرده ام! احساس میکنم قراره همیشه باهاشون زندگی کنم و خونه پدریم رو خونه خودم میدونم! اصلا شاید یکی از دلایل دوری من و همسرم هم همین باشه. شوهرم میگه مگر تو با بابات ازدواج کرده ای که انقدر میری خونه بابات و هی بابام بابام میکنی!
چقدر زندگی ها سخت شده. یاد دوستم افتادم که اون هم یک جا شنیدم که گفت هی بابا جان! و اون وقت زمانی بود که از صبح تا شب تو هتل کار کرده بود و من میدیدم که در حالیکه رشته اش علوم انسانی بود، باید برای حفظ جایگاه خودش و خانواده اش اینطور پدر دربیار کار کنه! چه روزهای سختی پشت سر گذرونده ایم و باز این سختی قرار نیست تمومی داشته باشه، و بلکه باز هم قراره سخت تر بشه!
زمانی خانه ما باغچهای داشت با سه سطح درخت گل و میوه. آن زمان بقدری هوا سرد بود که اردیبهشت تازه درختان میوه شکوفه میدادند. برای دیدن آن خانه و گذران زندگی تفریحی همچنان فامیل روانه خانه ما بودن. ما هم مهمان نواز، حتی مادرم وقت نمیکرد ببیند مهمانها چه چیزی را بلند میکنند و با خود میبرند. خانه هم امکانات حضور آنها را فراهم میکرد و قرار نبود جایی بر فرار قرار کسی داشته باشیم.
آن زمان البته برای ما بچهها دورانی طناب و طناب کشی بود. خود من بشخصه هر جا بند و طنابی پیدا میکردم یک سرش را به یک بلندی ممکن گره میزدم و سر دیگرش را به بلندی دیگری و برای درست کردن اندکی تاب آویخته یک وقت میدیدی چند جا طناب گره خورده است.
روزی از روزهای تابستانی پسر داییم از یک در آمده و از در دیگر به خاطر طنابی که من بسته بودم راهی بیمارستان شد. خودش هم آمد و گفت که تو سر من را شکستی! یک عمر ما این طناب ها را بسته بودیم و جاییمان نشکسته بود. این طفلک طناب را ندیده و با خوردن سرش به بند طناب چپه شده و سرش شکسته بود!
همین مورد باعث آشنایی بیشتر ما با هم بود. اگر همین خاطره منجر به ازدواج من با پسرداییم میشد عجیب نبود. کما اینکه روزی هم به خاطر دارم از همین روزهای آغاز ماه رمضان که بزرگترین پسرداییم برای خواستگاری من از شهری دیگر تنهایی آمده بود. البته، من آن زمان سنی نداشتم و فکر نمیکردم هم با این پسردایی در آن زمان چطور میخواهم زندگی کنم! مادرم هم بله نگفت و البته زن داییم که امروز از شوهرش طلاق گرفته است ترجیح میداد دختر از خانواده ای در نیویورک بگیرد که به آنها کباب داده است!
دنیا دنیای عجیبیه. زمانی عمق رابطه را شکسته شدن سر بچه ها در بازی تعریف میکردن و زمانی کبابی که باهم میخوردن! البته، از آن کباب امروز من نگاه میکنم طلاق نتیجه غالب بوده است. کلا شاید طلاق در رقابت با ازدواج باشد. شاید دلیلش تغییر نگرش و افزایش تنوع طلبی خانواده ها باشد. مادر برای پسرش دختری می خواهد که باعث ارتقای حداقل نسل آنها شود. مثلا یک دختر هیکل شاید برای آن پسر که براحتی با طنابی که بسته بودم چپه شده بود بهتر از دختری مثل من بود که معلوم نبود چقدر به خاطر شهری که کمبود نور آفتاب دارد ویتامین د نخورده است!
