آلیسوم

آلیسوم

نیمی من و نیمی همسرم
آلیسوم

آلیسوم

نیمی من و نیمی همسرم

روز مادر

چند وقت پیش یکی از همکاران میگفت برای مادرش اگر کمتر از طلا بخرن ناراحت میشه. من نگاه کردم مادرم به یک نقاشی که در همین روز هم بهش میدادیم در طول سالیان دراز زندگی هم راضی بوده، از زندگیش و حتی از فرزندانش که ماها باشیم. البته مادر اون دوستمون هم زرنگ بوده. ماها به اموال مادر مخصوصا طلاهاش از همه راحت تر دسترسی داریم. لابد، با خودش گفته جمع میکنم برا بچه هام پس انداز بشه. به هر حال روز مادر رو به همه مادران و پدران زحمتکش ایران تبریک میگم.

╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
امروز رفتیم کوهسنگی.هوا از دیروز بوی بنزین و گازوئیل میداد، و با اینکه خیلی سرد بود، نه کوههای نزدیک برف داشت و نه از هوا خبری از برف و باران بود. چه کنیم؟ به اسم جشن نهایتش یک کارت هدیه میخوان بهمون بدن، و شاید گوشت و مرغی و پول دوا درمونی برای بازنشسته هامون، از این سر شهر میکشندمون این ور شهر. خودبخود تو این چند روزکه زواری هم هست، ترافیکه و همه جا پر از دود و گازوئیل!

 با آرزوی حس هوای خیس بارانی بوی نم چمنها رو حس کردیم. همسر گفت: بعدش کجا بریم؟

من گفتم: برگردیم خرجمون بیشتر از این نشه.

نودل مرغ خریدیم، بچه ها بازی کردن، بستنی خوردیم، و برگشتیم. داشتیم برمیگشتیم نزدیک داروخانه جای خونه مون صحنه ای دلم رو خراشوند. پیرمردی که ماسک سفید زده بود کنار ماشین های پارک شده خیابون ایستاده بود. با کمر خمیده و یک کفش که اگر پای بچه بود حتما پدر و مادری داشت که بند اون یکی رو براش ببنده، ولی پیر بود و شاید نگران از اینکه از جایش تکون بخوره و راه رو گم کنه!

کمی اونطرف تر خانومی با پای شکسته و گچ گرفته کنار ماشین های پارک شده روی جدول نشسته بود. نرفتم جلو. به نظرم روز مادر بوده و خواسته بودن بهشون لابد دوا درمونی بدن!

لابد اون کنار خیابون و کنار اون ماشین های پارک شده که ازشون روغن میریخت و فضا رو دود ترافیک پشت سرشون گرفته بود باید کلی خوشحالی هم میکردن.

دویدیم و ناراحت شدم برگشتیم.

╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬

برگشتیم و با همسر صحبت که کردیم اون هم همین رو گفت. گفت احتمال زیاد کسی خیرات کرده بوده و حالا تو این دودا اگر چیزی میدادن، یک چیزی گیر این پیرها و بازنشسته ها میومد.

جریان چطوری پیش رفت که یک روزی که ماها باید افتخار پدرمادرامون میشدیم شدیم خار تو چشم اونها؟ برعکسش هم شد، همین پدر مادرها که انقدر تلاش کردن و سختی کشیدن و با زحمت بزرگمون کردن هم شدن خار تو چشم ماها!

