آلیسوم

آلیسوم

نیمی من و نیمی همسرم
آلیسوم

آلیسوم

نیمی من و نیمی همسرم

ماهان در شروع سال تحصیلی

سال تحصیلی شروع شده ، انقدر این ماهانم ذوق زده بود دیشب که یک باری دیدیم نصف شبی (ساعت سه بعد از نیمه شب) بلند شده داره با لباس فرم و کفش و اینا داره میره از خونه بیرون. منکه البته خواب بودم . این پسر بزرگ همسایه دیدتش و از جای پارکینگ آوردتش بالا حالا همسر جلوش ماهواره گذاشته برنامه ورزشی ببینه. همینطوری بدون اینکه این طفلک رو بذاره کفش هاش رو دربیاره گذاشته جلو تلویزیون که هیچ چی هم نداره. به بچه میگه بشین همین جا بارفیکس ببین. از جات هم تکون نخور! آخه بچه تو این سن و سال اصلا میفهمه تلویزیون چیه که از توش بارفیکس نگاه کنه؟!

از دست این مردها! حالا باز اون روز رفته ام جای یک مجتمع تجاری جای این لباس و پوشاک زنانه. چند تا خانوم همسن و سال خودمون شده ایم. دختر فروشنده که معلوم بود تحصیل کرده است (یعنی فکر کنم دکترا داشت) یک طوری اومد درباره نحوه پرداخت هامون گفت که گفتم همین الآنه که یک تیکه طلا به جای پول لباس ها ازمون بگیره. دختره اتفاقا تعریف کرد که تازه عقد کرده و همسرش هنوز هیچ نشده یک تیکه طلاش رو برداشته برده. معلوم بود که دیگه داره کسری بودجه ش رو جبران میکنه

این قضیه جبران کسری بودجه هم خیلی جالب شده.این رئیسی رفته ایلام، ایلام رو بنفش کرده ان به خاطرش. یعنی به نظرم هواش که بنفش باشه کافیه که بگی مردم رو به خاطر این رفتنه بنفش کرده ان. ما اینجوری هستیم. زمان قدیم اینطور نبود. رسم بود یکی میومد شهر کسی برای به استقبال رفتنش گل و گلاب تو شهر پخش میکردن. حتی دیوارها رو هم اگر گچ نداشتن ماست مال میکردن. الآن دیگه رسم عوض شده. از چوب و گل و گیاه خبری نیست.

حالا این رئیسی لابد تو ایلام گفته این چه وضعشه؟ تو بقیه شهرها هم راه انداخته ان به سیاه و بنفش کردن با دود کردن سوخت ماشین های ساخت و ساز. اینم نتیجه اشه:

اونجا که هواش از همه آلوده تره ایلام و اونجا که این رئیسی رفته. بقیه شهرها هم بسته به میزان ورودی زوار و اینا در حد نارنجی تا قرمز در آلودگی هوا رنگی شده ان. هر وقت سرتون درد گرفت و خواستین بدونید چرا یکباری ممکنه دندون هاتون بشکنه یک سری به این سایت waqi.info بزنید. آلودگی هوا رو خیلی دقیق نشون نمیده، ولی حدودی اطراف خونه رو نشون میده.

تربیت فرزندکم ماهان

امروز، هوا آلوده بود. مثل همیشه. فقط یک فرق داشت و اونم این بود که انگور داشتم کشمش میکردم. یک جا خوندم میگفت کمی اون رو بجوشونید. این کار غلطه. نجسش میکنه. ولو که کم باشه. برای شیره انگور میگن باید روی آتش بجوشونید تا دو سوم آبش بره. انقدر فرقشه. دیگه یک جایی تو روستا میگفتن ما روی حرارت نمیذاریم تا دو سوم آبش بره و شیره بشه. میگفت همینطوری تو آفتاب میذارن. این اشکال داره. حتما باید برای درست کردن شیره انگور روی حرارت باشه.

یک ویدئو گرفتیم که یاد میداد با بند اونها رو ببندیم و آویزون کنیم. گفته بود خوب بشوریم و با دقت فقط سالم هاش رو بذاریم. من هیچ کدوم اینها رو نکردم. بعدا میخوام بشورمش. فکر کنم باید دو هفته بذارم همینطوری بمونن.

دیگه بازم میخواستیم بریم پارک که تصمیم گرفتیم نریم. نگاه میکنیم این ویروس تو هواست. هنوز نرفته. برا همین با وجودی که یکسره این ماشین های هوا خراب کن تو خیابون هستن گفتیم نریم. چه شغل بدی دارن. نسلشون رو خراب میکنن. اینا کفاره داره. داری هوا رو آلوده میکنی جاش چی میخوای بدی؟ به ازاش چقدر درخت میکاری. اینا مسئولیت داره که حتی نسل آدم باهاش قطع میشه.

