گربه جای خونمون حرکت چرخ و فلک میزد. دیگه خودشو پهن میکرد. کتاب کهکشانی ماهان رو که برداشتم کلی جک و جانور پیدا کردم. اینو که ماهان دید کلی خوشحالی کرد. گفتم ببرمش جانور شناسی دهکده المپیک.
یکمی از این مسقطیها که شبیه مسقطیهای شیراز ولی نیست و سوغات همدانه گذاشتم با خودمون میریم بچهها خواستن یک چیزی بهشون بدهم بخورند
رفتیم رسیدیم پارک. جای پارک که رسیدیم ماهان و حکمت فکر میکردن همین قدر میخوام ببرمشون.
دیگه دیدم اصرار میکنن کمی مسقطی درآوردم بهشون دادم خوردن تا بقیه راه رو با اتوبوس ببرمشون.
حکمت یکم بازی کرد و راهی شدیم. رفتیم رسیدیم جای بیمارستان طالقانی و فردوسی. اتوبوس تا جای آرامگاه فردوسی میرفت و میتونستیم چیزهای قشنگ آنجا رو ببینیم. گفتند که از اینجا میتونی بروی تا به شاندیز برسی. شاندیز کلی رودخانه دارد. ابتدا میتوانستیم بریم جای دهکده المپیک. یه گروه کودکانه آنجا تشکیل داده بودند و هیئت کودک بود که ما میخواستیم بچهها رو اونجا ببریم.
حکمت رو گرفتم و رسیدیم به دریاچه. یک منطقهای که خیلی جلبک خشک و یک تابلوی مسیر اردک داشت رو انتخاب کردیم. گفتم همین جا باشین که اردکی از این باغچه در میاد. مطمئنم اردک نبود. چون خنک بود و اینا ما رفتیم تا آرامگاه.
این آرامگاه مکانیه که معماری زیبایی داره. نگاه کردم اولین بار که این آرامگاه رو جای یک خیابان سبز گذاشته بودند. یه چیزی هندوستان بود. میتونستی انعکاس رو دورش ببینی.
هنوز ماسک های که برای ماهان و حکمت خریدیم رو دارند. به ماهان گفتم کاپشنت رو چیکار کردی؟!
گفت نمیدونم. گفتم برو بیارش
نرفته و فکر کنم باید باهاش راه بیوفتم ببینم کجا گذاشته.
____________
The cat was moving around in our house. He was already spreading himself. When I picked up Mahan's book on the Galaxy, I found a lot of beast and animals. When Mahan saw this, he was very happy. I told him to take him to the zoology department of the Olympic Village.
I left some of these Masghatis, which are not like the Masghatis of Shiraz, but Hamedan souvenirs, with us. The kids wanted me to give them something to eat.
We went and reached the park. When we reached the park, Mahan and Hekmat thought that was all I wanted to take them.
Then I saw that they insisted on taking some Muscats, so I gave them something to eat so that I could take them the rest of the way by bus.
Hekmat played for a while and then we left. We went and reached the Taleghani and Ferdowsi hospitals. The bus went to the Ferdowsi tomb and we could see beautiful things there. They said that from here you can go to Shandiz. Shandiz has a lot of rivers. First, we could have gone to the Olympic Village. They had formed a children's group there and there was a children's delegation that we wanted to take the children there.
I took Hekmat and we reached the lake. We chose an area with a lot of dry algae and a sign for a duck path. I said, "Stay here, a duck will come out of this garden." I'm sure it wasn't a duck. Because it was cool, we went to the tomb.
This tomb is a place with beautiful architecture. I looked at it, the first time they had put this tomb in place of a green street. It was something Indian. You could see the reflection around it.
They still have the masks that we bought for Mahan and Hekmat. I asked Mahan what did you do with your jacket?!
He said, "I don't know." I said, "Go get it."
He didn't go and I think I should walk with him to see where he left it.