همسر خوب من و ماهانم

گفتم چی شده این بار استخدام میکنند. یعنی هر جای دیگه میرفتم انقدر راحت استخدام نمیکردن. نگو قضیه انحلال کل ساختار در میون بوده! مسئول شعبه قبلیمون قبل از اینکه عوض بشه به من گفت همون جایی که هستی بمون برات بهتره. گفتم نه میخوام همین شعبه نزدیک باشه. آخر برای آموزش برده بودم یک شعبه دیگه. کلی هم طول کشیده بود این خط اتوبوس هاش رو یاد بگیرم. یک چند بار آخری رو با خط 80 کوهسنگی-گردشگری میرفتم. درست و دقیق ایستگاه هاش رو ننوشته بود. تو این مدت دیگه یاد گرفتم کوهسنگی 17-18 سوار میشی (میشه نزدیک پارک کوهسنگی)، ایستگاه بعدیش رو کمی میپیچه، میشه ملاصدرا 22 و بعد میره بالا سمت احمدآباد. همین رو تو سایت اتوبوسرانی دقیق ننوشته بود و کلی پیاده روی کردم تا یاد گرفتم. هر چند تا آخرین لحظه باز هم درست یاد نگرفتم کی پیاده بشم و هر بار به نوعی چند ایستگاه رو پیاده میرفتم.

حالا چند وقتی میشه برگشتم شعبه نزدیک خونه. وقتی رئیس داشت برگشتم رو امضا میکرد گفت این شعبه که داشت منحل میشد! من چه میدونستم. حالا رفتیم میگن برای سلامت همه کارکنان میخوان تو این شعبه جلسه بذارن! مولوی میگه تا نهی ایمن تو معروفی نجو! اونوقت اینها هنوز من نیومده میگن تو اگر تمرکز داشته باشی و ترس نداشته باشی جلسات که در واقع یکی هستن (این عدد یک منظورشون یک به ازای هر ناحیه است) نباید منبع ترس تو باشه! دیگه سفسطه کردن و من هم نایستادم براشون از تجربیات قبلیم بگم که این شرایط که در آن هستن، شرایط انحلال کل ساختاره! دیر یا زود

مسئول شعبه آموزش هم همین رو میگفت. میگفت در پانزده سال اخیر این شرایط که نتونن حقوق کارمنداشون رو هم بدن بی سابقه بوده. کارمندای شعبه ما که فکر میکنن الکی گفته بیشتر کار کنن! حالا مونده ام برای حقوق یک ماهم چطور بگم. قبل از شروع جلسات استعفا بدم؟! بگذارم یک ماه اومده باشم و بعد استعفا بدم؟! نمیدونم. حسابی فکرم رو درگیر کرده.

دیگر ماهانم شش سالش شده. بیست و سه دی یک جشن تولد ساده مثل همیشه براش گرفتم که عکسش رو همین جا میگذارم. اینو گفتم یاد یکی از همین همکارا افتادم. بی ادبی محترمانه نسبت به نوزادش داشت؛ ترکیب شما و چته: "شما چته؟!" قبلا برای شما فوقش میگفتن شوما؛ پودر ماشین لباسشویی. حالا این اومده یک چته هم بهش اضافه کرده و خیلی خنده دار شده

حالا به ما گفتن با این و چند نفر دیگه از بینشون جلسه سلامت روان بگذاریم. جلسه چی؟! مگر به حرف ما میکنن؟! ما هنوز ایمن نیستیم و اجبارا داریم معروفی با این جلسات بین اینها میجوییم. خدا بخیر کنه. اون روز بعد از نماز همین این داشت میرفت سمت بچه اش، یک لگد مبارکش هم خورد به سر من! مادره دیگه! چه میشه کرد!

این عکس جشن تولد شش سالگی ماهان:

عکس مثل همیشه قرمز نارنجیه. شمع شش سالگیش هم یک سیب قرمزه! قابل شما رو نداره.

ماهان جان، تولدت مبارک. خیلی منتظر آمدنت بودیم، و دیگه اینکه حالا که اومدی درسته برف نیست ولی به بارانش هم راضی هستیم. تو این مدت تا تولدت چند باری بارون اومده. دوست داشتم روز تولدت رو حتما بریم بیرون شهر. چون بارون اینجا تو شهر، برف بیرون شهره، ولی خب همینش هم خوبه. همه اش تو فکر اینم کجا درخت و سبزه بکاریم زیر بارونها قشنگ تر دربیاد.