گفتم نسل. امروز تشییع جنازه علامه محمدرضا حکیمی مشهد بود. میگن ازدواج نکرده. هربار هم تو مصاحبه ها برادرزاده اش رو نشون میدن. میگن در چاپ کتاب هاش برادرش و برادرزاده اش که الآن نشونش میدن موثر بوده ان. ازش خاطره شنیده ام که روی هر کتابش یک دایره قرمز میذاشته. جلد کتابهاش هم معمولا سفید بوده. حالا این دایره نماد چی بوده؟ نماد اینکه برای رسوندن محتواش به ما کلی شهید داده شده و حالا این میخواسته قدر یک اثر ازش روی جلد کتابش نشون بده.

نسل رو البته که چی ترجمه کنیم. یکی این، یکی مهدی آذریزدی. اینم بچه دار نمیشده. پسری رو به فرزندی قبول میکنه و اونم میشه فرزندش.

فکر نکنم نسل بعضی وقت ها اون چیزی که ما ترجمه میکنیم و به صورت فیزیکی هست باشه. یک وقت دیدی تو اون دنیا کلی اینا فرزند داشتن. فرزند فرزندها و نسل ها.

حکیمی چه بسا شهید هم از دنیا رفته باشه. میگن اول کرونا گرفت و بعد از مدتی در بستر بیماری بودن از در میگذره. حالا، اینا رو گفتم کمی هم از کتاب هاش بگم. تو خونه ما چند تا کتابش هست. حتی یک کتاب سر دست داریم که اسمش الهیات الهی و الهیات بشریه. کتاب خوبیه. تفالی میکنم برای نوشتن مطلبی:

«بدینگونه، نفس جویای حقایق، باید همواره این سخن معصوم را آویزه گوش عقل کند:

- شرق و غرب جهان را بپویید، سرانجام به دانشی درست (و علمی صحیح) دست نخواهید یافت، مگر آنچه از نزد ما اهل بیت رسیده باشد.»

مطلب رو توضیح میده و براش زیرنویس داره. علم رو هم کمی توضیح میده که منظور ازش صنعت نیست: «روشن است که دانستن شماری از قوانین طبیعت و تصرف در آنها، بدون اطلاع کامل از حقایق آنها، علم نیست، بلکه صنعت است و اطلاق واژه علم بر آنها اصطلاح است»

شاید برای همینکه فرزند دار نمیشده علامت سوال شده باشین. من یک جای دیگه همین کتاب رو ورق میزنم و میخونم:

«- اجازه ندهید یقینتان (باور دینی شما) را، به شک بدل سازند. {سخنی هست از امام علی}

مهمترین سرمایه انسان

در سخن بالا، امیر المومنین علی (علیه السلام)، به مهمترین سرمایه انسان، در مسیر ابدیت، که همان گوهر اعتقاد درست است اشاره کرده، و هشدار داده است که شبهات بی بنیاد اما باور سوز (یا عملکردهایی که هم باور سوز است، و هم زمینه باور سوزیها را تشدید میکند)، مبادا در عقیده و یقین دینی شما خللی بدوانند، که باخته اید و باور سوزا به روز گرفتاری، کمترین غمی برای شما نخواهند خورد، که خود بیش از همه گرفتارند»

500 کتاب نوشته. اگر نویسنده باشید میدونید این یعنی چی. یعنی، کلی نشستن و مشغول بودن. برای نوشتن اینها کاملا مشخصه که بسیار مطالعه شده. همین جوریش آدم دیابت میگیره، چه برسه به این که هوا هم آلوده باشه و بخوای فقط بنشینی و بنویسی. البته، هر نوشتنی هم خوب نیست. خیلی از دانشمندان ایرانی بعد از نوشتن چند سطر و چند جلد کتاب آرزوشون بوده که کتابهای دینی مینوشتن. یک جایی میخوندم کسی میگفت این قال صادق قال باقرها رو بی ارزش ندونیم.

یک تتمه کار هم بذارم از همین کتاب که قشنگه (خود نویسنده، محمدرضا حکیمی تحت عنوان طالع طوس ترجمه کرده):

بهر هر کس به جهان، بهره وحیانی نیست / این گهر جز به کف «عالم ربانی» نیست

وحی از بهر نبی پرده اسرار گشود / این سخن جز قبس طور «نُبی» خوانی نیست

چون گدایان به در خانه اغیار مرو / ای مسلمان! مگرت «غیرت ایمانی» نیست؟

حکمت از فلسفه ها می طلبی و عرفان؟ / حکمت از هست، بجز «حکمت قرآنی» نیست

من فقط همون چند بیت اولش رو آوردم. حالا اینا که زیادن من برم به ماهانم الفبا یاد بدم.

