دیروز فامیل اومد خونه ما با ماشین شاسی بلندش. گفتن چیه تو خونه نشستی؟ بیا تا دوباره هوا آلوده نشده و مردم نریخته ان بیرون یه دوردوری با این ماشینی که تازه خریدیم بکنیم. ما هم دیدیم سه نفر بیشتر نیستیمو اینا هم از قبل اومده بودن بیرون. گفتم بریم باهاشون. دیگه، همه نشستیمو من هم افتادم کنار پسر فامیل. رنگ چشماش برام مهم بود. همینطور ماشین روشن مونده بود و داشتیم حساب کرونا رو میکردیم که با دود تمیز ماشین آخرین مدل فامیل که از دستمون خارج نمیشه. دیگه، یکیمون گفت حالا ماها تمیزیم، بیرون معلوم نیست چقدر کثیفن. این شد که صبر کردیم یکی بیاد از این دستکش فریزری ها بکنه دستمون. من همینطور تو چشم ژلاتینی پسر فامیل دنبال رنگ مردمک چشمش میگشتم که وای، خدا، زد زیر گریه!
گریه، عر عر. از چشمش اشک هم نمیومد، همینطور فقط صدای بلند گریه اش همه جا رو برداشته بود. من نگران شدم، الآن همسایه ها چی میگن؟ درسته حالا همه که ماشین شاسی بلند ندارندو به خاطرش تحسینمون میکنن. ولی دیگه اینم حدی داشت. خلاصه، از همون اول فهمیدیم با چه آدمای سرتقی فامیل شده ایم. البته، از قبل هم مشخص بود. ولی واقعا، خسته شده بودم بسکه همینطور تو خونه نشسته بودمو در دیوارو نگاه میکردم. ماها نشسته ایم تو خونه، بعد اینا هی با ماشین شاسی بلندشون برن این ور اون ور؟ ماها هم حقی داریم دیگه.
پسر فامیل همینطور گریه میکرد که دستکش تنش کردیم. ماشین هم همینطور روشن. آبروی رفته مون هم که به درک. حالا، اگر بچه خودم بود، اگر همینطوری تو چشماش زل میزدم، فقط روشو برمیگردوند. اما این دیگه معرکه بود.
پ.ن: بهار با کرونا اومده که سفره هفت سین ما تعطیل نشده. اینم یه عکس از هفت سین امسالمون:
سمنو و سبزه هاش رو خودمون گذاشتیم. این سبزه ها رو مخصوصا با ماش گذاشتم که قشنگ تر بشن. البته، اون موقع هنوز خیلی سبز نشده بودن. الآنم که ساقه هاشون کمی خم شده ان بعد از چند روزی
ما فامیلامون که این طورین که وقتی بهت میرسن، سکوت کاملن. یادمه چند وقت قبل دایی شوهرم اومد گفت: به من زبان یاد بده. منم ساده، کتابمو برداشتمو همینطور هی شروع کردم به یاد دادن.
کمی بعد، در اومد گفت: من دوازده ترم زبان خونده ام! تافلمو هم گرفته ام! {حالا درسته که قبلا بهت نگفته امو، همین الآنم گذاشتم تو خماریش بمونی. تو فقط دانشت از من در مورد همون چند تا تجدیدیم تو رشته تجربیه}
تقریبا همه شون اینطورین. دیگه با خودم گفته ام، منم دربیام بگم شما که خودتون میدونین! منم مثل شما یاد ندارم. جدی! دهنشونو میبندن با یک دست روش، در حالی که یک خنده موذیانه ای ناشی از دونستنشون و اینکه تو نمیدونی که اونا میدونن
خیلی کاراشون زشته.
