خونه ما خیلی هوشمنده. مخصوصا از وقتی هودش خراب شده. چند روز پیش بعد از چند روز آش و سوپ خوردن به خاطر این روزای کرونایی گفتم یک کبابی سرخ کنم. دیدم تخم مرغ نیست به همسر دادم بره بخره. همسر هم دیر برگشت و همون موقع شروع کرد به تند تند نون خوردن. دیدم بذارمش با این دیابتش همه نون ها رو ناجور میخوره. این شد که تندی سیب زمینی سرخ کردم و روش تخم مرغ ها رو آخر سر نیمرو کردم. یک چیزی مثل کوکوی سریع. همه ش رو همسر خورد. حالا چند روز بعد یعنی دقیقا همین امروز همسر صبح بلند شده برای درست کردن همون چیزی که چند روز پیش به نظرش خوشمزه بوده. به طرز فجیعی. ماشین ها هم دراومدن ترافیک شده نمیتونیم در و پنجره باز کنیم. اول همسر ماهیتابه رو گذاشت رو گذاشت. کمی روغن توش ریخت و خوب که سرصدا با قاشق زدن به ماهیتابه راه افتاد و روغن به جوشیدن کرد همسر گفت روغن کمه بقیه اش کجاست. دیگه خلاصه همه جا دود گرفته بود. در و پنجره هم بسته. همسر تا آخرین لحظه پای سیب زمینی ها که با تخم مرغ ها ترکیب کرده بود ایستاده بود. حتی همون لحظه ای که میخوایم سیب زمینی ها رو از اون رو کنیم هم پاش وایساده بود.
همه جا دود گرفت که دیگه همسر رضایت داد از آشپزخونه بیاد بیرون. من از این همسر که خیلی به خودش زحمت میده علایقش رو آشپزی کنه سپاسگزارم.
از پسری هم بگم. جشن تولدش ماه دیگه ست. حالا دیگه میتونم با یک کیکی سریع خوشحالش کنم. چون خودش همیشه فکر میکنه تولدشه. اسمش هم از این اسمای امامیه هرچند وقت یک بار تلویزیون جشن تولدش رو میگیره. اون روز مادربزرگش اومده بهش یکی از این عکسها تولد امام ها رو نشون میده که متحرکه و برق برقی. بچه م با ذوق میگه تولده!
همون روز مادربزرگش براش پفیش آورده بود. من خودم اولین بار بود باهاش مواجه میشدم. چیپس موز و چیپس خرما کنار چیپس و پفک معمولی دیده بودم. ولی دیگه پفک ماهی یا همون پفیش رو ندیده بودم که به حسن انتخاب مادر همسرم با این طرح جدید هم برای بچه ها آشنا شدم. چیز خوبیه چون هم به خاطر شکلش و هم به خاطر عادتی که این بچه ها دارن ازش استقبال میکنن.هم یک کمی هم از اون چیزای دیگه بهتره دیگه. اول روز کلی رو بچه کار کرده بودم که تا میریم خونه مادربزرگت همه چیز قشنگه. خودش رو شیرین کنه و هی بگه چه قشنگ. اینم تا تونست گفت چه قشنگ و اینا. تا این که خسته شدیم. پدربزرگش هم حرفای اصلیش همه اش این بود که به پسرش بگه تو اصلا هیچ کدوم کارایی که بهت گفته م رو نکردی. ما هم خسته شده بودیم. قبلش هم به همسر گفته بودم که دستشویی رو خونه خودمون بریم. همین باعث شد که دیگه تا وقت اضافه که بابای همسر وقت گرفته بود بهمون فشار بیاد. ولی کلا خوب بود. استفاده کردیم.
این روزا که هواشناسی اعلام میکنه هوا آلوده است، اتفاقا من هرشب صدای این کامیون دارها رو پشت در خونه مون خیلی میشنوم. اصلا گاهی با صحبتهاشونو این که مثلا میگن این کار رو بکن اون کار رو بکن خواب زده میشم. وقتی هم بلند میشم بوی گازوئیل همه جا رو گرفته. بعد هواشناسی میگه وارونگی هوا داریم و بیرون رفتن تو این روزا خودکشیه. البته من از قبل سعی کردم بیرون نریم. ولی بچه و همسر که میرن بیرون. یه عالمه بار تو این مدت کرونا گرفتیم. تو همین مدت، یک باری این عفونت فکم با بیدار شدن های شبانه همراه شده بود گفتم چی کار کنم؟ رفتم یه حبه سیر از این کوچیک ها برداشتم گاز گرفتم. به محض خوردن درد فکم خوب شدو تونستم بخوابم. تجربه خوبی بود. تا حالا کسی بهم نگفته بود.