پارک کوهسنگی کرونایی

خدا لعنت کنه این آمریکا رو. رفته ام بچه رو برده ام پارک. دلم براش سوخت. زمانی ما بچه بودیم اصلا بدون پارک و باغ و بدون چرخیدن چند تا بچه دور و اطراف بابا مامان ها زندگی اونها نمیگذشت. حالا یه دونه بچه دارم همون رو هم از پارک محروم کنم؟ گفتم میریمو فوقش فقط میشینیم. مگر میشد؟

بچه های مردم که اول تو آب بودن و رو هم آب میپاشیدن میگفتم این مادرش لباس اضافی براش آورده؟ از اون طرف افتادن دنبال گربه بیچاره. از کنارمون که رد شدن مثل سرب که در باک بنزین ماشین ریخته باشن در نفس هاشون پر از ویروس کرونا بود. دیگه رفتیم خونه قرار شد بعدا سیر بخورم.

فکر نکنم باز شدن مدرسه ها دووم بیاره. با این حجم انبوه جابجایی این ویروس ملعون کرونا. فقط بچه ها هم نبودن که حاملش بودن. خود هوا هم ویروس داشت. من هم اصلا از اینکه پسرم رو برده بودیم تو این شرایط پارک ناراضی نیستم. چقدر دیگه؟ اول که یکی یه دونه است. بعد هم آدم ندیده طفلکی. داشتیم برمیگشتیم هم اصلا دلش نمیخواست برگردیم خونه.

پارک کوهسنگی هم به عنوان دومین پارک بزرگ مشهد خوب بود. بستنی و صنایع دستی یک جا داشت. قیمت کردیم هم قیمتا متنوع بودن. یک بخش واقعیت افزوده هم داشت که فیلم نشون میداد مثلا طرف تو حالت خلسه با عینک روی چشمش رفته داره چپه میشه. همون جا یک چراغ های فانتزی داشت مثل ایموجی آباژوری که باید چشم میذاشتی روشون شهر فرنگ ببینی. از خوردنی هم من خیلی نگشتم. ولی همونجا که بودیم کلی صف شده بود برای یک ذره بستنی. بستنی هم تنوع چندانی نداشت. نمیشد هم فقط میوه بگیریم. باید کنارش بستنی چیزی میگرفتیم. کاش حالا که انقدر چیزای گرون داشت کنارش فقط میوه و سبزی ارزون هم میذاشتن مردم کرونا میگیرن کمی سطح سلامتیشون بالاتر بره.

این یک عکس از درب ورودی پارک کوهسنگی دیروز:

سمامور و قوری سنگی بزرگ که صنایع دستی مشهد هم هست. از قدیم کار سنگ هم اینجا زیاد دیده میشه و هم آرامگاه فردوسی.

دیگه موقع برگشت کلی به همه چیز شک کرده بودم. انقدر که تو این دو سال کرونایی جایی نرفته بودیم. خیابون ها یک طرفه هستن؟ اینجا درست اومدیم برگردیم و از این راه گم کردنا.

دایرة المعارف ازدواج به مناسبت روز ازدواج حضرت علی و فاطمه

چون حدس میزنم روزی تازه جوان های ما این مطالب رو میخونن اینجا چند نکته دایرة المعارفی درباره ازدواج اضافه میکنم که معمولا مثل قانون نانوشته در ایران هستند.

1- مفهوم دوست پسر در ایران: پسری از فامیل که دختر قبلا میشناسد و وقتی میخواهد او را به دوستان نوجوان خود معرفی کند به جای گفتن کلمه پسر فامیل میگوید «دوست پسر»

2- ازدواج: معمولا عملی است که در آن دو جوان از فامیل با آن پیوند داده می شوند. احتمال ازدواج خارج از فامیل در ایران، مانند احتمال ازدواج خارج از فامیل خاندان سلطنتی انگلیس است. این احتمال چیزی حدود هشت دهم درصد است. و وقتی هم می‌گوییم خارج از فامیل منظور ازدواج دو نفر از فامیل های دور یک فامیل هستند. این مورد حتی برای خانواده ما که مدتهای بسیار زیاد دور از فامیل زندگی میکردیم هم صادقه.