چند وقت پیش، ما فکر میکردیم انقدر به حسن یوسفامون رسیدگی کرده ایم که اینطوری گل میدن. دائیه اومدو هیچ نگفت که چقدر در این زمینه میدونه. این گونه جدیدیه که تازه ایران اومده؟ اصلا نمیدونه؟ هیچ، همونطوری سکوت زیبا! و لابد، با این پیشینه زیبای روابط اجتماعی که ازشون دیده ایم، مثل همیشه، نگاه عاقل اندر سفیه
بعدا تو تلویزیون که دیدیم فکر کردیم که گونه جدید حسن یوسفه که گل هم میده و تو خونه ها مرسوم شده استفاده شون. یه عکس از گلدونام گرفته ام که میذارم اینجا:
ولی، بعدا که سرچ کردم، معلوم شد همه حسن یوسفا گل میدن. فقط برای اینکه بیشتر تو گلدون بمونه و خشک نشه، گل هاشو میکنن تا غذای خاک حسن یوسف بیشتر به ساقه و برگهاش برسه و بیشتر زنده بمونه
اینا رو میگم، برحسب میزان تقبلش، مردها هم دارن. زن ها به طور کلی سه رکن حرکتی دارن. یک زن معمولی که کاملا براش جا افتاده این سه رکن رو یک جا باید داشته باشه، تا بگیم تحرک کرده: 1- ورزش 2- رقص 3- بازار
مورد سه رو برای غریبه کلمه بازار و یا مغازه بیان میکنن، وگرنه موردی است که همون یک کلمه هم زیاده در موردش به کار ببرن.
هرکدوم از این سه رکن حرکتی رو زن ها نداشته باشن، باید با یک چیز دیگه اونو جبران کنن. البته، اینم بگم که خیلی زنهای امروزی فکر میکنن خودشون تنها این مواردو کشف کرده ان، و اگر مثلا یکی هم اهل علم باشه و هم اهل تحرک براشون قابل قبول نیست. مثلا قبول ندارن که کسی فقط ورزش رو تو خونه بکنه. زنهای امروزی ورزش رو چیزی قابل ارائه در باشگاه میدونن. اگر زنی رو دیدن که در حوزه حرکتیش رقص نداره، یک جوری با مجازات از خونه شون میندازنش بیرون! البته، اینم ممکنه که بگیم زن ها حسودن، و چون کسیو بخوان در سطح خودشون نگه دارن، پس باید بار رقص طرف هم قدر خودشون باشه، وگرنه مجازات میشه!
مورد سه که گفتم حتی کلمه هم در موردش زیاده استفاده بشه، یکی از 26 رشته حرکتی دو ومیدانی هست که به اون پیاده روی هم میگن. البته، از نوع زنانه اش. این خیلی برای زن ها مهمه که به جایی مثل بازار بالای شهر برندو اونجا قدم بزنن و از همه مهم تر قدقد کنن.1 چشماشونو طوری که انگار به آینه نگاه میکنن دربیارندو خلاصه یه قدقدی هم لازمه توش بکنن. که البته، با افزایش آلودگی هوا و سرب موجود، ترجیح میدن رسیدن به مقصد رو با ماشین انجام بدن، و در بازاری مثل بازارهای سرپوشیده، بازارهایی که امکان تردد ماشین ندارند و برج ها و پاساژها انجام بدن.
تمام این سه رکن حرکتی برای یک زن لازمه و اگر یکی حذف بشه، جبرانش پرهزینه و سخته. پس از نظر مردها هم این حق اجابت میشه، و اگر این کار رو نکنن، میدونن که حقی از یک زن امروزی ضایع شده.
مردها البته، چون اغلب پولدارتر از زن ها هستن، شنا، تیراندازی (تیراندازی رو زن های دانشگاهی خیلی راحت دارن)، و باغچه و گلخانه برای اونها میتونه جایگزین ارکان حرکتیشون باشه. ولی اونا هم به اندازه زنها، این ارکانو برای خودشون لازم میدونن.