همسر خوب من: کل درآمدمون رو یک مدتیه گذاشته سر خرید فلاکس (فلاسک) چای و کاسه بشقاب استیل خریدن. یک فروشگاه نصف قیمت پیدا کردیم اینها رو داشت. نیاز هم داشتیم خریدیم. قشنگ یخچالمون اگر میوه توش نباشه در عوض کلی کاسه بشقاب جدید گذاشته ام توش. عین جهاز من قشنگ یخچال رو پر کرده. میگم تلاش خوبی بوده.

دغدغه قالیشویی و ظرف و ظروف داریم. کلی هم سرش بحثه. کلا درآمد و فکر و ذکرمون این روزا همش صرف همینا میشه!

پارک کوهسنگی کرونایی

خدا لعنت کنه این آمریکا رو. رفته ام بچه رو برده ام پارک. دلم براش سوخت. زمانی ما بچه بودیم اصلا بدون پارک و باغ و بدون چرخیدن چند تا بچه دور و اطراف بابا مامان ها زندگی اونها نمیگذشت. حالا یه دونه بچه دارم همون رو هم از پارک محروم کنم؟ گفتم میریمو فوقش فقط میشینیم. مگر میشد؟

بچه های مردم که اول تو آب بودن و رو هم آب میپاشیدن میگفتم این مادرش لباس اضافی براش آورده؟ از اون طرف افتادن دنبال گربه بیچاره. از کنارمون که رد شدن مثل سرب که در باک بنزین ماشین ریخته باشن در نفس هاشون پر از ویروس کرونا بود. دیگه رفتیم خونه قرار شد بعدا سیر بخورم.

فکر نکنم باز شدن مدرسه ها دووم بیاره. با این حجم انبوه جابجایی این ویروس ملعون کرونا. فقط بچه ها هم نبودن که حاملش بودن. خود هوا هم ویروس داشت. من هم اصلا از اینکه پسرم رو برده بودیم تو این شرایط پارک ناراضی نیستم. چقدر دیگه؟ اول که یکی یه دونه است. بعد هم آدم ندیده طفلکی. داشتیم برمیگشتیم هم اصلا دلش نمیخواست برگردیم خونه.

پارک کوهسنگی هم به عنوان دومین پارک بزرگ مشهد خوب بود. بستنی و صنایع دستی یک جا داشت. قیمت کردیم هم قیمتا متنوع بودن. یک بخش واقعیت افزوده هم داشت که فیلم نشون میداد مثلا طرف تو حالت خلسه با عینک روی چشمش رفته داره چپه میشه. همون جا یک چراغ های فانتزی داشت مثل ایموجی آباژوری که باید چشم میذاشتی روشون شهر فرنگ ببینی. از خوردنی هم من خیلی نگشتم. ولی همونجا که بودیم کلی صف شده بود برای یک ذره بستنی. بستنی هم تنوع چندانی نداشت. نمیشد هم فقط میوه بگیریم. باید کنارش بستنی چیزی میگرفتیم. کاش حالا که انقدر چیزای گرون داشت کنارش فقط میوه و سبزی ارزون هم میذاشتن مردم کرونا میگیرن کمی سطح سلامتیشون بالاتر بره.

این یک عکس از درب ورودی پارک کوهسنگی دیروز:

سمامور و قوری سنگی بزرگ که صنایع دستی مشهد هم هست. از قدیم کار سنگ هم اینجا زیاد دیده میشه و هم آرامگاه فردوسی.

دیگه موقع برگشت کلی به همه چیز شک کرده بودم. انقدر که تو این دو سال کرونایی جایی نرفته بودیم. خیابون ها یک طرفه هستن؟ اینجا درست اومدیم برگردیم و از این راه گم کردنا.