بیرون هم نمیریم دیگه. فقط من گرفتم یه ماسک دست دوز درست کردم اینطوری:
خیلی دست دوز نیست ها. با چرخ روش رفته ام. یک نهنگ هم روش گذاشته ام. بعد از اینکه عکس گرفتم دیدم مثل بیرونی هاش کنم بهتره. دو تا از پایین و بالای نهنگ روش تا زدم با دست بدوزم. تای اول این سوزن رفت تو دستم دیگه ولش کردم. البته حالا که به اینجا رسوندمش دلم نمیاد استفاده اش کنم. همه ش هی فکر میکنم این همه زحمت، حیفه
فعلا که جمعش کرده ام تو کشو، مثل اون شمع ها برای روز مبادا. گاهی نگاه میکنم انقدر روز مبادا کرده ام که هزار بار میتونستم کیف چیزهایی که درست کردمو ببرم، این روز مبادا هم نیومده. راضی هم هستم. چون بالاخره این روز مبادا یه روزی میاد!
این عکس بعد از اسباب کشی گرفتم:
گلهای خواستگاری همسره بعد از خشک کردنشون. خیلی دوستشون داشتم که تا حالا نگهشون داشتم. گل دوست دارم، شمع دوست دارم، ولی کمی هم بی سلیقه ام. مثلا با وجودیکه شمع روشن کردن تو یک شب رومانتیک رو دوست دارم همه شمع ها رو گذاشته ام برای روز مبادا که یه وقت برق رفت روشن بشن. حالا کو تا برقا بره!
دیگه دوست داشتم دایرةالمعارف بچه م بشم. خیلی اینطور نیستم دیگه. مادرم باوجودی که کلی زبون بازی یاد گرفته بود منکه بچه شم یاد نگرفتم. حرف میزنم دایرة المعارف صحبتام با بقیه فرق میکنه. فعل استفاده میکنم ولی برای بقیه که مثل خودم فارسی صحبت میکنن یه معنی دیگه دارم. حوصله ش رو هم ندارم هی بشینم فکر کنم این چی گفت من چی باید جوابشو میدادم. البته این طور نیست که همه چیز رو هم یاد نگیرم. یکی از این زبون بازی ها رو اخیرا دارم یاد میگیرم همین بازاریابیه. دیگه انقدر این صفحات جذب شغلو نمایندگیو ورق زدم حفظ شده ام. یکیش مثلا همین امروز، زنگ زدم طرف میگه ما قراره اسنپ بشیم. بهش میگم اسنپ سرمایه گذار خارجی داره، یعنی شما میتونید مثل اون بشین؟! طرف میگه هوش مصنوعی میدونی چیه؟
میگم مدیرعامل شرکت کیه؟ جواب نمیده، میگه تو بیا.
برم که چی بشه؟ هرکی میخواد یک شرکت تو زمینه فناوری اطلاعات خودشو معرفی کنه، میگه ما میخوایم یکی بشیم مثل اسنپ. اصلا نگاه میکنی اسمشو هم یک چیزی تو همین مایه ها انتخاب کرده! بعد هیچ چی دیگه، هیچ هم بهت نمیخواد بگه، تازه میخواد استخدامت هم بکنه.
این یک مثال، مثال دیگه م بازاریابی به این روشه که مثلا طرف میگه من از اونا بودم که انقدر برای این شرکت کار کردم که حتی باهام تماس گرفتن. این در مورد بیت کوین دیده ام، در مورد آپارات هم دیده ام. مثلا تو میگی انقدر این آپارات سر ماها رو کلاه گذاشته. هرکسی یک حرفی میزنه، تا این بازاریاب آخری بیاد قدر سه صفحه باهات صحبت کنه و بگه اصلا تو سواد ارتباط با کامپیوتر رو داری؟
معمولا اطلاعاتشون رو منتشر نمیکنن، و یا سعی در محرمانه نشان دادن اطلاعاتشون دارن. وقتی هم میری باهاشون صحبت میکنی، یک چیزی برای پنهان کاری که شامل حقوق تو میشه رو دارن.
این مثال دوم رو حتی داییم یک بار اجرا کرد برام. نمیتونن به آدم احترام بیشتر بذارن و با خودشون فرض کنن که طرف میتونه سرش کلاه نره؟ یا شاید شرط اول کلاه برداری اینه که اول با دید حقارت به اطرافیانت نگاه کنی! چرا انقدر ماها بعضیامون راحتیم؟
امروز صبح صبحونه مون اینطوری بود:
دیگه برای عکس گوجه روی چاقو گذاشتیم. البته، واقعا یک مدتیه این چاقوهای سر سفره مون انقدر گنده شده ن. قشنگ میوه سیب میاریم سر سفره با چاقو بزرگه دسته قهوه ای سیب خورد میکنیم، و با چاقوی بزرگ دسته سیاه پنیر تو لقمه میگیریم. هر بار هم میگردم دنبال این چاقوها از این ور اون ور پیداشون میکنم. باز دوباره هموون آش و همون کاسه.