به طور کلی، ازدواج با همسان پذیرفته است. ما اگرچه ظاهرا همسان با فامیل خود در شهر دیگری بودیم ولی کمترین فاصله ای که با آنها داشتیم کم و بیش هزار و هشتصد کیلومتر بود. رفته رفته به چیتاهایی در بالای کوه تبدیل شدیم که برای رفتن به پایین کوه به زحمت زیادی می افتادن و در ازای آن دیدن چیتاهای همسان هزینه زیادی کرده و دستاورد چندانی هم نداشتیم! اینکه چیتاهای آن طرف هم بدنبال گزینه های هیکل و پولدار و اینها بودن نیز مساله بود. رفته رفته، ما به این نتیجه رسیدیم که چیتای ناهمسان شاید برای ازدواج و حفظ نسل بهتر باشد؛ یعنی، در جایی به جای همسان گزینی شاید انتخاب ناهمسان برعکس، بهتر بود!
گزینه همسان انتخاب خوبی است. چون علایق مشترک زیادی را براحتی با هم حس میکنیم. ولی گزینه ناهمسان که گزینه سخت تری است اینطور نیست. نظر دو گزینه ناهمسان در رابطه با تابعیت یا ملیت که اشاره به نوعی رابطه سیاسی، معنوی یا حقوقی میکنه، براحتی میتونه متناقص و حتی درگیر کننده باشد. در این بین، من نسبتا گزینه ناهمسان را انتخاب کردم.
در نتیجه انتخاب ناهمسان، همسرم تا مدت ها قصد بودن با من را نداشت. جنگ و دعوا بین خانواده و فامیل بالا گرفت. بارها همسر و خانواده او گفتن که خوب است حفظ نسل کردی و خطر انقراضت دیگر نیست. پس ما را رها کن تا با هم باشیم! این واقعا برای من سخت بود.
البته، در فامیل این انتخاب هم برای دخترخاله من قبلا افتاده بود که بچه داشت و طلاق گرفته بود. شوهرش پولدار و پایبند به زندگی نبود. دست آخر طلاق گرفت و بچه اش را با مهریه و شغل بازاریابی بزرگ کرد و اگر به مدل بزرگ شدن آن بچه نگاه کنی، شاید بگویی که بد هم بزرگ نشده و کماکان میتوان فرض کرد با اینکه دختر است مایه افتخار پدر و مادرش هم هست!
شاید این نوع زندگی برای دختر خاله من پذیرفتنی بوده باشد، خصوصا که قبلا تجربه برادر بزرگترش هم بوده است و اینها یکی اینطوری تحویل جامعه داده بوده اند.
شاید امروز، مرسوم باشد که مردی چهار زن را یکی پس از دیگری بگیرد و از نتیجه تفکرات جدایی طلبانه خانواده های همسرانش رها باشد. ولی برای چیتاهایی مثل خانواده ما که در نتیجه بالا ماندن بالای کوه از زندگی با همسان خود جدا مانده ان، این جدایی مرسوم و پذیرفتنی نیست! چراکه اگر طلاق در پی آن ازدواج باشد نتیجه عرف زندگی این چیتاها نبوده، ولو اینکه امکان زندگی با همسان خود را نداشته باشن. در عرف ما گرمی و صمیمیت خانواده بالاست. برای آن تاکنون هزینه کرده ایم و میکنیم. همچنان، حتی اگر با ناهمسان خود زندگی کنیم، فرشی به گستردگی کل فضای خانه پهن میکنیم تا بتوانیم روی آن غلت بزنیم. همچنان، تصورش را میکنیم که خانواده متشکل از چند سطح ارتباط است که در آن پدر مادر، مادر بزرگ و بزرگترها در رفت و آمد هستند. بچه در این خانواده رهاست تا آن حد که هر جا برود امکانات بچگی خود را داشته باشد و بزرگترها نیز مانع نیستند. در این راستا، حفظ طبیعت اطراف را محترم میشماریم و تا حد امکان ریشه درخت و گیاهی را از زندگی خود حذف نمیکنیم. حتی اگر اقدامات جدایی طلبانه هم داشته باشیم، نه به خاطر اینست که درست زندگی را در جدایی طلبی تعریف کرده باشیم، بلکه به خاطر اینست که از اصطکاک بکاهیم و مانع صمیمیت در سطوح نزدیکتر زندگی ها نشویم! در واقع، حد و مرز است که آن را مشخص میکنیم. این تعریف با این تعریف فرق میکند که بگوییم هرچند تو گندیده ای و زندگی گندی هم داری، ولی باشه من تو رو مثل یک قرص میخورم و بعد هم رها کن تا یا در خود بمانم و یا بروم. این تعریف را ما نداریم، آنچه که تا الآن برعکسش تو زندگی من داره تعریف میشه!