3-صداقت ازدواج در حد عرف. عرف است که اول دختر و پسر با هم ازدواج کنند و بعد حقایق شخصی خود را رو کنند. معمولا در بدترین شرایط هر مشکلی دختر و یا پسر داشته باشد، بعد از ازدواج آن را می‌نوشند. اصلا خارج از عرف این است که حقایق قبل از ازدواج معلوم شود، و این حالتی است که ازدواج صورت نمیگیرد. پس، اگر مشکلی داشتین خجالت نکشیده و با کمال پررویی صداقت را بگذارید برای بعد از ازدواج و امضای اسناد رسمی. در آن صورت، هر دوطرف ازدواج طبق عرف ایرانی این عمل پسندیده را که به نوعی آبروداری هم شناخته میشود، نوش جان میکنند.

4- جهاد اکبر: این مخصوصا در ارتباط با زن ها خیلی استفاده میشه. مثلا زنی با شوهرش مجبور میشه برای کار شوهرش بره شهری دیگه، اونوقت زن رو تشویق میکنن و میگن آفرین جهاد اکبر زن شوهرداریه. حالا این یعنی چی؟

معنی این کلمه به حقیقت وجودی مردان برمیگرده. خیلی شنیده ایم که مردها به راحتی چند همسری میتونن داشته باشند. راضی کردن مرد خیلی کار سختی برای زن میتونه باشه. یک لیوان چای اگر جلوی مردی گذاشتی و تونستی اون رو راضی کنی که بخوادش جهاد اکبر کرده ای. مردها اینطورین که یک لیوان چای میذاری جلوش، نگاش میکنه میذاردش پایین. یک لیوان دیگه، و باز لیوان دیگه. یک وقت میبینی 4-5 لیوان چای گذاشتی جلوی مرد و نخواسته بخوره. حالا اگر زن بود چی میشد؟ زن به همون یک لیوان هم اگر کسی براش میوورد راضی بود. زن خیلی زود راضی میشه، ولی جلب رضایت مردها کار بسیاااااااار سختیه. برای همین هم هست که جهاد اکبر رو برای زن ها به کار میبرن.

5- پرورش و نگهداری فرزند: با توجه به تعریف جهاد اکبر و اینکه نه ماه و چند روز فرزند در شکم مادر بزرگ می شود، این کار رسما وظیفه و برگردن زن می باشد. زن از حتی قبل از ازدواج مسئولیت بزرگ کردن و نگهداری فرزند را الی الابد برعهده میگیره. حتی به نظر میاد در عالم ذر هم بعد از اینکه خدا پرسید الست بربکم، همونجا که تکلیف زنها رو روشن کرد، نگهداری فرزند را بر دوش زنان گذاشت. در اینجا، البته، طبق زیاده خواهی همیشگی مردان، ادعاهایی در مورد مالکیت بر فرزند دارن، که زن لازم است جهاد اکبر کرده و هر طور هست مرد را راضی نگه دارد. در اینجا نگهداری به دو حرکت انجام میشود: 1- نگهداری از فرزند و 2- نگهداری از شوهر

داغ تازه دل بعد از صحبت از رونمایی سامانه همدم

امروز رفته ام، بعد از اینکه گفته ان سامانه همدم رونمایی شده. اول که میبینم مثل خشت اول اپلیکیشنه و نه سایت. همون موقع حدس میزنم شانسم برای ازدواج کم شد. بعد هم حدسم درست از آب درمیاد. چون خشت اول رو گوشی گالاکسی سامسونگم نشناخت، همدم رو هم همینطور! اون از خشت اول اینم از این همدم. اسمش اینه که میتونیم ثبت نام کنیم. ولی تا میایم بعد از 60-70 مگ دانلود نصبش رو اجرا کنیم گوشی نمیشناسه. اصلا چرا مثل بقیه از طریق سایت ثبت نام نمیکنند؟!
واقعا که، این سامانه ها رو گذاشته ان برای شوهرهای دست اول که خودشون بکنن دست دوماشون رو اگر زمان اجازه داد و اگر تورم رو دیگه بیشتر از دو رقمی نکردن، بلکه رضایت بدن برای ماها بذارن
یا حالت دیگه اش اینه که بریم غیرقانونی هم رو پیدا کنیم، یک چیزی میشه دیگه.

داغ دلم تازه میشه. یادم میاد، نمیدونم سایت هم میهن هنوز هست یا نه، ولی اون زمان خیلی اذیت کن شده بود. تازه، اون موقع دنبال شوهر هم نمیگشتم. بعدا با چند نفر دیگه رفتیم تو سایت رقیبش. هرکسی رو به نوعی اذیت کرده بود. به نوعی کاربرانش رو قاطر و الاغ فرض کرده بود.