جدیدا صاحبخونه مون عوض شده. قبلا پیرمرد پیرزنی بودن، حالا دو تا جوونند. یه مدتیه هم بلند میشیم یا میخوابیم همه اش بوی دود سیگار میاد. از وقتی هم بخاری گذاشتیم و سرپوس لوله بخاری رو باز کردیم بوی دود و سیگار بیشتر شده. دیگه از دیشب بقدری دود سیگار این خونه رو گرفته بود که من عود دود دادم. ولی مگر کافی بود؟
دود سیگار تا صبح خونه رو گرفته بود. تا صبح که خواب بودم معتاد شدم. خواب دیدم جای بانک ملی مرکزی شهر که یک تو رفتگی بزرگه دستگاه های بزرگی مثل شهر فرنگای بزرگ گذاشته اند و ما جوون ها و برادرم اینا رفتیم ببینیم این شهر فرنگا چین چطورین. به محض تست هم معتاد میشدیم. یک جایی داشت مثل نی آب پرتقال، اونو میکردی تو دهنتو میمکیدی و بعدش هم فریبو اعتیاد. شاید تو خوابم دستگاه های تمام اتوماتیک قلیان فرنگی که غربی ها برامون برنامه ریزی میکنند رو دیده بودم. دیگه صبح بلند شدیم. تا الآن که چشمام میسوخت دیگه. حالا خواهرم اومده باهاش در این رابطه صحبت میکنم، میگه اینم حرفه میزنی؟ روحیه لطیف منو باهاش خراب میکنی!
ناراحت شد که حالا خودمون تو دود و دمیم تو هم حرفشو میزنی. کمی بعد خودش به سرفه افتاد. دیگه بلند شدیم تا بریم ببینیم این همسایه جوان که بالا سرمان دود میکنه کیه. مطمئن بودیم کسی اونجاست. وقتی رفتیم، فقط چهار تا آهنو دیش ماهواره اش رو دیدیم!
اینم از همسایه جوان ما.
آلیسوم رو بررسی کردم دیدم اسمش خارجیه. حالا ما میگیم ها، البته قدیم مرسوم تر بود که بگیم آلیسون. باز یه عده میگن قدومه میشه. ولی من ترجیح میدم همون آلیسوم یا آلیسون بگم.
تو این مدت که انقدر اتفاق افتاده که نمیدونم از کجاش بگم. یکیش کار کردن روی ماهانه که دارم سعی میکنم کمی با زبان اشاره بهش یاد بدم. زبان اشاره رو هم که از آموزش ابتدایی ناشنواها برا ماهان گذاشتم خیلی استقبال کرد. درس خواهر برادر و پدر مادر. برا خودم هم جالب بود زبانشون. گفتم بقیه درس هاش رو هم یک دور نگاه کنم. هرچند دیگه آسون و سخت داره، ولی یک چیزای کلی رو آدم میتونه خوب یاد بگیره. جاهای ساده اش رو که فکر نمیکنم کسی اشتباه بگیره.
اما از پدر ماهان بگم. نمیدونم این حلاله که پدر بچه انقدر بی خیال مادر و فرزند باشه؟ اون روز صدام رو شنیده با خواهرم داشتم حرف میزدم، شبش اومده میگه میخوای بهت پول بدم بری ایمپلنت کنی. اگر واقعا میخواست پولی بده بدون اینکه بپرسه میداد. نه اینکه ببینه امروز من چی به کی گفتم، بعد حالا یه پیشنهاد هم بده. یا اون روز رفته م طلاهام رو فروخته ام، تا فروختم بورس ریزش کرد. ریزش کرد، اون هم چه ریزشی. اومده میگه تو از من مشورت نگرفتی. تو نباید از من اجازه بگیری؟!
حالا اون روز که بورس داشت نجومی بالا میرفت این همسر کجا بود؟ تو بورس بود دیگه. همون روز چرا نگفت بیا تو بورس با هم بخوریم؟ چرا من باید انقدر توسط این مرد تحقیر بشم. اگر این بچه نبود، همون روز اول هم بهش گفته بودم، حتما طلاق رو میگرفتیم.
طلاق میگرفتم. فرار هم نمیکردم. درست نیست همسر آدم اینطوری یک عمر با آدم باشه. اگر واقعا مرد خوبی بود از همون روز اول تحقیرم نمیکرد. به هیچ چیزی هم ربطی نداره.