میشه گفت لازمه تعریف جدیدی برای این چیتاهای بالای کوه داشت. شاید ما گونه جدیدی از چیتاها باشیم!
بچه که بودم یه گربه داشتیم. یه گربه حنایی همونطور که به مرغ اگر سیاه بود می گفتیم مرغ سیاه یا مثلا مرغ حنایی به گربه هم می گفتیم گربه حنایی. باهاش بازی می کردیم سه چهارتابچه بودیم از 4 تا 8 و نه سال که گربه با ما بازی می کرد. ا کوچیکیش داشتیمش و برگش کرده بودیم تو بچگیش بهش شیر میدادیم از اون موقع نگهش داشتیم. اصلا گربه لوسی نبود. فقط باهوش بود بلد بود با بچه ها بازی کنه و سرشونو گرم کنه الان نگاه میکنم طرف سگ داره بچه هه یه دونه کفش می اندازه اونور بعد به سگش میگه کفشه کو؟! ما که از نگاه سگ نمی فهیم که چیزی گفته باشه ولی بچه می گه ببین می فهمه!!
گربه ما خیلی بیشتر از انا می فهمید باهاش قایم موشک بازی می کردیم انقدر می فهمید که الان بازی قایم موشکه. قایم میشد ما قایم میشدیم میگشت و پیدامون میکرد! البته ما خروسمون هم در میزد. موقع غروب در میزد میگفت میخوایم بریم جای خوابمون... زمان ما خیلیا لاک پشت و حیوون داشتن همه هم با تربیت بودن.
همون موقع یه کاری که خاص خودم بود میکردم این بود که خمیرای تازه لای نون رو له میکردم و باهاش گربه درست می کردم، فقط هم گربه، احتمال میدم کسی بهم یاد داده بوده اینم بود که حیوون خاص خودمون گربه بود.
یه دوستی داشتم اسمش بهاره بود، بهاره از من بزرگتر بود. هر بار گربه درست میکردم میبردم پیش اون، یادمه یه روز تو جعبه لامپ 100 از اون زرد ها که تند تند میسوختن و باس عوضشون می کردیم براش یک سری گربه گذاشتم بردم بهش نشون بدم تا انتخاب کنه کدوم بهتره. اون زمان خیلی فعال بودم بزرگتر که شدم بیشتر حوصله م سر می رفت.
امروز با خمیرای نون یکی مثل اون موقع درست کردم عکسشو گذاشتم درست کردن گوشش و دمش تخصصی بود، مطمئنا بچه که بودم بهتر درست می کردم چون حوصله ام بیشتر بود. به ماهانم یاد دادم خیلی خوشش اومد خودشم یه چیز دراز درست کرد گفت اینم مثلا تمساحه.
این عکسو گه گرفتم یاد اون پست از شیر گرفتن ماهان افتادم من یکی از پستونکاشو نگه داشتم بعض چیزا رو آدم برای یادآوری نگه داره خوبه مگه چندبار این پستونک میذاره تو دهنش. عکس اونم گذاشتم
نزدیک عید شده پارسال سبزه گذاشتم سماقش رو هم گرفته ام الان سیر و سرکه و سماقشو دارم، من معمولا هفت سینم رو یه هویی درست می کنم یعنی یه هویی درست می شه اما خب سبزه که اصل کاریشه و قشنگش می کنه رو هنوز نذاشتم، از وقتی می رم سر کار بیرون وقتم کم شده.