قبلا گفته بودم اضافه وزن دارم. خیلی برام مهم بود، چون واقعا بهم فشار میومد. برای همین طبق پیشنهادهای متعددی که برای رژیم غذایی زیاد شنیده بودم، چایمو عوض کردم. منکه روزی کلی چای سیاه میخوردم، شنیده بودم که عوارضی داره مثل دفع کلسیمو افزایش تحریک پذیریو اینا. واقعا دوست داشتم چایمو هم عوض کنم. گفته بودن چای سبز سم زداست و برای لاغری خوبه. به جای چای همیشگی چای سبز خوردم. برای همسر، چای معمولی میذاشتم چون اون چاقی منو نداشت، و برای خودم چای جدا دم میکردم.
سه ماه بود که فشارخونم کم کم بالا رفته بود. براش رفتم دکتر، دکتر هم گفت چیزیت نیست. ریزش مو پیدا کرده بودم. برای اون هم رفتم دکتر. دکتر پوست و مو هم گفت که چیزیم نیست. واقعا موهام داشت، میریخت، ولی دکتر میگفت چیزیم نیست.
استخون دردهای شدید پیدا کرده بودم. رفتم دکتر استخونی، اونم گفت که بخاطر وزن زیادته. باید وزنتو کم کنی. من خودم هم میدونستم که باید وزنمو کم کنم، و داشتم براش راه حل ارائه میکردم.
خلاصه، سه تا دکتر متخصص رفتمو هر سه گفتن که چیزیم نیست، و فقط کمی چاق هستم!
یه روز اتفاقی، چایمو عوض کردم و درمان شدم. همه اینها از خوردن چای سبز بود. خونریزی، فشار خون بالا، دیابت، دفع شدید کلسیم و حتی بدتر از چای سیاه، همه اینا از عوارض چای سبز بود، و هرکسی بهم میگفت این چای مزایای زیادی داره، از سم زدایی و لاغری، نگفته بود که چقدر حتی بدتر از چای سیاهه!
اینم از این. واقعا، نگاه میکنی یه چیزیو خیلی تعریفو تبلیغ میکنن. گیاهی هم هست، و میگه گیاهه، و سبزه پس خوب میتونه باشه. ولی همون کلی عوارض داره. هیچ کس نگفت که چای سبز انقدر عوارض داره. فکر کنم همه فروشنده بودن!
دیروز یه کلمه این تلویزیون گفت موج جدید کرونا شروع شده، ما دیگه از ترقه بازی چهارشنبه سوری تو خیابونمون میدیدیم تا شب که هی بخاری رو به خاطر حضور گرم مردم تو خیابون ها کم و زیاد میکردیم، همه چیز از این ملت میدیدیم جز مبارزه با کرونا.
اینم از کرونا. کاریش هم نمیشه کرد، چون ویروسه، و ویروس هم ساخته و پرداخته دست بشر.
اما، این روزا منو ماهان داریم تربیت میشیم. یادم میاد، زن داییم مجبور بود یه مدت با ما زندگی کنه و نمیتونست نحوه تربیت پسر 8 ساله ش رو از ما مخفی کنه. از کارایی که میکرد این بود که هرچند وقت یک بار به پسرش میگفت بیا شپشاتو بجورم. بعد هی سر این بچشو مالش میدادو یواش یه چیزایی تو گوشش میگفت. تقریبا این کارش دائمی بود.
دیروز، در این زمینه هم یه مطلبی خوندم که همینو میگفت. میگفت به بچه هاتون موقع خواب تلقین کنید. مثلا بگین تو پسر خوبی هستی، اسباب بازیهاتو جمع میکنی. بعد، میگفت تا وقتی بچه تون ساده و معصومه، از همون اول از لغزشاش به خاطر بچگی نگذرین تا وقتی بزرگ شد مجبور نشین با کتک تربیتش کنید. همون اول، مراقبش باشینو از این جور حرفا. منم دیگه دارم رو پسرم کار میکنم که هروقت دندوناشو خواستم مسواک بزنم خوشحال تر میشه. این روزا میذاره من تو شونه کردن موهاش کمک کنم، بعد خودش موهاشو شونه میکنه. بچه خوبیه، و دستشوییش رو خودش میره. سر سفره غذا مودب میشینه، و از این حرفا.