بعد از اون رفتم نی نی سایت. اونجا پست گذاشتم که دنبال شوهر میگردم. بلافاصله کلی کاربر جوابم دادن که اونم پستم رو حذف کرد. با تجربه ای که در سایت هم میهن داشتم میدونستم که این سایت هم سایت نمیشه.

یک سایت دیگه بود به اسم پیوند. رفتم توش و حسابی هر چی گزینه داشت پر کردم. آخ بگم دوباره به احراز هویت از گوشی برسه و دیگه نتونم کاریش کنم؟ بلافاصله فتا مسدودش کرد. یک چند نفری ابراز علاقه کرده بودن که اونا رو هم نمیشناختم. بهشون چی میگفتم؟

یاد دخترهای بدجنس هم اتاقیم تو خوابگاه افتادم. خودشون میگفتن خانوم دکتر، تا حالا کسی مثل ماها دیده بودی؟ نه، جدا تا اون موقع. یک مقدار خلاف و یک مقدار سیگاری و یک مقدار بگی نگی ارتباطات خاص داشتن. از اونا بودن که باید با خودم میگفتم سر نخ این شوهر نکردنام رو باید از ارتباطات شکل گرفته اونا پیدا کنم. نه از این جهت که رفته بودن دوست پسرهاشون رو انتخاب کرده بودن و مثل آقاشون باهاشون برخورد میکردن، نه. از این جهت که عجیب ارتباطات خاص داشتن. تو عمرم کلی آدم گفته بودن که قیافه مثل من رو پیدا کرده بودن، ولی اینا که گفتن باورم نمیشد که عین خودم یکی برام پیدا کرده بودن و عکسش رو هم آورده بودن. میگفتن خانوم دکتر میخوای دوست شدنت رو باهاش جور کنیم؟

راست میگفتن. این کار رو میکردن. بالاخره هرچی بود هم اتاقیشون بودم که باهاشون چند شبی نمک گیر شده بودیم. اما این نوع و این گونه، وجود بشری و این ارتباط با رده بالای دانشگاهی مشکوک بود.

فساد از دانشگاه.

نه از سمت دانشجوها، و بلکه از سمت خود اساتید دانشگاه و خود کارمندانشه. اونجا دختره میگفت میریم دور دور با کارمند دانشگاه. کارمند دانشگاه یادشون میداد که به هر عضوی در این مملکت حق فحش دادن دارند به جز رهبری.

من براشون مهره ای ناچیز بودم که با یک تیپا میتونستن مشکلشون رو باهاش حل کنن. مخصوصا وقتی که میدیدن اه، چه بامزه، شوهر هم که نکرده.

راست میگفتن. شوهر هم که نکرده بودم. من چقدر با اونا فرق داشتم؟

دختره 4 سال ازم کوچکتر بود. بقدری مطمئن بود که دوست پسرهاش رو به خاطر قد و زیباییش داره که یک ذره جای پاهاش قرمز شده بود از نگرانی یکسره دنبال کرم مرم بود.

فقط اگر اندکی میدیدن که من قدرت پول درآوردن دارم کمی با خودشون میگفتن شاید هم حرفاش رو راست بزنه و شایدم درست بگه.

بعد از اون، زن داییم بود. زن داییم میگفت آدمی که اونطور مثل شوهر من دنبال زنش نباشه، شوهر نمیشه. دروغ میگه. هرکسی با هر رابطه ای به تو هر حرفی زد، هرچی گفته به جز قصد ازدواج داشته.

راست میگفت. فکرش رو که میکنم عمه ام خیلی دوست یک کتک درست حسابی بخورم. عموم هم موافق بود. بابام یک در کمد سالم تو خونه نذاشته، اون این مطالب رو که تایپ میکنم در لحظه نخونه.

چند نفر شدن که میخواستن سر به تنم نباشه؟ چند نفر.

آدمای بالغی که اختیار اعمالشون رو داشتن.

جریان شوهر نکردن ماها پیچیده تر از جریان دوره گوتیک غربی هاست. جریان یک جورایی از دانشگاه و از خود همین کسایی هدایت میشه که سامانه ها و سایت هاشون رو هی رونمایی میکنن. سایت همسانگزینی همدم. سایت همسان گزینی دانشگاه فردوسی، سایت همسان گزینی نهاد رهبری، اینا همه اش کشکن. راست میگن، بیان تو همین بخش نظرات خودشون رو رو کنن. نه اینکه به بهای آبروریزی خودشون بخوان یکسره آبروی من و امثال من رو به عنوان دهه شصتی ببرن و قضیه رو پلیسی کنن.