حق آبه حیوون ها

به عنوان یک زن خانه دار وظیفه دار رفته بودم مجلس. وسط صحن علنی مجلس بودم که این عدد و رقم نمایی کسری بودجه رو که شنیدم هوشیاریم رو از دست دادم. از اون موقع به بعد این عدد فقط تو ذهنم تکرار میشد. مثل یک غم. انقدر غمگین شدم که اول که رفتم خونه همه پنجره ها رو باز کردم. بعد هم روضه باسمه کربلایی رو گذاشتم. با خودم فکر کردم بچه که بودم چقدر بی غم بودم. هیچ کس ازم توقعی نداشت فقط باید تو اون تابستون خنک اون سال ها زیر درختان گیلاس انگور و آلبالو زیر نسیمی که میوزید تفریح میکردم و حتی نمیدونستم دلیلش وجود اون درختاست.

رفتم تو حیاط. میخواستم از شیر آب بخورم که یک زنبوری ویژ اومد پشت سرم. گفتم چیه؟ یک لحظه شیر آب رو بستم ببینم این میخواد چی کار کنه. اومده بود آب بخوره طفلکی. هیچ هم وقتم رو نگرفت. معلوم بود خیلی تشنه است. آبش رو خورد و رفت. از حیوون ها و حشرات خوشم میاد. قدر تشنگی آب میخورن. با خودم گفتم امروز موجود دیگه ای هم هست که تشنه باشه؟

تلویزیون رو که روشن کردم دیدم اخبار میگه روستایی ها تو شیراز برای کمک به تلاش زنده ماندن جوجه فلامینگوها آب از چاه برده ان دریاچه بختگان که نمکیو داره خشک میشه. این جوجه ها آبشون رو بخورن به وقت مهاجرت برن. چه کار خوبی. حق این حیوون های ذلیل ماها نیست که حالا ماها خودمون رو مالک همه چی میبینیم امروز بی آب باشن.


بعدا اضافه کرد: اشاره به تابستون سالها پیش در قیاس با بهار الآنه. با اینکه الآن اوایل خرداده از نظر گرمی هوا مثل تابستون سالها دوره. موقع نوشتن مینوشتم نسیم از ذهنم رد شد نسیم بهاری ولی همونجا جواب خودم رو دادم الآن که تابستونه!

پسرم شاهزاده ماهان

یک مدتیه داره باد میاد. کمی بارون میاد و فقط چند قطره. البته باز باد که خوبه، وگرنه گرما بود و میگفتیم که سالی که نکوست.

حالا دیده ام اسم پسرم ماهان چقدر بلند شده. اون روز اخبار نشون داد باغ شاهزاده ماهان هم داریم. معماریش قشنگه و چون دوستدار طبیعته خاطره انگیز. من انقدر از این خونه ها دوست دارم که وقتی عکس میگیری وسطش یک چیزی مثل حوض باشه و اطرافش پر از درخت. خیلی قشنگه. خودمون هم یک زمانی تو همین خونه ها زندگی میکردیم برا همین بیشتر برام خاطره داره. این مجموعه عکساشه:

میگن پمپ هاش بدون برق کار میکنن. چقدر هم داستان داشت. چون بعد از فوت شاهزاده دوره قاجار تکمیل شده برای مردم جذاب تر شده و حالا با خودم قرار گذاشته ام یک روزی اگر بشه با هم بریم باغ هم اسم پسرمو نشونش بدیم. حالا یک بررسی هم کرده ام. دو کیلومتری شهر ماهان یعنی تقریبا جای خود این شهره و نزدیک کرمانه. نزدیک کرمان یعنی 35 کیلومتری که میشه حدود حداقل یک ساعت رانندگی با ماشین شخصی که این قضیه رو کمی سخت میکنه. فکر نکنم چیزی مثل مترو و یا این خطهای ویژه اتوبوس و اینها داشته باشه. فعلا هم که از دور دیدیمش. تا ببینیم بعد از کرونا و اینا اونجا برامون مترو میزنن یا نه